فهرس الكتاب

الصفحة 645 من 1009

سختى كشيد و هلاك شد، گناه كرد،،- الشَّي ءُ: آن چيز گنديد،- العَظْمُ:

استخوان پس از جوش خوردن و جاى افتادن سُست و شكسته شد.

=عَنَّتَ-

تَعْنِيتًا [عنت] هُ: بر او سخت گرفت و او را مُلزم به انجام كارهاى توانفَرسا نمود.

=العَنِت-

من العَظْم: استخوانى كه پس از جوش خوردن و جاى انداختن شكسته شود.

=العُنَّة-

ج عُنَن [عنّ] : طناب يا ريسمان، آغل چوبى براى شتران و يا اسبان، ديگ پايه كه بر روى آن ديگ قرار دهند.

=عَنْتَرَ-

عَنْتَرَةً [عنتر] : در جنگ قهرمان و دلاور شد،- هُ بالرُّمح: او را با نيزه زد،- هُ:

او را به عنتره عبسى شاعر تشبيه نمود اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=العُنْتُر-

مرادف (الْعَنْتَر) است.

=العُنْتَر-

مرادف (الْعَنْتَر) است.

=العَنْتَر-

(ح) : مگس درشت يا مگس آبى رنگ.

=العَنْتَرَة-

(ح) : يك دانه مگس.

=عَنَدَ-

-عُنُودًا الرجُلُ: با اينكه عارف به حق بود با حق مخالفت كرد،- عنِ الطَّرِيق اوِ القَصْدِ: از راه يا قصدى كه داشت روى گردان شد،- العرْقُ: از رگ خون جارى شد و بَند نيامد.

=عَنِدَ-

-عُنُودًا: مرادف (عَنَدَ) است.

=عَنُدَ-

-عُنُودًا: به معناى (عَنَدَ) است.

=عِنْد-

اسم است براى مكان حضور مانند «وَقَفْتُ عِنْدَ الْبَابِ» : نزديك درب ايستادم؛ و نيز اسم است براى زمان حضور مانند:

«سَافَرْتُ عِنْدَ مَغِيب الشَّمس» : هنگام غروب مسافرت كردم، اين كلمه علاوه بر معناى ظرفيت گاهى با (مِن) مجرور مى شود مانند: «اتَيْتُ مِنْ عِنْدِهِ» : از پيش او آمدم؛ «كانَ عِنْدَ حُسْنِ ظَنِّهِمْ» : از حُسنِ نيّت كه به او داشتند نااميد نشدند؛ «عِنْدِي» : به عقيده من، بنظر من.

=العَنْدَلِيب-

ج عَنَادِل (ح) : مرغ هزار دستان.

=العَنْدَم-

چوب درختى است كه با آن رنگ آميزى كنند و آن را «دَمُ الأَخَوَيْن» : يا (البَقَّم) گويند.

=العَنْز-

ج عِنَاز و أَعْنُز و عُنُوز (ح) : بز ماده.

=العَنْزَة-

(ح) : مرادف (الْعَنْز) است.

=العَنَزَة-

ج عَنَز و عَنَزَات: عصا يا چوبدستى كه در انتهاى آن آهن باشد؛ «عَنَزَةُ الفَأْس» :

لبه تيز تبر.

=عَنْزَقَ-

عَنْزَقَةً هُ: او را در تاب نشانيد و حركت داد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=العَنْزُوقَة-

تاب، اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=عَنَسَ-

-عُنُوسًا و عِنَاسًا تِ الجاريةُ: آن دختر پس از بلوغ در خانه پدر مدت درازى ماند و ازدواج نكرد،- الرَّجُلُ: آن مرد سالمند شد و ازدواج نكرد.

=عَنِسَ-

عُنُوسًا و عِنَاسًا تِ الجارِيةُ: مرادف (عَنَسَتْ) است.

=عَنَّسَ-

تَعْنِيسًا [عنس] تِ الجاريةُ: مرادف (عَنِسَتْ) است،- الْجَارِيَةَ اهْلُهَا: خانواده دختر از ازدواج او جلوگيرى كردند.

