سهم به سزائى از خير و خوبى.
گونه اى عطر كه بيشتر آن با زعفران آميخته شده باشد.
=الخِلَال-
ج أَخِلَّة [خلّ] : آنچه كه با آن چيزى را سوراخ كنند، خلال دندان، بازمانده ى غذا در لابلاى دندانها، چوبى كه در زبان بچه ى شتر قرار دهند تا نتواند شير بمكد؛ «خِلَالُ الدِّيار» : پيرامون شهرها يا ميان خانه هاى آن.
=الخَلَّال-
[خلّ] : سركه ساز، سركه فروش.
=الخُلَالة-
[خلّ] : مترادف (الخَلَالة) است.
=الخَلَالة-
[خلّ] : دوستى راستين.
=الخِلَالة-
[خلّ] : بقيه غذا در لابلاى دندانها، خلال دندان، دوستى راستين.
=خَلَبَ-
-خَلْبًا و خِلَابًا و خِلَابَةً هُ: با زبانى خوش وى را فريب داد،-- خَلْبًا هُ بِظِفْره: با ناخن خود او را خراشانيد و زخمى كرد،- السَّبُعُ الفريسةَ: جانور درنده شكار را با چنگال خود گرفت،- الفَتَى: دل آن جوان را ربود و به خود معطوف كرد.
=خَلِبَ-
-خَلَبًا تِ المرأةُ: آن زن نادان و احمق شد.
=خَلَّبَ-
تَخْلِيبًا هُ: او را با سخنان زيبا و فريبنده گول زد.
=الخُلْب-
خار و خاشاك، ليف، طنابى كه از ليف خرما ساخته شده باشد، مغز نخل.
=الخِلْب-
ج أَخْلَاب: ناخن يا پنجه بويژه در جانوران درنده، پرده ى قلب، پرده ى كبد، برگ مو.
=الخُلُب-
مترادف (الخُلْب) است.
=الخُلَّب-
ابرى كه باران ندارد مثل اينكه فريب مى دهد؛ «البَرْقُ الخُلَّبُ و بَرْقُ الخُلَّبِ» برقى كه از ابر بى باران درآيد؛ «انَّمَا انت كَبَرْقِ خُلَّب» : اين مثل را به كسى گويند كه وعده دهد و وفا نكند.
=الخَلْبَاء-
زن احمق و نادان.
=الخَلِبَة-
مترادف (الخَالِيَة) است.
=الخُلْبُوب-
بسيار فريبكار.
=الخَلَبُوت-
[خلب] : مترادف (الخَالِب) و (الخَالِبَة) است.
=الخُلَّة-
[خلّ] : دوستى، مترادف (الصَّديق) با يك لفظ در همه ى احوال؛ «هُوَ، هِىَ، هُنَّ خُلَّتي» ، دوست و همدم زن، همسر،- ج خُلَل: خوى و خصلت، گياه شيرين.
=الخَلَّة-
ج خِلَال و خَلَل [خلّ] : خوى، سوراخ، مى ترش، انواع سركه، نيازمندى و بينوائى.
و در زبان متداول به معناى زمين امن مى باشد.
=الخِلَّة-
ج خِلَل و خِلَال [خلّ] : دوستى و برادرى، روى قبضه ى شمشير، هر قطعه پوست يا چرم كه بر روى آن نقش و نگار باشد، واحد (الخِلَل) است.
=خَلَجَ-
-خَلْجًا هُ: آن را بر كند و كشيد،- هُ الأَمرُ: آن كار وقت او را گرفت،- هُ بعينِه:
به او چشمك زد،- الشَّي ءَ: آن چيز را تكان داد،- هُ بِالسيف: با شمشير او را زد،- الوَلَدَ: كودك را از شير گرفت،- خَلْجًا و خُلُوجًا و خَلَجَانًا تِ العينُ:
چشم ناگهان تكان خورد.
=خَلِجَ-
-خَلَجًا: از فرط خستگى يا راه رفتن استخوانهايش درد گرفت،- الشي ءُ: آن چيز گنديد يا فاسد شد.
=الخُلُج-
افرادى كه در نژاد و نسب مشكوك باشند.
=الخَلْخَال-
ج خَلَاخِيل [خلخل] : زيورى است بگونه ى حلقه ى فلزى كه زنان همانند النگو كه به دست كنند بر مچ پاى بندند؛ «ثوبٌ خَلْخَالٌ» : جامه ى نرم و نازك
خَلْخَلَ-
خَلْخَلَةً [خلخل] العَظْمَ: گوشت روى استخوان را بر كند،- المرأةَ: آن زن را خلخال پوشانيد.
=الخُلْخُل-
ج خَلَاخِل: مترادف (الخَلْخَال) است؛ «ثوبٌ خُلْخُل» : جامه ى نرم و نازك.
=خَلَدَ-
-خُلُودًا: دوام يافت،- خَلْدًا و خُلُودًا:
پيرى و ناتوانى از او به دور شد و سالمند و پايدار ماند،- الى المَكَان و بِالْمَكَان: در آن مكان اقامت كرد،- الى الأَرض: بر زمين چسبيد،- الى الرّاحَةِ: به استراحت پرداخت.
=خَلَّدَ-
تَخْليدًا هُ: او را پايدار كرد،- الى المَكَان و بالمَكَان: در آن مكان اقامت كرد.
=الخُلْد-
دوام و بقا و پايدارى؛ «دَارُ الخُلْد» :
بهشت برين،- ج خِلَدَة: النگو يا دستبند كه زنان بر مچ دست كنند، گوشواره،- ج مَنَاجِذ از غير لفظ خود (ح) : گونه اى حشره ى خزنده كه در زير زمين زندگى مى كند؛ «خُلْدُ المَاء» (ح) : گونه اى خزنده كه در آب و خشكى زندگى مى كند.
=الخَلَد-
مترادف (الخَالِد) است، دل، حال، خاطر، آسايش.
=خَلَسَ-
-خَلْسًا و خِلِّيسَى الشي ءَ: با تردستى و زرنگى آن چيز را ربود.
=الخَلْس-
موى سرى كه قسمتهائى از آن سفيد شده باشد.
=الخُلْسَة-
اسم است از (اخْتَلَس) ، آنچه كه ربوده شود، فرصت مناسب؛ «خُلْسَةً» :
پنهانى، سرّي.
=خَلَصَ-
-خُلُوصًا و خَلَاصًا: آن چيز پاك و خالص شد،- الماءُ مَن الكَدَر: آب صاف شد،- من الهَلَاك: از نابودى و هلاكت نجات يافت و سلامت شد،- الى المكانِ و بالمكانِ: به آن جاى رسيد،- عِندَ العَامة: و در زبان متداول بمعناى از كار خود فارغ شد يا به پايان رسيد مى باشد.
=خَلَّصَ-
تَخْلِيصًا الشي ءَ: آن چيز را تصفيه و پاكيزه كرد، خلاصه ى آن چيز را گرفت،- هُ من كذا: او را از چيزى نجات داد،- الأَمْتِعَةَ المُرْسَلَةَ أو البِضَاعَةَ: بهاى كالاهاى فرستاده شده را پرداخت،- الرجُلُ: مانند آن چيز را داد.
=الخَلْص-
هر سفيدى.
=الخِلْص-
ج خُلَصَاء: دوست خالص و بىميغ.
=الخُلْصَان-
مترادف (الخِلْص) است. اين واژه در مفرد و جمع يكسان بكار مى رود.