الكِتَابَ: كتاب را اعراب گذارى كرد،- الدابَّةَ بِالشِّكَالِ: پاى ستور را با بند بست،- الشي ءَ: شكل آن چيز را كشيد،- الحكومةَ:
هيأت وزيران را تشكيل داد.
مص؛ «شَكْلُ الكِتابِ» :
اعراب گذارى كلمات كتاب،- ج اشْكَال و شُكُول: همانندى، شكل، امرى مشكل؛ «امورٌ اشْكَالٌ» : امرهاى پوشيده، شكل و صورت چيزهاى موهوم، زيبائى منظر، چهره؛ «فُلانٌ شَكْلُهُ جميلٌ» : چهره ى فلانى زيباست، مثل و مانند، ناز و كرشمه ى زن، روش و مذهب و قصد؛ «سَأَلْتُهُ عن شَكْلِ فلانٍ» : از مذهب و روش و قصد فلانى سؤال كردم.
شكل، مثل، مانند، ناز و كرشمه ى زن.
=الشَّكْلَاء-
مؤنّث (الأَشْكَل) است، حاجت، نيازمندى.
=الشُّكْلَة-
سرخى در سفيدى، مشابهت؛ «فيه شُكْلَةٌ من ابِيهِ» : همسانى و مشابهت ميان او و پدرش مى باشد.
=الشَّكْلَة-
يك بار تكان خوردن.
=الشَّكِلَة-
«امرأةٌ شَكِلَةٌ» : زنى كه ناز و كرشمه دارد.
=شَكَمَ-
-شَكْمًا هُ: به او بخشيد و پاداش داد،- فلانًا: به فلانى رشوه داد و با اين كار دهان او را بست،- شَكْمًا و شَكِيمًا هُ: او را گاز گرفت.
=الشَّكْو-
بيمارى، شتر كوچك.
=الشَّكْوَى-
ج شَكَاوَى [شكو] : مص، شكايت، دادخواهي، بيمارى.
=الشَّكْوَاء-
[شكو] : بيمارى.
=الشَّكْوَة-
ج شَكَوَات و شَكَاء [شكو] : اسم مرّه از (شَكَا) است، بيمارى، مشك آب يا شير.
=الشَّكُور-
ج شُكُر: بسيار سپاسگزار (اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) ،- في اسْمَائِهِ تَعَالَى: از نامهاى خداوند متعال است به معناى بخشنده ى ثواب بسيار در برابر كار خوب كم؛ «الوَجْهُ الشكُور» : چهره اى كه هيچگاه لاغر نشود حتى اگر بدن صاحبش رنجور و بيمار گردد.
=الشَّكِيّ-
[شكو] : آنكه همواره شكايت كند، مورد شكايت، دردمند، آنكه به بيمارى كوچكى دچار شود.
=الشُّكَيَّة-
[شكو] : مشك چرمى كه در آن آب يا شير نهند.
=الشَّكِيَّة-
ج شَكَايَا [شكو] : مؤنث (الشكِيّ) است.
=الشَّكِير-
ج شُكُر: شاخه هاى كوچكى كه از بيخ درخت سبز شود، ليف نخل، گياهان خرد يا پرها و موهاى ريز كه ميان درشت آنها برآيد، موى صورت و پشت سر؛ «شَكِيرُ الإبلِ» : شتران كوچك و خرد.
=الشَّكِيكَة-
ج شَكَائِك و شُكَكَ: روش، طريقت، پراكنده شدن، سبد كه در آن ميوه باشد، خلق و خوى.
=الشَّكِيمَة-
ج شَكَائِم و شُكُم و شَكِيم: بزرگى، پيروزى بر ستم، پيمان، همانندى، خوى،- من اللّجام: آهن لگام كه در دهان اسب نهند؛ «فُلانٌ ذُو شُكِيمَة» يا «شَديدُ الشكِيمَة» :
فلانى به خود بسيار مغرور است و خود بزرگ بين؛ «قويُّ الشكِيمَة» : او مرد پرتوان و قاطع است.
=شَلَّ-
-شَلًّا و شَلَلًا [شلّ] تْ يَدُهُ: دست او خشك شد،- الحَرَكةَ: جلو حركت را گرفت،-- شَلًّا و شَلَلًا الشي ءَ: آن چيز را بريد يا قطع كرد،- الإبلَ: شتران را راند،- شَلًّا تِ العينُ دمعَها: چشم اشك ريخت،- الثوبَ:
جامه را با كوك زدن دوخت،- الدّرعَ و شَلَّهَا عَلَيه. زره را پوشيد.
=شُلَّ-
تْ يَدُهُ: دست او خشك شد.
=شَلَا-
-شَلْوًا [شلو] الشي ءَ: آن چيز را بلند كرد، بالا برد.
=شَلَّى-
تَشْلِيَةً [شلو] الماءَ الحارَّ: آب گرم ظرف را با دست بالا گرفت و آهسته آنرا ريخت تا سرد شود اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشَّلَا-
[شلو] : جسم يا تنه ى هر چيزى.
=الشُّلَّى-
[شلّ] : كار دور و درازى كه بخواهند، جهت سفرى كه مسافر قصد آن را دارد.
=الشَّلَّاء-
[شلّ] من الأيدي: دست خشك شده.
=الشِّلَال-
[شلّ] : قومى كه پراكنده شده باشند.
=الشَّلَّال-
[شلّ] : واحد (الشلَّالات) است به معناى آبشار.
=الشَّلَّالات-
[شلّ] : مواضع ريزش آبهاى رودخانه هاى بزرگ از بالاى بلنديها مانند آبشار نيل و آبشار نياگارا.
=الشِّلَالَة-
[شلّ] عند الخياطين: در اصطلاح خياطان به معناى دوختن دو قواره پارچه بهم است.
=الشلَبِيّ-
عند العامَّة: اين واژه در زبان متداول بمعناى مرد ظريف است و معمولًا بر سلمانى يا آرايشگر اطلاق مى شود. اين واژه تركى است و اصل آن (چَلَبِي) مى باشد.
=الشُّلَّة-
[شلّ] : مترادف (الشُّلَّى) است.
=الشَّلَّة-
[شلّ] : اسم مرّه از (شَلَّ) است، مترادف (الشلَّى) است و در زبان متداول بر آلاچيق كه روى آن شاخه هاى انگور را گسترانند اطلاق مى شود.
=الشِّلَّة-
[شلّ] عند الخياطين: كلاف نخ.
=شَلَّحَ-
تَشْلِيحًا هُ: او را لخت كرد،- قَطَّاعُ الطُّرقِ الْمُسَافِرِينَ: راهزنان مسافران را لخت كردند و هر چه داشتند گرفتند و بردند.
=شَلْشَلَ-
شَلْشَلَةً و شِلْشَالًا [شلشل] الماءُ: آب چكه كرد،- المَاءَ:
آب را تقطير كرد،- المَاءَ و بِالمَاءِ: آب را پراكنده و پخش كرد. اين تعبير را در زبان متداول (شَرْشَرَ) يعنى آب پاشيد گويند.
=الشُّلْشُل-
من الرجال: مترادف (الشلْشَل) است.
=الشَّلْشَل-
خون ريخته شده، مشك شراب روان،- من الْمَاءِ: آبى كه پياپي چكه كند و ريخته شود،- مِن الرِّجَالِ: مرد سبكبال و