فهرس الكتاب

الصفحة 263 من 1009

باطل و حرام. اين واژه سريانى است.

=تَفَصَّحَ-

تَفَصُّحًا [فصح] : بسيار فصيح شد، آن مرد تظاهر به فصاحت كرد و خود را مانند فصيحان درآورد.

=تَفَصَّدَ-

تَفَصُّدًا [فصد] الدمُ: خون روان شد.

=تَفَصْفَصَ-

تَفَصْفُصًا [فصفص] القومُ عن فلانٍ:

آن قوم از دور فلانى پراكنده شدند و رفتند.

=تَفَصَّلَ-

تَفَصُّلًا [فصل] : آن چيز عُضو عُضو پاره يا بريده شد.

=تَفَصَّمَ-

تَفَصُّمًا [فصم] : آن چيز بى آنكه از هم جدا شود شكسته شد، پراكنده شد، بريده شد.

=التَّفْصِيل-

[فصل] : مص،- ج تَفَاصِيل: جزء يا عنصرى از مجموعه ايست؛ «بِالتفصيل» : با ترتيب و فصل فصل.

=تَفَضَّى-

تَفَضِّيًا [فضو] للأمر: براى آن كار فرصت يافت و آماده شد.

=تَفَضَّضَ-

تَفَضُّضًا [فضّ] : متفرق و پراكنده شد.

=تَفَضَّلَ-

تَفَضُّلًا [فضل] الرجُلُ: آن مرد پيراهن خواب يا لباس كار پوشيد،- عليه:

به او نكوئى كرد، ادعاي برترى از او را كرد؛ «تَفَضَّلْ» : بفرمائيد، تشريف بياوريد.

=تَفَطَّرَ-

تَفَطُّرًا [فطر] : آن چيز شكافته شد،- تِ الْأَرضُ بِالنَّبَاتِ: زمين گياه رويانيد،- القَضِيبُ: روئيدن برگ درخت آغاز شد.

=تَفَطَّنَ-

تَفَطُّنًا [فطن] لكلامهِ: سخن او را دريافت و فهميد.

=تَفَظَّعَ-

تَفَظُّعًا [فظع] الأمرَ: آن امر را بزرگ و فظيع يافت.

=تَفَعَّى-

تَفَعِّيًا [فعي] : همانند اژدها در بد اخلاقى شد.

=تَفَغَّمَ-

تَفَغُّمًا [فغم] الوردُ: گلُ باز شد.

=تَفَّفَ-

تَتْفِيفًا هُ: به او «تُفًّا يا تُفٍّ لكَ» : غلط كردى و بيجا كردى گفت.

=التُّفَفَة-

(ح) : كِرِم چرم يا پوست.

=تَفَقَّأَ-

تَفَقُّؤًا [فقأ] : مطاوع (فَقَأَ) است، شكافته شد.

=تَفَقَّحَ-

تَفَقُّحًا [فقح] : سخن آغاز كرد يا بطور كلى هر چيزى آغاز شد، براى شرّ آماده شد.

=تَفَقَّدَ-

تَفَقُّدًا [فقد] هُ: بهنگام غيبت او را خواست.

=تَفَقَّسَ-

تَفَقُّسًا [فقس] الشي ءُ: آن چيز منقلب شد، زير و رو شد.

=تَفَقْفَقَ-

تَفَقْفُقًا [فقفق] الرجُلُ في كلامهِ: آن مرد سخن را از حلق خارج كرد.

=تَفَقَّمَ-

تَفَقُّمًا [فقم] الرجُلَ أو الكلبَ: چانه ى آن مرد يا پوزه ى آن سگ را گرفت.

=تَفَقَّهَ-

تَفَقُّهًا [فقه] الرجُلُ: آن مرد علم فقه آموخت و فقيه شد،- الشَّي ءَ: آن چيز را فهميد.

=تَفَكَّرَ-

تَفَكُّرًا [فكر] في الأمر: در آن چيز انديشيد و تأمل كرد.

=تَفَكَّكَ-

تَفَكُّكًا [فكّ] : مطاوع (فَكَّكَ) است،- المخنَّثُ: آن دلقك حماقت كرد، با هرزگى و هوسبازى راه رفت.

=تَفَكَّهَ-

تَفَكُّهًا [فكه] : ميوه خورد، پشيمان شد،- بِالشَي ءِ: از آن چيز بهره مند شد،- منه: از وى در شگفتى شد،- بفلانٍ:

از فلانى غيبت كرد و بدى گفت.

=تَفَلَ-

-تَفْلًا: آب دهان افكند، تُف كرد.

=تَفِلَ-

-تَفَلًا الرجُلُ: آن مرد بسبب بكار نبردن بوى خوش بد بوى شد.

=التُّفْل-

آب دهان، كف.

=التَّفِل-

بد بوى.

=تَفَلَّى-

تَفَلِّيًا [فلي] : سرو جامه ى خود را از شپش زدود،- الطَّائِرُ: پرنده با نوك خود ميان پرهايش را خاراند.

=تَفَلَّتَ-

تَفَلُّتًا [فلت] : رهائى يافت، رها شد،- الى الشَّي ءِ: بر سر آن چيز درگير شد و نزاع كرد،- عَلَيْهِ: بر او حمله كرد.

=التَّفِلَة-

مؤنث (التَّفِل) است.

=تَفَلَّجَ-

تَفَلُّجًا [فلج] : شكافته شد.

=تَفَلْسَفَ-

تَفَلْسُفًا [فلسف] : به فلسفه و حكمت پرداخت، در مسائل علمى غور و تحقيق كرد و مهارت يافت، ادعاى مهارت و دانش كرد.

=تَفَلَّصَ-

تَفَلُّصًا [فلص] : رها شد، آزاد شد.

=التَّفَلْطُحَ-

«تَفَلْطُحُ الأرض» : پستى و بلنديهاى زمين و سختيهاى آن.

=تَفَلَّعَ-

تَفَلُّعًا [فلع] : شكاف برداشت.

=تَفَلْفَلَ-

تَفَلْفُلًا [فلفل] شَعْرُ الأَسْوَدِ: موى سر سياه بسيار مجعّد شد.

=تَفَلَّقَ-

تَفَلُّقًا [فلق] الشي ءُ: آن چيز شكافته شد،- الصبحُ: بامداد روشن شد،- فلانٌ:

فلانى در دويدن كوشيد.

=تَفَلَّكَ-

تفلُّكًا [فلك] فلانٌ: فلانى از غيب خبر داد گوئى كه از اوضاع فلك سخن مى گويد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=تَفَلَّلَ-

تَفَلُّلًا [فلّ] القومُ: آن قوم شكست خوردند و فرارى شدند.

=التَّفْلِيسَة-

[فلس] (ت) : حكم ورشكستگى بازرگان، افلاس نامه.

=تَفَنَّنَ-

تَفَنُّنًا [فنّ] الشي ءُ: آن چيز گوناگون شد،- في الحديث او في عَمَلِهِ: در سخن يا كار خود از فنون و روشهاى خوب استفاده كرد.

=تَفِهَ-

-تُفُوهًا الرجُلُ: آن مرد كم خرد شد،- تَفَاهَةً الطّعامُ: غذا بى مزه شد،- تَفْهًا و تُفُوهًا الشي ءُ: آن چيز كم و ناچيز شد؛ «تَفِهَ عَطَاءُ فلانٍ» : عطاى فلانى كم و ناچيز شد.

=التَّفِه-

مترادف (التّافِه) است.

=تَفَهَّقَ-

تَفَهُّقًا [فهق] الحوضُ بالماء: حوض از آب لبريز شد،- البرقُ و غيرهُ: برق آسمان و جز آن فراخ شد.

=تَفَهَّمَ-

تَفَهُّمًا [فهم] الكلامَ: سخن را بتدريج فهميد.

=تَفَوَّزَ-

تَفَوُّزًا [فوز] : از سرزمينى به سرزمين ديگر رفت.

=تَفَوَّعَ-

تَفَوُّعًا [فوع] المريضُ: آن بيمار قي كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=تَفَوَّقَ-

تَفَوُّقًا [فوق] على قومهِ: بر قوم خود برترى يافت،- الشرابُ: شراب را پى در پى نوشيد،- النّاقَةَ: ماده شتر را دوشيد و ساعتى رها كرد تا بچه اش را شير دهد و

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت