[مزّ] : مى خوش طعم.
[مزّ] : مؤنث (الأَمَزَّ) است.
=المُزَابَنَة-
[زبن] : فروش چيزى ظاهر بدون عدد يا وزن يا پيمانه.
=المِزَاج-
مص،- ج أَمزِجَة: آنچه كه با چيزى ديگر مزج شود مانند آب در شير، حال و طبيعت جسم از نظر سلامتى و يا بيمارى؛ «مُنْحَرِفُ المزاجِ» : ناخوش؛ «هذا لا يوافِق مزاجى» : اين چيز بمن نمى سازد.
=المَزَّاج-
«رجُلٌ مَزَّاجٌ» : مرد دو رنگ و دروغگو.
=المُزَاح-
شوخي و سرگرمى.
=المَزَاح-
[زيح] : جا و مكانى كه به آن شتافته باشند.
=المَزَّاح-
[مزح] من الناس: كسيكه بسيار شوخى كند.
=المُزَاحَة-
مرادف (المُزَاح) است.
=المُزَاحَمة-
ج مُزَاحَمَات [زحم] : مزاحمت، سختگيرى؛ «لَا يَقْبَلُ المُزَاحَمة» :
مزاحمت بردار نيست.
=المَزَاد-
ج مَزَاوِد [زود] : مرادف (المِزْوَد) است.
=المَزَاد-
[زيد] : «البَيْعُ بالمَزَاد العَلَنيّ» : مرادف (المزايدة) است و بمعناى حراج مى باشد.
=المَزَادَة-
ج مَزَاود [زود] : ظرف توشه و غذا.
=المَزَادَة-
ج مَزَاد و مَزَايد [زيد] : پوست يا مشك كه در آن آب نهند.
=المَزَار-
[زور] : مص،،- ج مَزَارَات: زيارتگاه اماكن مقدسه، زيارت، حرم و جاى زيارت.
=المُزَارع-
[زرع] : كشاورز، كسيكه زمينى را براى كشاورزى اجاره كند.
=المَزَّاع-
آنكه با سرعت پنبه را با انگشتان باز كند، خار پشت.
=المُزَاعَة-
من الشي ءِ: ريزه هاى چيزى كه هنگام پراكندن بر زمين افتد.
=المَزَاعِم-
[زعم] : ادّعاها، فرضيه ها.
=المُزَامَنَة-
[زمن] : مص؛ «عاملهُ مُزَامَنَةً» : با زمان با او معامله و مقايسه كرد مانند شهريه (ماهانه) كه از شهر (ماه) گرفته شده است.
=المُزَاوَلَة-
[زول] : مص، مواظبت، ممارست در كار.
=المُزَايَدَة-
[زيد] ، أو البيع بالمَزاد العلنيّ (ت) :
مزايده، حراج.
=المُزْئِر-
[زأر] : «أَسدٌ مُزْئِرٌ» : شيرى كه از سينه صدا در آورد.
=المُزْبِد-
[زبد] : فا، آبى كه بر كناره يا ساحل كف اندازد؛ «بَحْرٌ مُزْبِد» : درياى پر تلاطم و پر موج.
=المِزْبَد-
ج مَزَابِد [زبد] : آنچه كه با آن كره استخراج كنند.
=المُزْبِدَة-
[زبد] (ح) : نوعى از حشرات نيم بالى كه از خود لعاب خارج مى كنند.
=المَزْبَرَة-
[زبر] : «أَرضٌ مَزْبَرَةٌ» : زنبورستان.
=المَزْبُلَة-
ج مَزَابِل [زبل] : زباله دان، اشغال دان.
=المَزْبَلَة-
ج مَزَابِل [زبل] : جائيكه در آن زباله ريزند.
=المُزَّة-
[مزّ] : مؤنث (المُزّ) است، ملس (ترش و شيرين) .
=المَزَّة-
مى خوش طعم؛ «ما بَقي في الإِنَاءِ إلّا مَزَّةٌ» : در ظرف مقدار كمى باقى مانده است.
=مَزَجَ-
-مَزْجًا و مِزَاجًا الشرابَ بالماءِ: مى را با آب مخلوط نمود.
=مَزَّجَ-
تَمْزِيجًا [مزج] السنبلُ: خوشه گندم پس از سبزى به رنگ زرد در آمد.
=المَزْج-
انگبين، عسل، آبى كه به مى افزوده مى شود.
=المِزْج-
مرادف (المَزْج) است.
=المُزَجّ-
[زجّ] : «رمُحٌ مُزَجّ» : نيزه كه يك طرف آن آهن باشد.
=المِزَجّ-
[زجّ] : نيزه كوتاه.
=المُزْجَى-
[زجو] : چيز كم و يا نامرغوب.
=المُزَجَّى-
[زجو] : مرد سست و ناتوان كه به راهنمائى ديگران نيازمند باشد.
=المُزْجَاة-
[زجو] : مؤنث (المُزْجَى) است.
=المِزْجَال-
[زجل] : نيزه كوتاه قبل از آماده شدن.
=المِزَجَّة-
[زجّ] : موچين، ابزارى كه با آن زير ابرو را بر مى دارند.
=المَزْجَر-
[زجر] : جاى رانده شده و يا بازداشت شده، مترسك در كشتزارها.
=المَزْجَرَة-
[زجر] : چيزيكه دور كند يا فرارى دهد؛ «ذِكرُ اللّهِ مَزْجَرَةٌ للشيطان» : ذكر خدا باعث دور كردن شيطان است.
=المَزْجَل-
[زجل] : جائيكه كبوتر نامه بر را از آن رها كنند.
=المِزْجَل-
[زجل] : نيزه كوتاه يا تير قمار قبل از تراشيدن و آماده شدن.
=مَزَحَ-
-مَزْحًا: شوخى و مداعبه كرد.
=مَزَّحَ-
تَمْزِيحًا [مزح] السنبلُ أو العنبُ: خوشه گندم يا انگور بخود رنگ گرفت و زرد شد.
=المَزْح-
مص، خوشه.
=المِزْحَاف-
[زحف] : «بعيرٌ مِزْحَافٌ» : ج مَزَاحِف و مَزَاحِيف: شتر خسته و مانده شده.
=المَزْحَف-
ج مَزَاحِف [زحف] : جاى خزيدن؛ «مَزَاحِفُ الحَيّات» : جاى خزيدن مارها؛ «مزاحِفُ السحابِ» : جاى فرو افتادن قطرات باران.
=المِزْحَف-
[زحف] : جاى سرازيرى و آماده شدن در هواپيماى جنگى براى فرو ريختن بمب.
=المَزْحَل-
[زحل] : مصدر ميمى از (زَحَلَ) ، است، مقصد و يا جائيكه به آن روند.
=المِزْحَم-
[زحم] : كسيكه مردم را با فشار از سر راه خود كنار زند.
=المُزَخْرَف-
[زخرف] : آراسته و آرايش يافته، آنچه كه درخشندگى ساختگى داشته باشد.
=المِزْدَاء-
[زدو] : مرادف (المِزدَاة) است.
=المِزْدَاة-
[زدو] : گودالى كوچك كه كودكان هنگام گردو بازى، گردوها را در آن ريزند.
=المُزْدَبِد-
[زبد] : كره فروش و يا كره ساز.
=المُزْدَرَع-
[زرع] : جاى كشت.