ج بَشِلّات (طب) : گونه اى ميكرُب از تيره ى باكتريها به شكل عصا.- اين واژه ايتاليائى است-
بَشِمَ-
-بَشَمًا من الشي ء: خسته و دلخور شد،- مِنَ الطّعَام: از خوردن غذاى بسيار دچار تخمه شد.
=بَشَّمَ-
تَبْشِيمًا المسمارَ: سر ميخ را پس از كوبيدن كج كرد.
=البَشِم-
آنكه از خوردن غذاى بسيار تخمه شده باشد.
=البَشْنَة-
(ن) : ذرت سفيد، ارزن.- اين واژه در زبان مراكشيان مغرب متداول است-
البَشُوش-
گشاده روى.
=البَشِير-
ج بُشَرَاء: مژده آورنده.
=بَصَّ-
-بَصِيصًا و بَصًّا: برق زد، درخشيد،- الْمَاءُ: آب ترشح كرد؛ «بَصَّ لِي بِيَسِيرٍ» : مقدار كمى چيز به من داد.
=البَصَّاصَة-
چشم.
=البُصَاق-
آب دهان يا خلط سينه و بينى.
=بَصْبَصَ-
بَصْبَصَةً: مترادف (بَصَّصَ) است،- فُلَانٌ: چاپلوسى كرد و تملُّق گفت،- الْكَلْبُ: سگ دُم جنبانيد.
=البَصَّة-
شراره يا جَرَقّه ى آتش، يك پاره آتش.
=بَصَرَ-
-بَصْرًا الشي ءَ: آن چيز را بريد، قطع كرد.
=بَصِرَ-
-بَصَرًا و بَصَارَةً بهِ: او را ديد، آن را دانست.
=بَصُرَ-
-بَصَرًا و بَصَارَةً به: مترادف (بَصِرَ) است.
=بَصَّرَ-
تَبْصِيرًا الجَرْوُ: سگ توله چشمانش را باز كرد،- هُ الأَمْرَ: آن امر را به وى شناسانيد و برايش توضيح داد،- لَهُ: از بخت و اقبال و آينده ى او سخن گفت. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- الرّجُلُ:
آن مرد به بصره آمد.
=البَصَر-
ج أَبْصَار: حس بينائى، چشم؛ «قَصِيرُ البَصَرِ» : نزديك بين؛ «لَمْحُ الْبَصَر» : يك چشم برهم زدن؛ «على مَدَى الْبَصَر» :
تا جائيكه چشم ببيند، دانش؛ «لَهُ بَصَرٌ بِكَذَا» : در فلان امر دانش و بينش دارد.
=البَصْرَة-
شهر بصره كه در انتهاى جنوب شرقى كشور عراق است.
=البَصْرَتانِ-
دو شهر كوفه و بصره.
=البَصَرِيَّات-
[بصر] : «عِلم البَصَرِيَّات» (ف) :
بخشى از دانش فيزيك است كه درباره ى نور و قوانين آن بحث مى كند.
=بَصَّصَ-
تَبْصِيصًا: براى نخستين بار آشكار شد؛ «بَصَّصَتِ الأَرضُ» : اولين گياه زمين روئيد؛ «بَصَّصَتِ الشَّجَرَةُ» : نخستين برگهاى درخت برآمد؛ «بَصَّصَ الجَروُ» : سگ توله چشمانش را باز كرد.
=بَصَقَ-
-بَصْقًا: آب دهان انداخت.
=البَصْقَة-
آب دهان، خلط سينه.
=البَصَل-
(ن) : پياز كه از تيره ى (الزَّنْبَقِيَّات) است. اين گياه بگونه ى خام يا پخته خورده مى شود و سودمند است؛ «بَصَلُ الْفَأْرِ» : پياز دشتى كه در زبان متداول بر آن (البِصَّيْلَة) اطلاق مى شود.
=البَصَلَة-
واحد (البَصَل) است بمعناى يك دانه پياز، بر ساقه ى زير زمينى كه از دايره اى گوشتى و ريشه هائى كه دور آن بهم پيوسته اند اطلاق مى شود.
=بَصَمَ-
-بَصْمًا: بر روى آن چيز مُهر يا علامت زد.
=البَصْما-
(ط) : گونه اى شيرينى است.
البَصْمَة-
علامت، نشانه، اثر؛ «بَصْمَةُ الْإِصْبع» : اثر انگشت؛ «بَصْمَةُ الْخَتْم» : جاى مُهر، اثر مُهر.
=البَصِير-
از نامهاى خداوند متعال است، با هوش «بَصيرٌ بِكَذَا» : به آن چيز داناست، آگاه است.
=البَصِيرة-
ج بَصَائِر: خِرد؛ «نَافِذُ البَصِيرَةِ» :
دور انديش، تيز هوشى؛ «عَنْ بَصِيرَةٍ» : از روى عمد، عمدًا، قصدًا، عبرت، دليل، گواه؛ «جَوَارِحُهُ بَصِيرَةٌ عَلَيْهِ» : اندام و اعضاى او گواه بروى است؛ «فِرَاسَةٌ ذَات بَصِيرة» :
زيركى درست و صادقانه.
=البَصِيص-
درخشندگى و تابندگى.
=البُصَيْلَة-
(بُصَيْلَةُ الشعر»(ع ا) : پياز موى سر.
=بَضَّ-
-بَضَاضَةً و بُضُوضَةً: فر به و نرم پوست شد،-- بَضًّا و بُضُوضًا و بَضِيضًا تِ العَيْنُ: چشم اشك ريخت؛ «هو ما تَبِضّ عَيْنُهُ» : او بر مصيبت شكيبا است؛ «بَضَّ المَاءُ» آب كم كم روان شد؛ «بَضَّ الحَجَرُ» : آب از سنگ تراوش كرد؛ «فُلانٌ ما يَبِضُّ حَجَرُهُ» : فلانى مردى بخيل است،- لَهُ: چيز اندكى به او داد،- بَضًّا اوْتارَ الْعُود: سيمهاى عود را تكان داد تا آنرا براى نواختن آماده كند.
=البَضّ-
مص،- م بَضَّة: مترادف (البَاضّ) است.
=البُضَاضَة-
مترادف (لبَضَضُ) است.
=البِضَاعة-
ج بَضَائِع: كالاى تجارتى، كالاى آماده براى فروش، سخن؛ «اخْرَجَ مَا عِنْدَهُ مِنْ بِضَاعَةٍ» : هر چه كه در دل داشت بيرون ريخت و گفت.
=بَضَّضَ-
تَبضِيضًا [بضّ] : با ناز و نعمت زندگى كرد.
=البَضَض-
چيزى كم و اندك، آبى كم.
=بَضعَ-
-بَضْعًا الشي ءَ: آن چيز را بريد، با نيشتر آن را بريد،- بُضُوعًا فُلانٌ: فلانى خسته و مانده شد،- الْكَلَامُ: سخن آشكار شد،- الْكَلَامَ: سخن را فهميد.
=بَضَّعَ-
تَبْضِيعًا الشي ءَ: مترادف (بَضَعَهُ) است.
=البَضْع-
پاسى از شب، رقمى ميان سه تا نُه است؛ «بِضْعُ سِنِينَ» : چند سال؛ «بِضْعَ عَشْرَةَ مِنَ النِّسَاءِ» : تعدادى از زنان در حدود سيزده تا نوزده نفر؛ «بِضْعٌ و عِشْروُنَ امْرَأةً» : تعدادى زن حدود بيست و سه تا بيست و نه نفر. در مذكر نيز به همين گونه مىيد: «بِضْعَةَ عَشَرَ مِنَ الرِّجَالِ» و «بِضْعَةٌ و عِشْرُونَ رَجُلًا» : ضمنًا نيز يادآور مى شود كه واژه ى بضعٌ همواره مقدم مىيد و نمى توان گفت: «عِشْرونَ و بِضْعٌ» .
=البِضْع-
مترادف (البَضْع) است.
=البَضْعَة-
ج بَضْع و بِضَع و بِضَاع و بَضَعَات: