بدرود زندگى گفت.
تَنْفِيزًا [نفز] الظبيَ: آهو را وادار به جهيدن كرد،- تِ المرأةُ ولدَها: زن كودك خود را بازى داد و رقصانيد،- السَّهْمَ: تير را با انگشت خود چرخانيد تا راستى و كجى آنرا بشناسد.
=نَفَسَ-
-نَفْسًا هُ بنَفْسٍ (أي بعَيْنٍ) : او را چشم زد.
=نَفِسَ-
-نَفَسًا وَ نَفَاسِيَةً بالشي ء: آن چيز را گرامى داشت،- على فلانٍ بخيرٍ: بر شانس و اقبال خوب او حسادت كرد،- نَفَاسَةً الشي ءَ على فلانٍ: او را شايسته آن چيز ندانست،- نَفَسًا و نَفَاسَةً و نِفَاسًا تِ المرأةُ غلامًا: زنِ آبستن فرزند پسرى زائيد.
=نَفُسَ-
-نَفَاسَةً وَ نِفَاسًا و نُفُوسًا و نَفَسًا: نفيس و با ارزش بود.
=نُفِسَ-
نَفَسًا و نَفَاسَةً و نِفَاسًا تِ المرأةُ غُلامًا: زن فارغ شد و پسرى زائيد،- فُلانٌ: زائيده شد.
=نَفَّسَ-
تَنْفِيسًا [نفس] هُ في الأَمر: او را بكارى تشويق كرد،- عنهُ الكربةَ: او را از دل گرفتگى و ناراحتى بيرون آورد و خوشحال كرد.
=النَّفْس-
مص،- ج أنْفُس و نُفُوس: روح، روان. اين كلمه با معناى ذكر شده مؤنث بكار مى رود مانند «خَرَجَتْ نَفْسُهُ» : روح از بدنش بيرون رفت، جسد و اندام، انسان كه در اين صورت كلمه مذكر بكار برده مى شود مانند: (عِنْدِى خمسة عشر نَفْسًا) : پانزده نفر انسان دارم، چشم، خون، همّت، عزّت، بزرگى، اراده، رأي، عيب، كيفر، آب؛ «نَفْسُ الأَمْرِ» : حقيقت امر؛ «نَفْسُ الشي ءِ» :
خود چيزى. گاهى با اين كلمه تأكيد بكار مى رود مانند «جاءَني هو نَفْسُهُ و بِنَفْسِهِ» : شخصًا آمد؛ «الاعتمادُ على النَّفْسِ» : اعتماد بنفس؛ «بَذَلَ النَّفْسَ و النَّفِيسَ» : با هر چه كه داشت فداكارى كرد؛ «خَرَجَتْ نَفْسُهُ و جَادَ بنفسِه» :
مُرد.
=النَّفَس-
مص،- ج انفاس: هواى تَنَفُّس، هواى نفس كشيدن، نسيم هوا، فرصت و مهلت،- من التنبك: يك بار از تنباكو كشيدن؛ «نَفَسُ السّاعةِ» : زمان و هنگام؛ «نَفَسُ الشاعِر او المُؤَلِّف» : روش نوشتن شاعر يا مؤلف؛ «حتى النَّفَسِ الأخير» : تا آخرين رمق، تا آخرين نفس.
=النَّفْساء-
ج نِفَاس و نُفْس و نُفُس و نُفَّس و نُفَّاس و نَوَافِس و نُفَسَاوَات: مرادف (النُّفَسَاءُ) است.
=النُّفَسَاء-
ج نِفَاس و نُفْس و نُفُس و نُفَّس و نُفَّاس و نَوَافِس و نُفَسَاوَات: زن بهنگام زاييدن.
=النَّفَسَاء-
ج نِفَاس و نُفْس و نُفُس و نُفَّس و نُفَّاس و نَوَافِس و نُفَسَاوَات: مرادف (النُّفَسَاء) است.
=النَّفْسانيّ-
آنكه آگاه به نفس و عقل است؛ «عالمٌ او طَبيبٌ نَفْسَانِيّ» دانشمند يا پزشك روانشناس.
=النُّفْسَة-
مرادف (المُهْمَلَة) است.
=النَّفْسِيَّة-
حالت نفس.
=نَفَشَ-
-نَفْشًا القطنَ أو الصوفَ: پنبه يا پشم را پخش كرد و زد،- فلانٌ فلانًا: او را ستايش كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- نُفُوشًا القومُ: مردم بر اثر كوشش فراوانى آوردند و برخوردار شدند،- فلانٌ على الشّي ءِ: بسوى آن آمد و شروع بخوردنش كرد،-- نَفْشًا تِ الإبلُ او الغنمُ: شتران يا گوسفندان شبانه بدون چوپان چرا كردند.
=نَفِشَ-
-نَفْشًا تِ الإبلُ أو الغنُم: مرادف (نَفَشَت) است.
=نَفَّشَ-
تَنْفِيشًا [نفش] القطن أو الصوفَ: بمعناى (نَفَشَهُ) است.
=النَّفَش-
پشم زده شده، متاع پراكنده، بسيارى سخن و گفتار؛ «ابِلٌ او غَنَمٌ نَفَشٌ» :
شتران يا گوسفندان كه بدون چوپان در شب چرا كنند، اين واژه فقط ويژه شب است كه در مقابل آن (الْهَمَل) ويژه شب و روز است.
=النُّفَّش-
«إبلٌ أو غَنَمٌ نُفَّشٌ» : شتران يا گوسفندان شب چرا بدون چوپان.
=نَفَضَ-
-نَفْضًا الثوبَ: جامه را تكان داد تا آنرا از گرد و خاك و مانند آن پاك كند.؛ «نَفَضَ عنهُ الكَسَلَ او نَفَضَ عَنْه غُبَارَ الكَسَلِ» : تنبلى را از خود بدور افكند،- الشَّجَرَةَ: درخت را تكان داد تا آنچه بر آن است بر زمين افتد،- الوَرَقَ من الشَّجَر: برگ درخت را فرو افكند،،- الزَّرْعُ: آخرين خوشه گياه بر آمد،- الكَرْمُ: خوشه هاى انگور باز شد،- تِ المرأةُ: زن داراى فرزندان بسيار شد،- تِ الإبلُ: شتران زائيدند،- القَومُ: توشه يا دارائى قوم از بين رفت،- القَومُ حلائِبَهُم:
قوم آنچه از شير كه در پستان دامهايشان بود دوشيدند بطوريكه ديگر شيرى در پستان آنها باقى نماند،- الثّوبُ او الصَّبغُ: رنگ جامه تغيير كرد و كم رنگ شد،- فلانٌ: بهر سوى نگاه كرد،- تُهُ الحُمَّى: تب كرد، تب او را لرزانيد،- المكانَ: مكان را از همه حيث بازرسى و بازديد كرد و مورد شناسائى قرار داد،- الطّريقَ: راهرا دنبال كرد، راهرا از دزدان پاكسازى كرد،- نَفْضًا و نُفُوضًا المريضُ مِن مَرَضهِ: بيمار شفا و بهبودى يافت.
=نَفَّضَ-
تَنْفِيضًا [نفض] الثوبَ أو الشجرةَ: به معناى (نَفَضَها) ست.
=النَّفْض-
آنچه در اثر تكان خوردن بر زمين ريخته شده باشد.
=النَّفَض-
ج نُفُض: آنچه از خرما يا برگ درخت كه بر روى زمين افتاده باشد.
=النَّفَضَى-
تكان خوردن و لرزيدن.
=النَّفِضَّى-
مرادف (النَّفَضَى) ست.
=النُّفَضَاء-
لرزيدن از تب.
=النُّفْضَة-
بارانى كه بر گوشه اى از زمين ببارد و بر گوشه ديگر آن نبارد.
=النُّفَضَة-
مرادف (النُّفَضَاء) است.
=النَّفَضَة-
هيأت اعزامى كه به سرزمينى فرستاده مى شوند تا درباره وجود دشمن يا نگرانى ديگرى تجسس نمايند.
=نَفَط-
-نَفْطًا: در خشم شد يا از فرط خشم آتش گرفته بود،- نَفْطًا و نَفِيطًا الرَّجُلُ: به آنچه كه مفهومى نداشت سخن گفت،- تِ القِدْرُ: ديگ جوشيد.
=نَفِطَ-
-نَفْطًا و نَفَطًا و نَفِيطًا تْ يَدُهُ: بر روى