=عُنِّسَ-

[عنس] تِ الجاريةُ: مرادف (عَنِسَتْ) است.

=العُنْصُر-

ج عَنَاصِر [عنصر] : اصل و نسب؛ (انَّهُ لَكَريمُ الْعُنْصُر) : او بزرگزاده است، حسب، همّت، نياز، هيولى، ماده، جسم ساده،- الكهربائيّ (ف) : دينام برقى، باطرى؛ «العَنَاصِر» : نزد پيشينيان عبارت از آتش و هوا و آب و خاك است كه آنرا اسْطَقِسَّات و مواد و اركان نيز نامند.

=العُنْصَر-

ج عَناصِر: عُنصر.

=العَنْصَرَة-

«عِيدُ العَنْصَرَة» : عيد يادبود حلول روح القدس است كه پنجاه روز پس از عيد فصح نزد مسيحيان بر پا مى شود و همچنين نزد يهوديان يادبود نزول شريعت است بر آنها در طور سينا و به معناى گرد آمدن و يا محفل است (اين كلمه عبرى است) .

=العُنْصرِيّ-

منسوب به (العُنْصُر) است؛ «جسمٌ عُنْصِريٌّ» : جسمى ساده از يك عنصر.

=العُنْصُرِيَّة-

نژاد پرستى، روش كسانيكه تعصّب قومي و نژاد پرستى دارند (راسيسم) .

=العُنْصُل-

(ن) : نوعى گُل زنبق كه داراى شكوفه هاى سپيد رنگ و خواص پزشكى است، پياز دَشتى.

=عَنْعَنَ-

عَنْعَنَةً [عنعن] : در گفتار خود همزه را مانند (عين) تلفظ نمود، اين روش در قبيله عربى بنى تميم متداول بود و مثلًا به جاى (يعْجِبُنِي انْ تَفْعَلَ) مى گفتند (يَعْجِبُنِى عَنْ تَفْعَلَ) :

دوست دارم كه انجام دهى. اين لغزشها در زبان متداول بسيار است مثلا مى گويند:

(عَنَّ المَريضُ) به جاى (أَنَّ) يعنى بيمار ناله كرد و همچنين (العَنِين) را به جاى (الأَنِين) يعنى ناله تلفّظ مى نمايند،- الرَّاوِي: راوى از منابع مختلف حديث روايت كرد مثلًا در روايت خود گفت: «رَوَى فُلانٌ عَنْ فُلانٍ عَنْ فُلانٍ ... » : فُلانى از فُلانى و او از فُلانى روايت كرد.

=عَنُفَ-

-عَنْفًا و عَنَافَةً بالرجُلِ و عليهِ: به او رحم نكرد و با او رفتار سخت كرد.

=عَنَّفَ-

تَعْنِيفًا [عنف] هُ: با او به سختى رفتار كرد، او را به سختى ملامت كرد، با او عِتاب نمود.

=العُنْف-

ستمكارى، سختى و بى رحمى.

=العَنْف-

مرادف (العُنْف) است.

=العِنْف-

مرادف (العُنْف) است.

=العَنْفَقَة-

ج عَنَافِق [عنفق] : تارهاى موى كه ميان لب پايين و چانه است.

=العُنْفُوّ-

[عنف] : «عُنْفُوُّ الشبابِ» : عُنْفُوان جوانى (آغاز دوره جوانى) .

=العُنْفُوَان-

«عُنْفُوانُ الشبابِ» : آغاز جوانى؛ «عُنْفُوانُ الخَمْرِ): تندى و تلخى مي.

=عَنِقَ-

-عَنَقًا: گردن او دراز شد.

=عَنَّقَ-

تَعْنِيقًا [عنق] هُ: گردن او را گرفت،- عليه: بر بالاى آن برآمد،- طَلْعُ النَّخْلِ:

شكوفه درخت خُرما دراز شد.

=العُنْق-

ج أَعْناق (ع ا) : گردن. اين كلمه

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت