شاخه ى خرما، از برگهاى اين گياه سبد و حصير و ريسمان و كاغذ مى سازند و در مصر و الجزائر كِشت مى شود.
(ن) : واحد (الحَلْفَاء) است.
=الحَلَفَة-
(ن) : مترادف (الحَلْفاة) است،- من الأراضي: زمينى كه در آن گياه حلفاء فراوان باشد.
=حَلَقَ-
-حَلْقًا الشي ءَ: پوست آن چيز را كند،- الحوضَ: حوض را پر كرد،- الرجُلَ: بر حلق آن مرد زد،- القومُ بعضُهم بعضًا: بعضى از افراد آن قوم بعضى ديگر را كشتند،- تِ السنَةُ القومَ: آن سال براى آن قوم قحطى آورد،-- حَلْقًا و تَحْلَاقًا الرأسَ:
موى سر را تراشيد.
=حَلِقَ-
-حَلَقًا: از درد گلو ناليد.
=حَلَّقَ-
تَحْلِيقًا الرأْسَ: موى سر را كم و آرايش كرد، در اينجا تشديد براى مبالغه است،- الإناءُ من الشراب: آب ظرف ته كشيد، پُر شد،- ضَرْعُ الناقَةِ: شير در پستان ماده شتر از بين رفت،- تْ عينُ الحيوان:
چشمهاى آن حيوان به گودى رفت،- الشي ءَ: آن چيز را بسان حلقه درآورد،- القمرُ: دور ماه هاله درآمد،- الطائرُ: پرنده در پرواز اوج گرفت و مانند دايره دور زد،- النجمُ: ستاره بالا رفت.
=الحَلْق-
مص،- ج احْلَاق و حُلُوق و حُلُق (ع ا) : حلق، گلو.
=الحَلِق-
آنچه كه داراى موى نباشد بسان تراشيده.
=الحَلْقَى-
سال بد و پر از شَرّ.
=الحَلْقَة-
ج حَلَق و حَلَقات هر چيز دايره اى؛ «حَلْقَةُ القومِ» : دايره ى آن قوم؛ «حَلْقَةُ الاتّصال» يا «حَلْقَةُ الوصل» : رابطه ى وصل؛ «الحَلْقَةُ المَفْقُوده» : مهره ى مفقود يا فراغ؛ «في الحَلْقَةِ السَّادِسَةِ من عمره» : در عقد ششم عمر است كه ميان پنجاه تا شصت سالگى است؛ «حَلْقَةُ الحَوْضِ» : پر شدن حوض؛ «حَلَقَةُ مُفْرَغَهُ» : حلقه اى كه اطراف آن بسته و درون آن خالى است، حالتى است كه خروج از آن روشن نيست؛ «انَّهُم يدورون في حَلْقَةٍ مفرغة» : آنها در حلقه ى بسته دور مى زنند.
=الحَلَقَة-
مترادف (الحَلْقَة) است.
=حَلْقَمَ-
حَلْقَمَةً هُ: گلوى او را بريد.
=الحُلْقُوم-
ج حَلَاقِيم: گلو، حلقوم؛ «رَاحَةُ الحُلْقُوم» : گونه اى شيرينى است.
=حَلِكَ-
-حُلُوكَةً و حَلَكًا و حُلُوكًا: سياهى آن بسيار شد.
=الحَلَك-
سياهى بسيار.
=الحُلُكَّى-
(ح) : مترادف (الحَلْكَة) است.
=الحُلْكَاء-
(ح) : مترادف (الحَلْكَة) است.
=الحَلْكَاء-
(ح) : مترادف (الحَلْكَة) است.
=الحُلَكَاء-
(ح) : مترادف (الحَلْكَة) است.
=الحَلَكَاء-
(ح) : مترادف (الحَلْكَة) است.
=الحُلْكَة-
مترادف (الحَلَك) است.
=الحَلْكَة-
(ح) : جانورى است همانند سوسمار كه هرگاه احساس خطر كند در ميان شنها يا رمل خود را فرو مى برد.
=حَلَّلَ-
تَحْلِيلًا و تَحِلَّةً [حلّ] هُ بالمكان: او را در آن مكان فرود آورد،- تَحْلِيلًا و تَحِلَّةً و تَحِلًّا الشي ءَ: آن چيز را حلال كرد،- هُ: او را پوشانيد،- اليمينَ: كفاره ى سوگند را داد.
=حَلَمَ-
-حُلْمًا و حُلُمًا في منامه: در خواب رؤيا ديد،- الصبِيُّ: آن نوجوان بالغ شد و بحد رشد رسيد.
=حَلِمَ-
-حَلَمًا الجلدُ: پوست فاسد شد و كرم در آن افتاد.
=حَلُمَ-
-حِلْمًا: گذشت كرد و بردبار شد.
=حَلَّمَ-
تَحْلِيمًا و حِلَّامًا هُ: او را بردبار كرد،- الجلدَ: كرم را از پوست زدود.
=الحُلْم-
مص،- ج احْلَام: آنچه كه در خواب بينند.
=الحِلْم-
ج أَحْلَام و حُلُوم: شكيبائى و بردبارى و آرامش با داشتن نيرو و توانائى، خِرد؛ «تَأمرُهم احْلَامُهُم بِكذا» :
خِردهايشان آنها را به چيزى امر مى كنند، اين واژه ضد (الطيش) است و گاهى در برابر نادانى ميباشد مانند «و انَّ سَفاهَ الشيخ لا حِلْمَ بعدَه» : نادانى پير ديگر پيامد عقلى ندارد؛ «صِغَار الأَحلامِ» : افراد ساده لوح، خِردهاى بيمار.
=الحَلِم-
«جِلْدٌ حَلِمٌ» : پوستى كه تباه شده و در آن كرم پديد آمده باشد.
=الحَلَمَة-
ج حَلَم (ع ا) : سر پستان يا نوك آن،- (ح) : كرمى است كه در پوست رخنه مى كند و آنرا ميخورد.
=حَلُوَ-
-حَلَاوَةً و حُلْوَانًا [حلو] : شيرين شد،- تِ الفاكهةُ: ميوه خوشمزه شد.
=الحُلْو-
[حلو] : شيرين، ضدّ (المرُّ) است بمعناى تلخ، خوشمزه و گوارا، زيبا؛ «حُلْوَ الحَديث» :
خوش سخن، شيرين زبان؛ «خَاتمٌ حُلْوٌ» : در زبان متداول بمعناى انگشترى است كه در انگشت بچرخد؛ «طعامٌ حُلْوٌ» : در زبان متداول بمعناى غذاى كم نمك است.
=الحَلْوَى-
ج حَلَاوَى [حلو] : حلوا، شيرينى.
=الحَلْوَاء-
ج حَلَاوَى [حلو] : ميوه ى شيرين،- (ط) : خوراكى است كه با شكر يا عسل سازند.
=الحُلْوَان-
[حلو] : مص، بخشش و انعام كه به واسطه يا كارگر داده مى شود.
=الحَلْوَانيّ-
[حلو] : حلواپز، حلوا فروش.
=الحَلُوب-
ج حُلُب و حَلَائِب من الإبل أو الغنم:
شتران يا گوسفندان شيرده؛ «بَقرَةٌ حلوب» :
گاو شيرده؛- «بَقرَةُ حَلُوب» : ضرب المثلى است براى كسيكه صرفًا بديگرى سود رساند.
=الحَلُوبَة-
ج حُلُب و حَلَائِب من الإبل أو الغنم:
شتران و گوسفندان دوشيده يا شيرده.
=الحُلُوق-
من الأرض: دره ها و جويهاى روى زمين.
=الحُلُوليَّة-
[حلّ] : فرقه اى از صوفيان كه معتقد به مذهب حلول مى باشند.
=الحُلْوِيَّات-
[حلو] : خوراكها و شيرينيها كه با شكر يا عسل يا شيره آماده مى شوند.
=حَلِيَ-
-حَلَاوَةً و حُلْوَانًا [حلو] : شيرين شد، در شگفت شد؛ «حَلِيَ في عَينِي او بعيني» : او در چشم من شگفت آمد و زيبا جلوه گر شد