فهرس الكتاب

الصفحة 682 من 1009

=فَسَدَ-

-فَسَادًا و فُسُودًا: آن چيز فاسد شد، برخلاف درست شد است.

=فَسُدَ-

-فَسَادًا و فُسُودًا: مرادف (فَسَدَ) است.

=فَسَّدَ-

تَفْسِيدًا [فسد] هُ: آن چيز را فاسد كرد.

=فَسَرَ-

-فَسْرًا الأَمرَ: امر را بيان و آشكار كرد،- المُغَطَّى: آنچه كه پوشيده بود را آشكار كرد.

=فَسَّرَ-

تَفْسِيرًا [فسر] هُ: آن چيز را توضيح داد و بيان نمود.

=الفُسْطَاط-

ج فَسَاطِيط: چادر كه از موى بافند و در آن زندگى كنند، اسمى است كه بر مصر باستان اطلاق مى شود.

=الفِسْطَاط-

ج فَسَاطِيط: مرادف (الفُسْطاط) است.

=الفُسْطَان-

ج فَسَاطِين: معادل (الفُسْتان) است- اين كلمه فارسى است.

=الفِسْفِسَة-

(ن) : گياهى است كه علوفه ستوران و خوراك دام مى باشد.

=الفَسْفُوسَة-

دانه اى ريز كه بر روى پوست بدن ظاهر مى شود. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=فَسَقَ-

-فِسْقًا و فُسُوقًا: از راه حق و درستى منحرف شد، كار ناپسنديده كرد.

=فَسُقَ-

-فِسْقًا و فُسُوقًا: مرادف (فَسَقَ) است.

=فَسَّقَ-

تَفْسِيقًا [فسق] هُ: او را بكار ناپسنديده و ناروا نسبت داد.

=الفُسَق-

آنكه همواره و بسيار فسق كند.

=الفِسْقِيَّة-

ج فَسَاقِيّ: حوض، استخر كوچك، وضوخانه.- اين كلمه لاتين است-

فَسِلَ-

-فَسَالَةً و فُسُولَةً: سست و ناتوان بود.

=فَسُلَ-

-فَسَالَةً و فُسُولَةً: مرادف (فَسِلَ) است.

=فُسِلَ-

مرادف (فَسِلَ) است.

=الفَسْل-

مص،- ج افْسُل و فُسُول و فِسَال و فُسْل و فُسُولَة و فُسَلَاء و افْسَال: قلمه درخت كه كاشته شود، مرد ناتوانى كه سست و بى غيرت باشد، هر چيز پست و بىرزش؛ «دِرْهَمٌ فَسْلٌ» : پول تقلبى و بىرزش.

=الفِسْل-

احمق و نادان.

=الفُسُولَة-

مص، فتور و سستى در كار.

=الفَسِيح-

من الأمكنة: جاى وسيع و فراخ.

=الفَسِيد-

ج فَسْدى: به معناى فاسد است.

=الفَسَيْفِسَاء-

كاشى، سراميك، موزائيك، نقش و نگار برجسته.

=الفِسِّيق-

مرادف (الفُسَق) است.

=الفَسِيلَة-

ج فَسِيل و فَسَائِل و جج فُسْلَان:

درخت خُرماى كوچك كه از درخت مادر جدا شده و كاشته شود، نهال درخت كه كاشته شود.

=فَشَّ-

-فَشًّا [فشّ] بين القوم: ميان قوم سخن چينى كرد،- خُلْقَهُ فِى فلان: خشم خود را بر ديگرى آشكار كرد،- قَلْبَهُ: آنچه از خشم كه در دل داشت بيرون ريخت.

=اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الوَرَمُ: ورم عضو بدن فرو نشست. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=فَشَا-

-فَشْوًا و فُشُوًّا و فُشِيًّا [فشو] خيرُهُ أو فضلُهُ أو سرُّهُ: خبر يا بزرگوارى و يا راز او پخش شد،- تْ أمُورُهم: كارهاى آنها از هم جدا شد،- تِ المَاشِيَةُ: دامها رها شدند.

=الفَشَاء-

توليد مثل ستوران و دامها و افزايش آنها.

=الفُشَاع-

(ن) : نام گياهى است از رسته زنبقيات كه از ريشه هاى آن براى دارو و درمان استفاده مى شود.

=الفُشاع-

(ن) : مرادف (الفُشَاع) است.

=فَشَخَ-

-فَشْخًا: گامهاى بلند برداشت، (اين كلمه سريانى است) و در زبان متداول رايج است،- عليه: بر او ستم و تعدّى كرد. (اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است) .

=فَشَّخَ-

تَفْشِيخًا [فشخ] الرجُلُ: گامهاى خود را بلند برداشت. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=فَشَّطَ-

تَفْشِيطًا فلانٌ: به چيزى كه ندارد فخر و مباهات كردن (اين كلمه سريانى است و در زبان متداول رايج است) .

=الفِشْك-

سرگين اسب. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الفَشَك-

فشنگ، گلوله (اين كلمه تركى است) .

=الفِشْكَة-

واحد (الفِشك) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الفَشَكَة-

واحد (الفِشْك) است.

=فَشِلَ-

-فَشَلًا: در جنگ و پيشامدها شكست خورد و ناتوان شد،- في عَمَلِهِ: از كار خود نوميد شد و پيروزى بدست نياورد.

=الفَشْل-

ج فُشْل و أَفْشَال: ناتوان و بيعُرضه و ترسو به هنگام جنگ يا پيشامدى سخت.

=الفَشَل-

مص؛ «باءَ بِالفَشَل» : شكست خورد و پيروز نشد.

=الفَشِل-

ج فُشْل و أَفْشال: مرادف (الفَشْل) است.

=الفَشْوَة-

[فشو] : عطردانى كه زنان در آن عطر نهند.

=الفَشْيَان-

[فشو] : حالت بيهوشى كه در انسان پديد آيد.

=الفَشِيش-

[فشّ] : صدا و آوا؛ «فشِيشُ الأَفعى» : آواى مار هنگام حركت بر روى زمين كه در نتيجه برخورد پوست آن بر زمين بوجود مىيد.

=الفَشِيل-

ج فُشْل و أَفْشَال: مرادف (الفَشْل) است.

=الفُصّ-

ج فُصُوص و فِصَاص و أَفُصّ [فصّ] :

مرادف (الفَصَّ) و به معناى نگين مى باشد.

=الفَصّ-

ج فُصُوص و فِصَاص و أَفُصّ [فصّ] :

نگين انگشتر كه معمولا از سنگهاى گرانبها ساخته مى شود، كه بر آن «قَلْبُ الْخَاتم» نيز اطلاق مى شود، حدقه چشم؛ دانه سير، ريشه امر و حقيقت امر و حقيقت آن، مفصل ميان دو استخوان؛ «فُصُّ الماءِ» :

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت