فهرس الكتاب

الصفحة 309 من 1009

گياهى است كه در شنزار مى رويَد.

=الجِدْر-

ج جُدُور (ن) : گياهى است كه در شنزار مى رويَد.

=الجُدَر-

دانه هاى ريز كه بر پوست بدن درآيد، آثار زدن يا زخم كه بر روى پوست نمايان باشد.

=الجَدَر-

مترادف (الجُدَر) است.

=الجَدِر-

ج جَدِرُون بالشي ءِ و لهُ: هر چه كه شايسته به چيزى باشد.

=الجَدْرة-

(ن) : واحد (الجَدْر) است.

=الجِدْرَة-

(ن) : واحد (الجِدْر) است.

=الجُدَرَة-

واحد (الجُدر) است.

=الجَدَرَة-

واحد (الجَدَر) است.

=الجُدَريّ-

(طبّ) : بيمارى آبله؛ «جُدَرِيُّ المَاءِ» : بيمارى واگيردارى است بسان آبله كه معمولا در كودكان پديد مىيد.

=الجَدَرِيّ-

(طب) : مترادف (الجُدَري) است.

=جَدَعَ-

-جَدْعًا الأنفَ و ما شاكلهُ: بينى و مانند آن را بُريد؛ «لِأَمْرٍ ما جَدَعَ قصيرُ أنْفِهِ» : اين ضربُ المثل براى كسى است كه بر كارى سخت دست زند براى دستيابى به آن،- فُلانًا: فلانى را بازداشت و زندانى كرد،- الرَّجُلُ عيالَهُ: آن مَرد بر خانواده خود سخت گرفت و به آنها چيزى نداد،- الوَلَدَ: غذاى آن جوان را بد محتوى كرد.

=جَدِعَ-

-جَدَعًا الرجلُ: بينى او و مانند آن را بُريد،- الوَلَدُ: غذاى آن جوان بَد شد.

=جُدِعَ-

الرجُلُ: بينى او بُريده شد.

=جَدَّعَ-

تَجْدِيعًا هُ: به او گفت، «جَدْعًا لك» :

يعنى خدا خير را از تو بركند. اين واژه بنا بر مفعوليت مطلق منصوب است.

=الجَدِع-

بد غذا، آنكه با غذاى بد تغذيه نمايد.

=الجَدَعَة-

باقى مانده عضو پس از بُريدن آن، جاى قطع يا بُريدن.

=جَدَفَ-

-جُدُوفًا الطيرُ: پرنده در حاليكه بالهايش بُريده شده بود پَريد،- الرَّجُلَ: آن مَرد به هنگام شتاب در راه رفتن دستهاى خود را به حركت درآورد،- جَدْفًا المَلَّاحُ السفينةَ: مَلوان كشتى را با پارو بر روى آب حركت داد،- تِ السَّمَاءُ بالثَّلج: آسمان برف باريد،- الشَّي ءَ: آن چيز را بُريد،- الظّبيُ:

آهو گامهاى كوتاه برداشت.

=جَدَّفَ-

تَجْدِيفًا: كُفرانِ نعمت كرد؛ «لا تُجَدِّفوا بِنِعَمِ اللَّه» : كُفران نعمت خدا را نكنيد،- على اللَّه: بر خدا سخنان كُفر آميز گفت،- المَلَّاحُ: ملوان قايق را با پارو بر روى آب راه بُرد.

=جُدِّفَ-

عليه: بر او سخت گرفته شد، او را در تنگنا قرار دادند.

=الجَدَفَة-

سر و صدا و داد و فرياد.

=جَدَلَ-

-جَدْلًا الحَبْلَ: ريسمان را تابيد،- هُ:

او را بر زمين افكند،- الحَبُّ: دانه در خوشه درشت شد،- الوَلَدُ: آن جوان نيرومند و استخوانهاى بدنش سخت شد،- جُدُولًا الشي ءُ: آنِ چيز سِفت و سخت و پُر توان شد.

=جَدِلَ-

-جَدَلًا الحَبُّ: دانه در خوشه درشت شد،- الوَلَدُ: آن پسر نيرومند شد.

=جَدَّلَ-

تَجْدِيلًا الشَّعَر: موى را بافت،- هُ: او را بر زمين انداخت.

=الجَدْل-

مص،- ج جُدُول: عضو، اندام، سِفت، نيرومند.

=الجُدُل-

«جدُلُ الإنسانِ» : نىِ استخوانهاى دست و پاى انسان.

=الجَدَل-

سختىِ دشمنى، مهارت در نزاع و دشمنى،- عِنْدَ المَنْطِقِيّينَ: و در علم منطق عبارت از: قياس چيزى با چيز ديگرى براى بيان حقيقت است مانند؛ «فلانٌ يَطوفُ في اللَّيْل فَهُوَ لُصّ» : چون فلانى شبها در كوچه و خيابان مى گردد پس دزد است. البته قياس يك امر تحقيقى نيست بلكه مقدمات بُرهان براى چيزى است؛ «فَرَضَ جَدَلًا» :

فرض كرد، آن چيز را ممكن دانست، براى آغاز مناقشه مقدمه چينى كرد.

=الجَدِل-

سفت و سخت، نيرومند، آنكه بسيار مجادله كند.

=الجَدْلَة-

دسته هاوَن.

=الجَدَلِيّ-

آنكه براى مناقشه و جدال شايسته باشد.

=جَدَمَ-

-جَدْمًا هُ: آن چيز را بُريد.

=الجَدَمَة-

مَرد كوتاه.

=الجَدْوَى-

عطا و كَرَم؛ «دونَ جَدْوى» :

بى فايده.

=الجُدُوب-

زمين خشك و بى حاصل.

=الجَدْوَل-

ج جَدَاوِل: رودخانه كوچك، شكلى است شامل مجموعه اى از مسائل و موضوعات مانند (جدول ضرب) در علم حساب؛ «جَدْوَلُ الأَعْمال» : برنامه كارها كه معمولًا در گروههاى پارلمانى و جُز آن مطرح مى گردد؛ «جَدْوَلُ الأَسماء» : قائمه يا ليست اسامى.

=الجِدْوَل-

مترادف (الجَدْوَل) است.

=الجَدْي-

ج أَجْدٍ و جِدَاء و جِدْيَان [جدي] (ح) :

بچه بُز در سال اوّل زندگى،- (فك) :

بُرجى است در آسمان كه قبل از دَلْو مى باشد،- (فك) : ستاره قطبى كه با آن قبله را شناسند.

=الجَدِيّ-

[جدو] : بخشنده و سخاوتمند.

=الجُدِّيّ-

[جدّ] : آنكه جد بزرگ دارد.

=الجِدِّيّ-

[جدّ] : مرد جِدّى. اين واژه ضد (الهَزْلِيّ) است؛ «جِدّيًا» : جدى و با متانت.

=الجَدِيب-

زمين خشك و بى حاصل.

=الجَدْيَة-

ج جَدًى و جَدَيَات [جدي] : آستر زير زين يا پالان كه معمولًا دو عدد مى باشد.

=الجدِّيَّة-

[جدّ] : اهميت وضع يا حالت.

=الجَدِيد-

م جَدِيد و جَدِيدة، ج جُدُد [جدّ] : نو، نوين. اين واژه ضد (القَديم) است؛ «مِنْ جَديد» : براى بار دوّم، دوباره.

=الجَدِيدَانِ-

شب و روز، زيرا هيچگاه كُهنه نمى شوند. اين كلمه مفرد ندارد زيرا بر هر يك از شب يا روز نتوان گفت (الجَديدْ) ؛ «لا أَفْعَلُهُ ما اخْتَلَفَ الجَدِيدانِ» : اين كار را هرگز نخواهم كرد.

=الجَدِير-

ج جَدِيرون و جُدَرَاء بكذا أو لكذا:

شايسته به چيزى، اهليت در كارى،- بالذِكر: آنكه شايسته به گفتن است.

=الجَدِيرة-

ج جَدِيرَات و جَدَائِر: مؤنث (الجَدير)

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت