فهرس الكتاب

الصفحة 934 من 1009

گنجشك.

النُّصْتَة: اسم است از (النَّصْت) .

=نَصَحَ-

-نَصْحًا و نُصْحًا و نَصَاحَةً و نِصاحَةً و نَصَاحِيَّةً فلانًا و لفلانٍ: او را پند داد، به او اخلاص و دوستى نمود؛ «لا أريد مِنْكَ نُصْحًا و لا انتصاحًا» : نميخواهم كه مرا نصيحت كنى و پند دهى،- نَصْحًا و نُصُوحًا الشي ءُ: آن چيز خالص و پاك شد، بىلايش شد،- تْ توبتُهُ: توبه او از هر گونه لغزش پاك و خالص شد،- العملَ: در كار اخلاص ورزيد،- العسلَ: عسل را تصفيه كرد،- الغَيْثُ البلدَ: باران شهر را آبيارى كرد و سبز و خرم نمود،- الثّوبَ: جامه را دوخت.

=نَصِحَ-

-نَصَاحَةً: چاق و فربه شد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=نَصَرَ-

-نَصْرًا هُ: او را يارى كرد،- هُ من و على عدوِّهِ: او را بر دشمنش يارى كرد، او را از دشمنش نجات داد،- فلانًا: به او بخشيد و عطا كرد،- الغيثُ الأرضَ: باران زمين را پر بركت نمود.

=نُصِرَ-

تِ الأَرضُ: بر روى زمين باران آمد.

=نَصَّرَ-

تَنْصِيرًا [نصر] هُ: او را نصراني (مسيحي) كرد. اين كلمه بمعناى (عَمَّدَهُ) نيز مىيد.

=النَّصْر-

مص، يارى كنندگان، جمع (الناصِر) است، باران.

النَّصْرَانُ: نصراني.

النَّصْرَانَة: مؤنث (النَّصْران) است.

=النَّصْرَانِيّ-

ج نَصَارَى: منسوب به شهر (الناصرة) است، پيرو دين مسيح.

النَّصْرانيَّة: مؤنث النَّصْراني است، دين مسيح، مسيحيگرى.

النُّصْرَة: يارى و كمك رساني، باران پر دامنه و بسيار.

النَّصْرَة: اسم مرّه از (نَصَرَ) است، باران كافى و بسيار.

=نَصَّص-

تَنْصِيصًا [نصّ] المتاعَ: متاع را بر روى هم چيد و انباشت،- فُلانٌ: در گفتار خود مبالغه نمود،- غريمَهُ: با بدهكار خود مناقشه و با اصرار مطالبه نمود.

=نَصَعَ-

-نُصُوعًا و نَصَاعَةً الشي ءُ: آن چيز خالص بود،- نُصُوعًا الأمرُ: امر واضح و آشكار شد،- اللّونُ: رنگ بسيار سفيد شد،- الشّاربُ: تشنگى نوشنده بر طرف شد،- بالحقّ: به حق اقرار و اعتراف نمود و آنرا تأديه كرد،- تِ الأُمُّ بهِ: او را مادرش زائيد.

النُّصْع: مرادف (النَّصْع) است.

النَّصْع: هر پوست و يا جامه كه بسيار سفيد باشد.

النِّصْع: مرادف (النَّصْع) است.

النِّصَع: بمعناى (النّطَع) است و عبارت از تخته پوستى است كه براى بريدن سر يا شكنجه محكوم در زير او ميگسترانند.

=نَصَفَ-

-نَصْفًا هُ: به نيمه آن رسيد،- نِصْفًا و نَصَافًا و نِصَافًا و نَصَافَةً و نِصَافَةً الرجُلَ: به آن مرد خدمت كرد،- نَصْفًا و نَصَافَةً و نِصَافَةً الشي ءَ:

نيمى از آن چيز را گرفت،- القومَ: نيمى از آن قوم را گرفت،- الشي ءَ بين الرجُلَيْنِ: آن چيز را ميان آن دو مرد به دو نيم تقسيم كرد،- القدحَ: نيمى از نوشيدنى در قدح را آشاميد،- نُصُوفًا النَّخْلُ: قسمتى از خرماى نخل سرخ شد و قسمتى ديگر از آن سبز ماند.

=نَصَّفَ-

تَنْصِيفًا [نصف] الشي ءَ: آن چيز را دو نيم كرد، نيمى از آن را گرفت،- النّهارُ:

نيمه روز شد،- رأسُ فلانٍ: نيمى از سر او سفيد و نيم ديگر سياه شد،- الرّجُلُ: مرد كاملى شد گوئيا به نيمى از عمر خود رسيد،- النخل: نيمى از خرماى نخل سرخ شد و نيمى ديگر سبز ماند.

النُّصْف: يكى از دو قسمت مساوى هر چيزى، ج أنصاف، انصاف و عدالت.

النَّصْف: مرادف (النُّصْف) است.

=النِّصْف: يكى از دو قسمت مساوى هر چيزى، ج أَنْصَاف، انصاف و عدالت،- رجُلٌ نِصْفٌ»: مرد ميان سال و ميانه قد و قامت. و همچنين «امرأةٌ نِصْفٌ و رجالٌ اوْ نِسَاءٌ نِصْفٌ» : زن يا مردان يا زنان ميان سال يا ميان قد و قامت. كاربرد اين كلمه در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث با لفظ مفرد يكسان است.

=النَّصَف: انصاف و عدالت،- ج نَصَفُون و انْصَاف: شخص ميان سال،- ج نُصْف و نُصُف و انْصَاف: زن ميان سال.

النَّصْفَى: مؤنث (النَّصْفَان) است كه درباره ظرف و مانند آن بكار مى رود.

=النَّصْفَانُ-

من الآنية و نحوها: ظرفى كه آب به نيمه آن رسيده باشد.

النَّصَفَة: عدل و انصاف.

=النِّصْفِيَّة-

«نِصْفِيَّةُ الأَجْنِحَة» (ح) : نوعى از حشرات است كه چهار بال دارد و از گياهان تغذيه مى كند.

=نَصَلَ-

-نَصْلًا السهمَ: بر تير پيكان قرار داد،- السّهمُ: تير در پيكان قرار گرفت،-- نَصْلًا و نُصُولًا من كذا: از چيزى بيرون آمد،-- تِ اللّحيةُ: رنگ حناى ريش از بين رفت،- تِ اللّسْعةُ او الحُمَةُ: زهر گزيدگى بدر شد و اثر آن از بين رفت،- تِ النّاقةُ: ماده شتر از ساير شتران جلو رفت و بر آنها سبقت گرفت،- من بين الجبال: از ميان كوهستان ظاهر و آشكار شد،- بِحقِّي صاغرًا: حق مرا بزور بيرون كرد.

=نَصَّلَ-

تَنْصِيلًا [نصل] السهمَ: بر تير پيكان قرار داد.

=النَّصْل-

مص،- ج نِصَال و أَنْصَلُ و نُصُول: سر نيزه و پيكان و تيغه چاقو. و گاهى بر شمشير نيز اطلاق مى شود؛ نصلُ الرأسِ» قسمت بالاى سر؛ «مِعْوَلٌ نَصْلُ» كلنگى كه از دسته اش بيرون افتد.

النَّصْلانِ: نوك نيزه و آهن بن نيزه.

النَّصْلَة: بمعناى (النَّصْل) است ولى اخص از آن است.

=النَّصْنَاص-

[نصنص] : «حَيَّةٌ نَصْنَاصٌ» :

مارى كه بسيار حركت كند و تكان خورد.

=نَصْنَصَ-

نَصْنَصَةً [نصنص] البعيرُ: شتر زانوهايش را بر زمين استوار كرد و براى برخاستن حركت كرد،- الشي ءَ: آن چيز را

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت