باطل و حرام. اين واژه سريانى است.
تَفَصُّحًا [فصح] : بسيار فصيح شد، آن مرد تظاهر به فصاحت كرد و خود را مانند فصيحان درآورد.
=تَفَصَّدَ-
تَفَصُّدًا [فصد] الدمُ: خون روان شد.
=تَفَصْفَصَ-
تَفَصْفُصًا [فصفص] القومُ عن فلانٍ:
آن قوم از دور فلانى پراكنده شدند و رفتند.
=تَفَصَّلَ-
تَفَصُّلًا [فصل] : آن چيز عُضو عُضو پاره يا بريده شد.
=تَفَصَّمَ-
تَفَصُّمًا [فصم] : آن چيز بى آنكه از هم جدا شود شكسته شد، پراكنده شد، بريده شد.
=التَّفْصِيل-
[فصل] : مص،- ج تَفَاصِيل: جزء يا عنصرى از مجموعه ايست؛ «بِالتفصيل» : با ترتيب و فصل فصل.
=تَفَضَّى-
تَفَضِّيًا [فضو] للأمر: براى آن كار فرصت يافت و آماده شد.
=تَفَضَّضَ-
تَفَضُّضًا [فضّ] : متفرق و پراكنده شد.
=تَفَضَّلَ-
تَفَضُّلًا [فضل] الرجُلُ: آن مرد پيراهن خواب يا لباس كار پوشيد،- عليه:
به او نكوئى كرد، ادعاي برترى از او را كرد؛ «تَفَضَّلْ» : بفرمائيد، تشريف بياوريد.
=تَفَطَّرَ-
تَفَطُّرًا [فطر] : آن چيز شكافته شد،- تِ الْأَرضُ بِالنَّبَاتِ: زمين گياه رويانيد،- القَضِيبُ: روئيدن برگ درخت آغاز شد.
=تَفَطَّنَ-
تَفَطُّنًا [فطن] لكلامهِ: سخن او را دريافت و فهميد.
=تَفَظَّعَ-
تَفَظُّعًا [فظع] الأمرَ: آن امر را بزرگ و فظيع يافت.
=تَفَعَّى-
تَفَعِّيًا [فعي] : همانند اژدها در بد اخلاقى شد.
=تَفَغَّمَ-
تَفَغُّمًا [فغم] الوردُ: گلُ باز شد.
=تَفَّفَ-
تَتْفِيفًا هُ: به او «تُفًّا يا تُفٍّ لكَ» : غلط كردى و بيجا كردى گفت.
=التُّفَفَة-
(ح) : كِرِم چرم يا پوست.
=تَفَقَّأَ-
تَفَقُّؤًا [فقأ] : مطاوع (فَقَأَ) است، شكافته شد.
=تَفَقَّحَ-
تَفَقُّحًا [فقح] : سخن آغاز كرد يا بطور كلى هر چيزى آغاز شد، براى شرّ آماده شد.
=تَفَقَّدَ-
تَفَقُّدًا [فقد] هُ: بهنگام غيبت او را خواست.
=تَفَقَّسَ-
تَفَقُّسًا [فقس] الشي ءُ: آن چيز منقلب شد، زير و رو شد.
=تَفَقْفَقَ-
تَفَقْفُقًا [فقفق] الرجُلُ في كلامهِ: آن مرد سخن را از حلق خارج كرد.
=تَفَقَّمَ-
تَفَقُّمًا [فقم] الرجُلَ أو الكلبَ: چانه ى آن مرد يا پوزه ى آن سگ را گرفت.
=تَفَقَّهَ-
تَفَقُّهًا [فقه] الرجُلُ: آن مرد علم فقه آموخت و فقيه شد،- الشَّي ءَ: آن چيز را فهميد.
=تَفَكَّرَ-
تَفَكُّرًا [فكر] في الأمر: در آن چيز انديشيد و تأمل كرد.
=تَفَكَّكَ-
تَفَكُّكًا [فكّ] : مطاوع (فَكَّكَ) است،- المخنَّثُ: آن دلقك حماقت كرد، با هرزگى و هوسبازى راه رفت.
