فهرس الكتاب

الصفحة 359 من 1009

شاخه ى خرما، از برگهاى اين گياه سبد و حصير و ريسمان و كاغذ مى سازند و در مصر و الجزائر كِشت مى شود.

=الحَلْفَاة-

(ن) : واحد (الحَلْفَاء) است.

=الحَلَفَة-

(ن) : مترادف (الحَلْفاة) است،- من الأراضي: زمينى كه در آن گياه حلفاء فراوان باشد.

=حَلَقَ-

-حَلْقًا الشي ءَ: پوست آن چيز را كند،- الحوضَ: حوض را پر كرد،- الرجُلَ: بر حلق آن مرد زد،- القومُ بعضُهم بعضًا: بعضى از افراد آن قوم بعضى ديگر را كشتند،- تِ السنَةُ القومَ: آن سال براى آن قوم قحطى آورد،-- حَلْقًا و تَحْلَاقًا الرأسَ:

موى سر را تراشيد.

=حَلِقَ-

-حَلَقًا: از درد گلو ناليد.

=حَلَّقَ-

تَحْلِيقًا الرأْسَ: موى سر را كم و آرايش كرد، در اينجا تشديد براى مبالغه است،- الإناءُ من الشراب: آب ظرف ته كشيد، پُر شد،- ضَرْعُ الناقَةِ: شير در پستان ماده شتر از بين رفت،- تْ عينُ الحيوان:

چشمهاى آن حيوان به گودى رفت،- الشي ءَ: آن چيز را بسان حلقه درآورد،- القمرُ: دور ماه هاله درآمد،- الطائرُ: پرنده در پرواز اوج گرفت و مانند دايره دور زد،- النجمُ: ستاره بالا رفت.

=الحَلْق-

مص،- ج احْلَاق و حُلُوق و حُلُق (ع ا) : حلق، گلو.

=الحَلِق-

آنچه كه داراى موى نباشد بسان تراشيده.

=الحَلْقَى-

سال بد و پر از شَرّ.

=الحَلْقَة-

ج حَلَق و حَلَقات هر چيز دايره اى؛ «حَلْقَةُ القومِ» : دايره ى آن قوم؛ «حَلْقَةُ الاتّصال» يا «حَلْقَةُ الوصل» : رابطه ى وصل؛ «الحَلْقَةُ المَفْقُوده» : مهره ى مفقود يا فراغ؛ «في الحَلْقَةِ السَّادِسَةِ من عمره» : در عقد ششم عمر است كه ميان پنجاه تا شصت سالگى است؛ «حَلْقَةُ الحَوْضِ» : پر شدن حوض؛ «حَلَقَةُ مُفْرَغَهُ» : حلقه اى كه اطراف آن بسته و درون آن خالى است، حالتى است كه خروج از آن روشن نيست؛ «انَّهُم يدورون في حَلْقَةٍ مفرغة» : آنها در حلقه ى بسته دور مى زنند.

=الحَلَقَة-

مترادف (الحَلْقَة) است.

=حَلْقَمَ-

حَلْقَمَةً هُ: گلوى او را بريد.

=الحُلْقُوم-

ج حَلَاقِيم: گلو، حلقوم؛ «رَاحَةُ الحُلْقُوم» : گونه اى شيرينى است.

=حَلِكَ-

-حُلُوكَةً و حَلَكًا و حُلُوكًا: سياهى آن بسيار شد.

=الحَلَك-

سياهى بسيار.

=الحُلُكَّى-

(ح) : مترادف (الحَلْكَة) است.

=الحُلْكَاء-

(ح) : مترادف (الحَلْكَة) است.

=الحَلْكَاء-

(ح) : مترادف (الحَلْكَة) است.

=الحُلَكَاء-

(ح) : مترادف (الحَلْكَة) است.

=الحَلَكَاء-

(ح) : مترادف (الحَلْكَة) است.

=الحُلْكَة-

مترادف (الحَلَك) است.

=الحَلْكَة-

(ح) : جانورى است همانند سوسمار كه هرگاه احساس خطر كند در ميان شنها يا رمل خود را فرو مى برد.

=حَلَّلَ-

تَحْلِيلًا و تَحِلَّةً [حلّ] هُ بالمكان: او را در آن مكان فرود آورد،- تَحْلِيلًا و تَحِلَّةً و تَحِلًّا الشي ءَ: آن چيز را حلال كرد،- هُ: او را پوشانيد،- اليمينَ: كفاره ى سوگند را داد.

=حَلَمَ-

-حُلْمًا و حُلُمًا في منامه: در خواب رؤيا ديد،- الصبِيُّ: آن نوجوان بالغ شد و بحد رشد رسيد.

=حَلِمَ-

-حَلَمًا الجلدُ: پوست فاسد شد و كرم در آن افتاد.

=حَلُمَ-

-حِلْمًا: گذشت كرد و بردبار شد.

=حَلَّمَ-

تَحْلِيمًا و حِلَّامًا هُ: او را بردبار كرد،- الجلدَ: كرم را از پوست زدود.

=الحُلْم-

مص،- ج احْلَام: آنچه كه در خواب بينند.

=الحِلْم-

ج أَحْلَام و حُلُوم: شكيبائى و بردبارى و آرامش با داشتن نيرو و توانائى، خِرد؛ «تَأمرُهم احْلَامُهُم بِكذا» :

خِردهايشان آنها را به چيزى امر مى كنند، اين واژه ضد (الطيش) است و گاهى در برابر نادانى ميباشد مانند «و انَّ سَفاهَ الشيخ لا حِلْمَ بعدَه» : نادانى پير ديگر پيامد عقلى ندارد؛ «صِغَار الأَحلامِ» : افراد ساده لوح، خِردهاى بيمار.

=الحَلِم-

«جِلْدٌ حَلِمٌ» : پوستى كه تباه شده و در آن كرم پديد آمده باشد.

=الحَلَمَة-

ج حَلَم (ع ا) : سر پستان يا نوك آن،- (ح) : كرمى است كه در پوست رخنه مى كند و آنرا ميخورد.

=حَلُوَ-

-حَلَاوَةً و حُلْوَانًا [حلو] : شيرين شد،- تِ الفاكهةُ: ميوه خوشمزه شد.

=الحُلْو-

[حلو] : شيرين، ضدّ (المرُّ) است بمعناى تلخ، خوشمزه و گوارا، زيبا؛ «حُلْوَ الحَديث» :

خوش سخن، شيرين زبان؛ «خَاتمٌ حُلْوٌ» : در زبان متداول بمعناى انگشترى است كه در انگشت بچرخد؛ «طعامٌ حُلْوٌ» : در زبان متداول بمعناى غذاى كم نمك است.

=الحَلْوَى-

ج حَلَاوَى [حلو] : حلوا، شيرينى.

=الحَلْوَاء-

ج حَلَاوَى [حلو] : ميوه ى شيرين،- (ط) : خوراكى است كه با شكر يا عسل سازند.

=الحُلْوَان-

[حلو] : مص، بخشش و انعام كه به واسطه يا كارگر داده مى شود.

=الحَلْوَانيّ-

[حلو] : حلواپز، حلوا فروش.

=الحَلُوب-

ج حُلُب و حَلَائِب من الإبل أو الغنم:

شتران يا گوسفندان شيرده؛ «بَقرَةٌ حلوب» :

گاو شيرده؛- «بَقرَةُ حَلُوب» : ضرب المثلى است براى كسيكه صرفًا بديگرى سود رساند.

=الحَلُوبَة-

ج حُلُب و حَلَائِب من الإبل أو الغنم:

شتران و گوسفندان دوشيده يا شيرده.

=الحُلُوق-

من الأرض: دره ها و جويهاى روى زمين.

=الحُلُوليَّة-

[حلّ] : فرقه اى از صوفيان كه معتقد به مذهب حلول مى باشند.

=الحُلْوِيَّات-

[حلو] : خوراكها و شيرينيها كه با شكر يا عسل يا شيره آماده مى شوند.

=حَلِيَ-

-حَلَاوَةً و حُلْوَانًا [حلو] : شيرين شد، در شگفت شد؛ «حَلِيَ في عَينِي او بعيني» : او در چشم من شگفت آمد و زيبا جلوه گر شد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت