گياهى است كه در شنزار مى رويَد.
ج جُدُور (ن) : گياهى است كه در شنزار مى رويَد.
دانه هاى ريز كه بر پوست بدن درآيد، آثار زدن يا زخم كه بر روى پوست نمايان باشد.
مترادف (الجُدَر) است.
ج جَدِرُون بالشي ءِ و لهُ: هر چه كه شايسته به چيزى باشد.
=الجَدْرة-
(ن) : واحد (الجَدْر) است.
=الجِدْرَة-
(ن) : واحد (الجِدْر) است.
=الجُدَرَة-
واحد (الجُدر) است.
=الجَدَرَة-
واحد (الجَدَر) است.
=الجُدَريّ-
(طبّ) : بيمارى آبله؛ «جُدَرِيُّ المَاءِ» : بيمارى واگيردارى است بسان آبله كه معمولا در كودكان پديد مىيد.
=الجَدَرِيّ-
(طب) : مترادف (الجُدَري) است.
=جَدَعَ-
-جَدْعًا الأنفَ و ما شاكلهُ: بينى و مانند آن را بُريد؛ «لِأَمْرٍ ما جَدَعَ قصيرُ أنْفِهِ» : اين ضربُ المثل براى كسى است كه بر كارى سخت دست زند براى دستيابى به آن،- فُلانًا: فلانى را بازداشت و زندانى كرد،- الرَّجُلُ عيالَهُ: آن مَرد بر خانواده خود سخت گرفت و به آنها چيزى نداد،- الوَلَدَ: غذاى آن جوان را بد محتوى كرد.
=جَدِعَ-
-جَدَعًا الرجلُ: بينى او و مانند آن را بُريد،- الوَلَدُ: غذاى آن جوان بَد شد.
=جُدِعَ-
الرجُلُ: بينى او بُريده شد.
=جَدَّعَ-
تَجْدِيعًا هُ: به او گفت، «جَدْعًا لك» :
يعنى خدا خير را از تو بركند. اين واژه بنا بر مفعوليت مطلق منصوب است.
=الجَدِع-
بد غذا، آنكه با غذاى بد تغذيه نمايد.
=الجَدَعَة-
باقى مانده عضو پس از بُريدن آن، جاى قطع يا بُريدن.
=جَدَفَ-
-جُدُوفًا الطيرُ: پرنده در حاليكه بالهايش بُريده شده بود پَريد،- الرَّجُلَ: آن مَرد به هنگام شتاب در راه رفتن دستهاى خود را به حركت درآورد،- جَدْفًا المَلَّاحُ السفينةَ: مَلوان كشتى را با پارو بر روى آب حركت داد،- تِ السَّمَاءُ بالثَّلج: آسمان برف باريد،- الشَّي ءَ: آن چيز را بُريد،- الظّبيُ:
آهو گامهاى كوتاه برداشت.
=جَدَّفَ-
تَجْدِيفًا: كُفرانِ نعمت كرد؛ «لا تُجَدِّفوا بِنِعَمِ اللَّه» : كُفران نعمت خدا را نكنيد،- على اللَّه: بر خدا سخنان كُفر آميز گفت،- المَلَّاحُ: ملوان قايق را با پارو بر روى آب راه بُرد.
=جُدِّفَ-
عليه: بر او سخت گرفته شد، او را در تنگنا قرار دادند.
=الجَدَفَة-
سر و صدا و داد و فرياد.
=جَدَلَ-
-جَدْلًا الحَبْلَ: ريسمان را تابيد،- هُ:
او را بر زمين افكند،- الحَبُّ: دانه در خوشه درشت شد،- الوَلَدُ: آن جوان نيرومند و استخوانهاى بدنش سخت شد،- جُدُولًا الشي ءُ: آنِ چيز سِفت و سخت و پُر توان شد.
=جَدِلَ-
-جَدَلًا الحَبُّ: دانه در خوشه درشت شد،- الوَلَدُ: آن پسر نيرومند شد.
=جَدَّلَ-
تَجْدِيلًا الشَّعَر: موى را بافت،- هُ: او را بر زمين انداخت.
=الجَدْل-
مص،- ج جُدُول: عضو، اندام، سِفت، نيرومند.
=الجُدُل-
«جدُلُ الإنسانِ» : نىِ استخوانهاى دست و پاى انسان.
=الجَدَل-
سختىِ دشمنى، مهارت در نزاع و دشمنى،- عِنْدَ المَنْطِقِيّينَ: و در علم منطق عبارت از: قياس چيزى با چيز ديگرى براى بيان حقيقت است مانند؛ «فلانٌ يَطوفُ في اللَّيْل فَهُوَ لُصّ» : چون فلانى شبها در كوچه و خيابان مى گردد پس دزد است. البته قياس يك امر تحقيقى نيست بلكه مقدمات بُرهان براى چيزى است؛ «فَرَضَ جَدَلًا» :
فرض كرد، آن چيز را ممكن دانست، براى آغاز مناقشه مقدمه چينى كرد.
=الجَدِل-
سفت و سخت، نيرومند، آنكه بسيار مجادله كند.
=الجَدْلَة-
دسته هاوَن.
=الجَدَلِيّ-
آنكه براى مناقشه و جدال شايسته باشد.
=جَدَمَ-
-جَدْمًا هُ: آن چيز را بُريد.
=الجَدَمَة-
مَرد كوتاه.
=الجَدْوَى-
عطا و كَرَم؛ «دونَ جَدْوى» :
بى فايده.
=الجُدُوب-
زمين خشك و بى حاصل.
=الجَدْوَل-
ج جَدَاوِل: رودخانه كوچك، شكلى است شامل مجموعه اى از مسائل و موضوعات مانند (جدول ضرب) در علم حساب؛ «جَدْوَلُ الأَعْمال» : برنامه كارها كه معمولًا در گروههاى پارلمانى و جُز آن مطرح مى گردد؛ «جَدْوَلُ الأَسماء» : قائمه يا ليست اسامى.
=الجِدْوَل-
مترادف (الجَدْوَل) است.
=الجَدْي-
ج أَجْدٍ و جِدَاء و جِدْيَان [جدي] (ح) :
بچه بُز در سال اوّل زندگى،- (فك) :
بُرجى است در آسمان كه قبل از دَلْو مى باشد،- (فك) : ستاره قطبى كه با آن قبله را شناسند.
=الجَدِيّ-
[جدو] : بخشنده و سخاوتمند.
=الجُدِّيّ-
[جدّ] : آنكه جد بزرگ دارد.
=الجِدِّيّ-
[جدّ] : مرد جِدّى. اين واژه ضد (الهَزْلِيّ) است؛ «جِدّيًا» : جدى و با متانت.
=الجَدِيب-
زمين خشك و بى حاصل.
=الجَدْيَة-
ج جَدًى و جَدَيَات [جدي] : آستر زير زين يا پالان كه معمولًا دو عدد مى باشد.
=الجدِّيَّة-
[جدّ] : اهميت وضع يا حالت.
=الجَدِيد-
م جَدِيد و جَدِيدة، ج جُدُد [جدّ] : نو، نوين. اين واژه ضد (القَديم) است؛ «مِنْ جَديد» : براى بار دوّم، دوباره.
=الجَدِيدَانِ-
شب و روز، زيرا هيچگاه كُهنه نمى شوند. اين كلمه مفرد ندارد زيرا بر هر يك از شب يا روز نتوان گفت (الجَديدْ) ؛ «لا أَفْعَلُهُ ما اخْتَلَفَ الجَدِيدانِ» : اين كار را هرگز نخواهم كرد.
=الجَدِير-
ج جَدِيرون و جُدَرَاء بكذا أو لكذا:
شايسته به چيزى، اهليت در كارى،- بالذِكر: آنكه شايسته به گفتن است.
=الجَدِيرة-
ج جَدِيرَات و جَدَائِر: مؤنث (الجَدير)