=تَفَكَّهَ-
تَفَكُّهًا [فكه] : ميوه خورد، پشيمان شد،- بِالشَي ءِ: از آن چيز بهره مند شد،- منه: از وى در شگفتى شد،- بفلانٍ:
از فلانى غيبت كرد و بدى گفت.
=تَفَلَ-
-تَفْلًا: آب دهان افكند، تُف كرد.
=تَفِلَ-
-تَفَلًا الرجُلُ: آن مرد بسبب بكار نبردن بوى خوش بد بوى شد.
=التُّفْل-
آب دهان، كف.
=التَّفِل-
بد بوى.
=تَفَلَّى-
تَفَلِّيًا [فلي] : سرو جامه ى خود را از شپش زدود،- الطَّائِرُ: پرنده با نوك خود ميان پرهايش را خاراند.
=تَفَلَّتَ-
تَفَلُّتًا [فلت] : رهائى يافت، رها شد،- الى الشَّي ءِ: بر سر آن چيز درگير شد و نزاع كرد،- عَلَيْهِ: بر او حمله كرد.
=التَّفِلَة-
مؤنث (التَّفِل) است.
=تَفَلَّجَ-
تَفَلُّجًا [فلج] : شكافته شد.
=تَفَلْسَفَ-
تَفَلْسُفًا [فلسف] : به فلسفه و حكمت پرداخت، در مسائل علمى غور و تحقيق كرد و مهارت يافت، ادعاى مهارت و دانش كرد.
=تَفَلَّصَ-
تَفَلُّصًا [فلص] : رها شد، آزاد شد.
=التَّفَلْطُحَ-
«تَفَلْطُحُ الأرض» : پستى و بلنديهاى زمين و سختيهاى آن.
=تَفَلَّعَ-
تَفَلُّعًا [فلع] : شكاف برداشت.
=تَفَلْفَلَ-
تَفَلْفُلًا [فلفل] شَعْرُ الأَسْوَدِ: موى سر سياه بسيار مجعّد شد.
=تَفَلَّقَ-
تَفَلُّقًا [فلق] الشي ءُ: آن چيز شكافته شد،- الصبحُ: بامداد روشن شد،- فلانٌ:
فلانى در دويدن كوشيد.
=تَفَلَّكَ-
تفلُّكًا [فلك] فلانٌ: فلانى از غيب خبر داد گوئى كه از اوضاع فلك سخن مى گويد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=تَفَلَّلَ-
تَفَلُّلًا [فلّ] القومُ: آن قوم شكست خوردند و فرارى شدند.
=التَّفْلِيسَة-
[فلس] (ت) : حكم ورشكستگى بازرگان، افلاس نامه.
=تَفَنَّنَ-
تَفَنُّنًا [فنّ] الشي ءُ: آن چيز گوناگون شد،- في الحديث او في عَمَلِهِ: در سخن يا كار خود از فنون و روشهاى خوب استفاده كرد.
=تَفِهَ-
-تُفُوهًا الرجُلُ: آن مرد كم خرد شد،- تَفَاهَةً الطّعامُ: غذا بى مزه شد،- تَفْهًا و تُفُوهًا الشي ءُ: آن چيز كم و ناچيز شد؛ «تَفِهَ عَطَاءُ فلانٍ» : عطاى فلانى كم و ناچيز شد.
=التَّفِه-
مترادف (التّافِه) است.
=تَفَهَّقَ-
تَفَهُّقًا [فهق] الحوضُ بالماء: حوض از آب لبريز شد،- البرقُ و غيرهُ: برق آسمان و جز آن فراخ شد.
=تَفَهَّمَ-
تَفَهُّمًا [فهم] الكلامَ: سخن را بتدريج فهميد.
=تَفَوَّزَ-
تَفَوُّزًا [فوز] : از سرزمينى به سرزمين ديگر رفت.
=تَفَوَّعَ-
تَفَوُّعًا [فوع] المريضُ: آن بيمار قي كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=تَفَوَّقَ-
تَفَوُّقًا [فوق] على قومهِ: بر قوم خود برترى يافت،- الشرابُ: شراب را پى در پى نوشيد،- النّاقَةَ: ماده شتر را دوشيد و ساعتى رها كرد تا بچه اش را شير دهد و