سختى كشيد و هلاك شد، گناه كرد،،- الشَّي ءُ: آن چيز گنديد،- العَظْمُ:
استخوان پس از جوش خوردن و جاى افتادن سُست و شكسته شد.
تَعْنِيتًا [عنت] هُ: بر او سخت گرفت و او را مُلزم به انجام كارهاى توانفَرسا نمود.
=العَنِت-
من العَظْم: استخوانى كه پس از جوش خوردن و جاى انداختن شكسته شود.
=العُنَّة-
ج عُنَن [عنّ] : طناب يا ريسمان، آغل چوبى براى شتران و يا اسبان، ديگ پايه كه بر روى آن ديگ قرار دهند.
=عَنْتَرَ-
عَنْتَرَةً [عنتر] : در جنگ قهرمان و دلاور شد،- هُ بالرُّمح: او را با نيزه زد،- هُ:
او را به عنتره عبسى شاعر تشبيه نمود اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=العُنْتُر-
مرادف (الْعَنْتَر) است.
=العُنْتَر-
مرادف (الْعَنْتَر) است.
=العَنْتَر-
(ح) : مگس درشت يا مگس آبى رنگ.
=العَنْتَرَة-
(ح) : يك دانه مگس.
=عَنَدَ-
-عُنُودًا الرجُلُ: با اينكه عارف به حق بود با حق مخالفت كرد،- عنِ الطَّرِيق اوِ القَصْدِ: از راه يا قصدى كه داشت روى گردان شد،- العرْقُ: از رگ خون جارى شد و بَند نيامد.
=عَنِدَ-
-عُنُودًا: مرادف (عَنَدَ) است.
=عَنُدَ-
-عُنُودًا: به معناى (عَنَدَ) است.
=عِنْد-
اسم است براى مكان حضور مانند «وَقَفْتُ عِنْدَ الْبَابِ» : نزديك درب ايستادم؛ و نيز اسم است براى زمان حضور مانند:
«سَافَرْتُ عِنْدَ مَغِيب الشَّمس» : هنگام غروب مسافرت كردم، اين كلمه علاوه بر معناى ظرفيت گاهى با (مِن) مجرور مى شود مانند: «اتَيْتُ مِنْ عِنْدِهِ» : از پيش او آمدم؛ «كانَ عِنْدَ حُسْنِ ظَنِّهِمْ» : از حُسنِ نيّت كه به او داشتند نااميد نشدند؛ «عِنْدِي» : به عقيده من، بنظر من.
=العَنْدَلِيب-
ج عَنَادِل (ح) : مرغ هزار دستان.
=العَنْدَم-
چوب درختى است كه با آن رنگ آميزى كنند و آن را «دَمُ الأَخَوَيْن» : يا (البَقَّم) گويند.
=العَنْز-
ج عِنَاز و أَعْنُز و عُنُوز (ح) : بز ماده.
=العَنْزَة-
(ح) : مرادف (الْعَنْز) است.
=العَنَزَة-
ج عَنَز و عَنَزَات: عصا يا چوبدستى كه در انتهاى آن آهن باشد؛ «عَنَزَةُ الفَأْس» :
لبه تيز تبر.
=عَنْزَقَ-
عَنْزَقَةً هُ: او را در تاب نشانيد و حركت داد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=العَنْزُوقَة-
تاب، اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=عَنَسَ-
-عُنُوسًا و عِنَاسًا تِ الجاريةُ: آن دختر پس از بلوغ در خانه پدر مدت درازى ماند و ازدواج نكرد،- الرَّجُلُ: آن مرد سالمند شد و ازدواج نكرد.
=عَنِسَ-
عُنُوسًا و عِنَاسًا تِ الجارِيةُ: مرادف (عَنَسَتْ) است.
=عَنَّسَ-
تَعْنِيسًا [عنس] تِ الجاريةُ: مرادف (عَنِسَتْ) است،- الْجَارِيَةَ اهْلُهَا: خانواده دختر از ازدواج او جلوگيرى كردند.
=عُنِّسَ-
[عنس] تِ الجاريةُ: مرادف (عَنِسَتْ) است.
=العُنْصُر-
ج عَنَاصِر [عنصر] : اصل و نسب؛ (انَّهُ لَكَريمُ الْعُنْصُر) : او بزرگزاده است، حسب، همّت، نياز، هيولى، ماده، جسم ساده،- الكهربائيّ (ف) : دينام برقى، باطرى؛ «العَنَاصِر» : نزد پيشينيان عبارت از آتش و هوا و آب و خاك است كه آنرا اسْطَقِسَّات و مواد و اركان نيز نامند.
=العُنْصَر-
ج عَناصِر: عُنصر.
=العَنْصَرَة-
«عِيدُ العَنْصَرَة» : عيد يادبود حلول روح القدس است كه پنجاه روز پس از عيد فصح نزد مسيحيان بر پا مى شود و همچنين نزد يهوديان يادبود نزول شريعت است بر آنها در طور سينا و به معناى گرد آمدن و يا محفل است (اين كلمه عبرى است) .
=العُنْصرِيّ-
منسوب به (العُنْصُر) است؛ «جسمٌ عُنْصِريٌّ» : جسمى ساده از يك عنصر.
=العُنْصُرِيَّة-
نژاد پرستى، روش كسانيكه تعصّب قومي و نژاد پرستى دارند (راسيسم) .
=العُنْصُل-
(ن) : نوعى گُل زنبق كه داراى شكوفه هاى سپيد رنگ و خواص پزشكى است، پياز دَشتى.
=عَنْعَنَ-
عَنْعَنَةً [عنعن] : در گفتار خود همزه را مانند (عين) تلفظ نمود، اين روش در قبيله عربى بنى تميم متداول بود و مثلًا به جاى (يعْجِبُنِي انْ تَفْعَلَ) مى گفتند (يَعْجِبُنِى عَنْ تَفْعَلَ) :
دوست دارم كه انجام دهى. اين لغزشها در زبان متداول بسيار است مثلا مى گويند:
(عَنَّ المَريضُ) به جاى (أَنَّ) يعنى بيمار ناله كرد و همچنين (العَنِين) را به جاى (الأَنِين) يعنى ناله تلفّظ مى نمايند،- الرَّاوِي: راوى از منابع مختلف حديث روايت كرد مثلًا در روايت خود گفت: «رَوَى فُلانٌ عَنْ فُلانٍ عَنْ فُلانٍ ... » : فُلانى از فُلانى و او از فُلانى روايت كرد.
=عَنُفَ-
-عَنْفًا و عَنَافَةً بالرجُلِ و عليهِ: به او رحم نكرد و با او رفتار سخت كرد.
=عَنَّفَ-
تَعْنِيفًا [عنف] هُ: با او به سختى رفتار كرد، او را به سختى ملامت كرد، با او عِتاب نمود.
=العُنْف-
ستمكارى، سختى و بى رحمى.
=العَنْف-
مرادف (العُنْف) است.
=العِنْف-
مرادف (العُنْف) است.
=العَنْفَقَة-
ج عَنَافِق [عنفق] : تارهاى موى كه ميان لب پايين و چانه است.
=العُنْفُوّ-
[عنف] : «عُنْفُوُّ الشبابِ» : عُنْفُوان جوانى (آغاز دوره جوانى) .
=العُنْفُوَان-
«عُنْفُوانُ الشبابِ» : آغاز جوانى؛ «عُنْفُوانُ الخَمْرِ): تندى و تلخى مي.
=عَنِقَ-
-عَنَقًا: گردن او دراز شد.
=عَنَّقَ-
تَعْنِيقًا [عنق] هُ: گردن او را گرفت،- عليه: بر بالاى آن برآمد،- طَلْعُ النَّخْلِ:
شكوفه درخت خُرما دراز شد.
=العُنْق-
ج أَعْناق (ع ا) : گردن. اين كلمه