-فَسَادًا و فُسُودًا: آن چيز فاسد شد، برخلاف درست شد است.
-فَسَادًا و فُسُودًا: مرادف (فَسَدَ) است.
تَفْسِيدًا [فسد] هُ: آن چيز را فاسد كرد.
=فَسَرَ-
-فَسْرًا الأَمرَ: امر را بيان و آشكار كرد،- المُغَطَّى: آنچه كه پوشيده بود را آشكار كرد.
=فَسَّرَ-
تَفْسِيرًا [فسر] هُ: آن چيز را توضيح داد و بيان نمود.
=الفُسْطَاط-
ج فَسَاطِيط: چادر كه از موى بافند و در آن زندگى كنند، اسمى است كه بر مصر باستان اطلاق مى شود.
=الفِسْطَاط-
ج فَسَاطِيط: مرادف (الفُسْطاط) است.
=الفُسْطَان-
ج فَسَاطِين: معادل (الفُسْتان) است- اين كلمه فارسى است.
=الفِسْفِسَة-
(ن) : گياهى است كه علوفه ستوران و خوراك دام مى باشد.
=الفَسْفُوسَة-
دانه اى ريز كه بر روى پوست بدن ظاهر مى شود. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=فَسَقَ-
-فِسْقًا و فُسُوقًا: از راه حق و درستى منحرف شد، كار ناپسنديده كرد.
=فَسُقَ-
-فِسْقًا و فُسُوقًا: مرادف (فَسَقَ) است.
=فَسَّقَ-
تَفْسِيقًا [فسق] هُ: او را بكار ناپسنديده و ناروا نسبت داد.
=الفُسَق-
آنكه همواره و بسيار فسق كند.
=الفِسْقِيَّة-
ج فَسَاقِيّ: حوض، استخر كوچك، وضوخانه.- اين كلمه لاتين است-
فَسِلَ-
-فَسَالَةً و فُسُولَةً: سست و ناتوان بود.
=فَسُلَ-
-فَسَالَةً و فُسُولَةً: مرادف (فَسِلَ) است.
=فُسِلَ-
مرادف (فَسِلَ) است.
=الفَسْل-
مص،- ج افْسُل و فُسُول و فِسَال و فُسْل و فُسُولَة و فُسَلَاء و افْسَال: قلمه درخت كه كاشته شود، مرد ناتوانى كه سست و بى غيرت باشد، هر چيز پست و بىرزش؛ «دِرْهَمٌ فَسْلٌ» : پول تقلبى و بىرزش.
=الفِسْل-
احمق و نادان.
=الفُسُولَة-
مص، فتور و سستى در كار.
=الفَسِيح-
من الأمكنة: جاى وسيع و فراخ.
=الفَسِيد-
ج فَسْدى: به معناى فاسد است.
=الفَسَيْفِسَاء-
كاشى، سراميك، موزائيك، نقش و نگار برجسته.
=الفِسِّيق-
مرادف (الفُسَق) است.
=الفَسِيلَة-
ج فَسِيل و فَسَائِل و جج فُسْلَان:
درخت خُرماى كوچك كه از درخت مادر جدا شده و كاشته شود، نهال درخت كه كاشته شود.
=فَشَّ-
-فَشًّا [فشّ] بين القوم: ميان قوم سخن چينى كرد،- خُلْقَهُ فِى فلان: خشم خود را بر ديگرى آشكار كرد،- قَلْبَهُ: آنچه از خشم كه در دل داشت بيرون ريخت.
=اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الوَرَمُ: ورم عضو بدن فرو نشست. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=فَشَا-
-فَشْوًا و فُشُوًّا و فُشِيًّا [فشو] خيرُهُ أو فضلُهُ أو سرُّهُ: خبر يا بزرگوارى و يا راز او پخش شد،- تْ أمُورُهم: كارهاى آنها از هم جدا شد،- تِ المَاشِيَةُ: دامها رها شدند.
=الفَشَاء-
توليد مثل ستوران و دامها و افزايش آنها.
=الفُشَاع-
(ن) : نام گياهى است از رسته زنبقيات كه از ريشه هاى آن براى دارو و درمان استفاده مى شود.
=الفُشاع-
(ن) : مرادف (الفُشَاع) است.
=فَشَخَ-
-فَشْخًا: گامهاى بلند برداشت، (اين كلمه سريانى است) و در زبان متداول رايج است،- عليه: بر او ستم و تعدّى كرد. (اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است) .
=فَشَّخَ-
تَفْشِيخًا [فشخ] الرجُلُ: گامهاى خود را بلند برداشت. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=فَشَّطَ-
تَفْشِيطًا فلانٌ: به چيزى كه ندارد فخر و مباهات كردن (اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است) .
=الفِشْك-
سرگين اسب. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الفَشَك-
فشنگ، گلوله (اين كلمه تركى است) .
=الفِشْكَة-
واحد (الفِشك) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفَشَكَة-
واحد (الفِشْك) است.
=فَشِلَ-
-فَشَلًا: در جنگ و پيشامدها شكست خورد و ناتوان شد،- في عَمَلِهِ: از كار خود نوميد شد و پيروزى بدست نياورد.
=الفَشْل-
ج فُشْل و أَفْشَال: ناتوان و بيعُرضه و ترسو به هنگام جنگ يا پيشامدى سخت.
=الفَشَل-
مص؛ «باءَ بِالفَشَل» : شكست خورد و پيروز نشد.
=الفَشِل-
ج فُشْل و أَفْشال: مرادف (الفَشْل) است.
=الفَشْوَة-
[فشو] : عطردانى كه زنان در آن عطر نهند.
=الفَشْيَان-
[فشو] : حالت بيهوشى كه در انسان پديد آيد.
=الفَشِيش-
[فشّ] : صدا و آوا؛ «فشِيشُ الأَفعى» : آواى مار هنگام حركت بر روى زمين كه در نتيجه برخورد پوست آن بر زمين بوجود مىيد.
=الفَشِيل-
ج فُشْل و أَفْشَال: مرادف (الفَشْل) است.
=الفُصّ-
ج فُصُوص و فِصَاص و أَفُصّ [فصّ] :
مرادف (الفَصَّ) و به معناى نگين مى باشد.
=الفَصّ-
ج فُصُوص و فِصَاص و أَفُصّ [فصّ] :
نگين انگشتر كه معمولا از سنگهاى گرانبها ساخته مى شود، كه بر آن «قَلْبُ الْخَاتم» نيز اطلاق مى شود، حدقه چشم؛ دانه سير، ريشه امر و حقيقت امر و حقيقت آن، مفصل ميان دو استخوان؛ «فُصُّ الماءِ» :