فهرس الكتاب

الصفحة 199 من 1009

=البَشِلَّة-

ج بَشِلّات (طب) : گونه اى ميكرُب از تيره ى باكتريها به شكل عصا.- اين واژه ايتاليائى است-

بَشِمَ-

-بَشَمًا من الشي ء: خسته و دلخور شد،- مِنَ الطّعَام: از خوردن غذاى بسيار دچار تخمه شد.

=بَشَّمَ-

تَبْشِيمًا المسمارَ: سر ميخ را پس از كوبيدن كج كرد.

=البَشِم-

آنكه از خوردن غذاى بسيار تخمه شده باشد.

=البَشْنَة-

(ن) : ذرت سفيد، ارزن.- اين واژه در زبان مراكشيان مغرب متداول است-

البَشُوش-

گشاده روى.

=البَشِير-

ج بُشَرَاء: مژده آورنده.

=بَصَّ-

-بَصِيصًا و بَصًّا: برق زد، درخشيد،- الْمَاءُ: آب ترشح كرد؛ «بَصَّ لِي بِيَسِيرٍ» : مقدار كمى چيز به من داد.

=البَصَّاصَة-

چشم.

=البُصَاق-

آب دهان يا خلط سينه و بينى.

=بَصْبَصَ-

بَصْبَصَةً: مترادف (بَصَّصَ) است،- فُلَانٌ: چاپلوسى كرد و تملُّق گفت،- الْكَلْبُ: سگ دُم جنبانيد.

=البَصَّة-

شراره يا جَرَقّه ى آتش، يك پاره آتش.

=بَصَرَ-

-بَصْرًا الشي ءَ: آن چيز را بريد، قطع كرد.

=بَصِرَ-

-بَصَرًا و بَصَارَةً بهِ: او را ديد، آن را دانست.

=بَصُرَ-

-بَصَرًا و بَصَارَةً به: مترادف (بَصِرَ) است.

=بَصَّرَ-

تَبْصِيرًا الجَرْوُ: سگ توله چشمانش را باز كرد،- هُ الأَمْرَ: آن امر را به وى شناسانيد و برايش توضيح داد،- لَهُ: از بخت و اقبال و آينده ى او سخن گفت. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الرّجُلُ:

آن مرد به بصره آمد.

=البَصَر-

ج أَبْصَار: حس بينائى، چشم؛ «قَصِيرُ البَصَرِ» : نزديك بين؛ «لَمْحُ الْبَصَر» : يك چشم برهم زدن؛ «على مَدَى الْبَصَر» :

تا جائيكه چشم ببيند، دانش؛ «لَهُ بَصَرٌ بِكَذَا» : در فلان امر دانش و بينش دارد.

=البَصْرَة-

شهر بصره كه در انتهاى جنوب شرقى كشور عراق است.

=البَصْرَتانِ-

دو شهر كوفه و بصره.

=البَصَرِيَّات-

[بصر] : «عِلم البَصَرِيَّات» (ف) :

بخشى از دانش فيزيك است كه درباره ى نور و قوانين آن بحث مى كند.

=بَصَّصَ-

تَبْصِيصًا: براى نخستين بار آشكار شد؛ «بَصَّصَتِ الأَرضُ» : اولين گياه زمين روئيد؛ «بَصَّصَتِ الشَّجَرَةُ» : نخستين برگهاى درخت برآمد؛ «بَصَّصَ الجَروُ» : سگ توله چشمانش را باز كرد.

=بَصَقَ-

-بَصْقًا: آب دهان انداخت.

=البَصْقَة-

آب دهان، خلط سينه.

=البَصَل-

(ن) : پياز كه از تيره ى (الزَّنْبَقِيَّات) است. اين گياه بگونه ى خام يا پخته خورده مى شود و سودمند است؛ «بَصَلُ الْفَأْرِ» : پياز دشتى كه در زبان متداول بر آن (البِصَّيْلَة) اطلاق مى شود.

=البَصَلَة-

واحد (البَصَل) است بمعناى يك دانه پياز، بر ساقه ى زير زمينى كه از دايره اى گوشتى و ريشه هائى كه دور آن بهم پيوسته اند اطلاق مى شود.

=بَصَمَ-

-بَصْمًا: بر روى آن چيز مُهر يا علامت زد.

=البَصْما-

(ط) : گونه اى شيرينى است.

البَصْمَة-

علامت، نشانه، اثر؛ «بَصْمَةُ الْإِصْبع» : اثر انگشت؛ «بَصْمَةُ الْخَتْم» : جاى مُهر، اثر مُهر.

=البَصِير-

از نامهاى خداوند متعال است، با هوش «بَصيرٌ بِكَذَا» : به آن چيز داناست، آگاه است.

=البَصِيرة-

ج بَصَائِر: خِرد؛ «نَافِذُ البَصِيرَةِ» :

دور انديش، تيز هوشى؛ «عَنْ بَصِيرَةٍ» : از روى عمد، عمدًا، قصدًا، عبرت، دليل، گواه؛ «جَوَارِحُهُ بَصِيرَةٌ عَلَيْهِ» : اندام و اعضاى او گواه بروى است؛ «فِرَاسَةٌ ذَات بَصِيرة» :

زيركى درست و صادقانه.

=البَصِيص-

درخشندگى و تابندگى.

=البُصَيْلَة-

(بُصَيْلَةُ الشعر»(ع ا) : پياز موى سر.

=بَضَّ-

-بَضَاضَةً و بُضُوضَةً: فر به و نرم پوست شد،-- بَضًّا و بُضُوضًا و بَضِيضًا تِ العَيْنُ: چشم اشك ريخت؛ «هو ما تَبِضّ عَيْنُهُ» : او بر مصيبت شكيبا است؛ «بَضَّ المَاءُ» آب كم كم روان شد؛ «بَضَّ الحَجَرُ» : آب از سنگ تراوش كرد؛ «فُلانٌ ما يَبِضُّ حَجَرُهُ» : فلانى مردى بخيل است،- لَهُ: چيز اندكى به او داد،- بَضًّا اوْتارَ الْعُود: سيمهاى عود را تكان داد تا آنرا براى نواختن آماده كند.

=البَضّ-

مص،- م بَضَّة: مترادف (البَاضّ) است.

=البُضَاضَة-

مترادف (لبَضَضُ) است.

=البِضَاعة-

ج بَضَائِع: كالاى تجارتى، كالاى آماده براى فروش، سخن؛ «اخْرَجَ مَا عِنْدَهُ مِنْ بِضَاعَةٍ» : هر چه كه در دل داشت بيرون ريخت و گفت.

=بَضَّضَ-

تَبضِيضًا [بضّ] : با ناز و نعمت زندگى كرد.

=البَضَض-

چيزى كم و اندك، آبى كم.

=بَضعَ-

-بَضْعًا الشي ءَ: آن چيز را بريد، با نيشتر آن را بريد،- بُضُوعًا فُلانٌ: فلانى خسته و مانده شد،- الْكَلَامُ: سخن آشكار شد،- الْكَلَامَ: سخن را فهميد.

=بَضَّعَ-

تَبْضِيعًا الشي ءَ: مترادف (بَضَعَهُ) است.

=البَضْع-

پاسى از شب، رقمى ميان سه تا نُه است؛ «بِضْعُ سِنِينَ» : چند سال؛ «بِضْعَ عَشْرَةَ مِنَ النِّسَاءِ» : تعدادى از زنان در حدود سيزده تا نوزده نفر؛ «بِضْعٌ و عِشْروُنَ امْرَأةً» : تعدادى زن حدود بيست و سه تا بيست و نه نفر. در مذكر نيز به همين گونه مىيد: «بِضْعَةَ عَشَرَ مِنَ الرِّجَالِ» و «بِضْعَةٌ و عِشْرُونَ رَجُلًا» : ضمنًا نيز يادآور مى شود كه واژه ى بضعٌ همواره مقدم مىيد و نمى توان گفت: «عِشْرونَ و بِضْعٌ» .

=البِضْع-

مترادف (البَضْع) است.

=البَضْعَة-

ج بَضْع و بِضَع و بِضَاع و بَضَعَات:

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت