فهرس الكتاب

الصفحة 193 من 1009

اسراف و زياده روى كرد.

=بَذَلَ-

-بَذْلًا الشي ءَ: آن چيز را عطا كرد و بخشيد؛ «بَذَلَ نَفْسَهُ دُون أَو عَن فُلانٍ» : جان خود را به او ارزانى داشت؛ «بَذَلَ جُهْدَه اوْ وُسْعَهُ» :

منتهاى كوشش خود را بكار برد؛ «بَذْلُ المَسَاعِي» : كوشش بسيار بكار بردن،- الشيْ ءَ لهُ: آن چيز را به او بخشيد؛ «بَذَلَ لَهُ الطّاعَةَ» : از او فرمانبردارى كرد،- الثَّوْبَ: جامه را به هنگام كار يا هر روز پوشيد.

=البَذْل-

عطا، كرم، بخشش، بخشنده؛ «رَجُلٌ بَذْلٌ» : مرد بخشنده.

=بَذُوَ-

-بَذَاءً و بَذَاءَةً [بذو] : ناسزاگوى شد.

=البَذُور-

ج بُذُر: سخن چين، آنكه راز خود را نتواند نگاه دارد.

=البَذِيُّ-

ج أَبْذِيَاء، م بَذِيَّة [بذو] : دشنام دهنده، بد روش و زشت گفتار.

=البَذِي ء-

[بذأ] : مرد بد زبان، بد روش و نادان.

=البَذِيخ-

ج بُذَخَاء: مترادف (البَاذِخ) است بمعناى مرد شريف و بزرگوار.

=البَذِير-

ج بُذُر: مترادف (البَذُور) است بمعناى آنكه رازدار نباشد.

=بَرَّ-

-بِرًّا و مَبَرَّةً والدَهُ: از پدر خود فرمانبردارى كرد، با پدر خود نيكى و مهرورزى كرد،-- بَرًّا و بِرًّا و بَرَارَةً و بُرُورًا في قَولِهِ: در سخن و گفتار خود راستگو شد،- تِ الْيَمِينُ: سوگند راست شد،- بِرًّا و برورًا خَالِقَهُ: از آفريدگار خود فرمانبردارى كرد،- بِرًّا اللّهُ الصَّلاةَ: خداوند نماز را قبول كرد،- تِ الصَّلاةُ: نماز قبول شد.

=البُرّ-

ج أَبْرَار و بَرَرَة: مترادف (البَارّ) است بمعناى نيكوكار،- الوَاحِدَة بُرَّة (ن) : واحد آن (بُرَّة) است بمعناى گندم.

=البَرّ-

ج أَبْرَار و بُرُور: مترادف (البَارّ) است بمعناى نيكوكار، راستگوى، از نامهاى خداوند متعال است،- ج بُرُور: زمين خشك و بى آب و گياه، بيابان؛ «بَرًّا و بَحْرًا» : خشكى و دريائى؛ «جَلَسْتُ بَرًّا» : بيرون از خانه نشستم؛ «خَرَجَ بَرًّا» : به سوى بيابان رفت.

=البِرّ-

طاعت و بندگى، راستگوئى، مصلحت، عطا و بخشش، مهربانى و محبت.

=بَرَى-

-بَرْيًا [بري] السهمَ أو القلَم: تير يا قلم را تراشيد،- الشّخْصَ: آن شخص را لاغر و ناتوان كرد.

=البَرَى-

خاك.

=البَرَاء-

[برأ] : مترادف (الْبَرِي ء) است؛ «ذِمَّتُهُ بَرَاءٌ مِنْ» : عهد و پيمان او مُبرّى است از ... ؛ «أنا بَرَاءٌ مِنْه» : من از آن چيز مبرّى هستم اين واژه در مفرد و مثنى و جمع و مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود.

=البَرَاءَة-

ج بَرَاءَات [برأ] : رهائى از بدهى يا تهمت، اجازه نامه، اعلاميه؛ «بَرَاءَةُ التَّنْفيذ» : حكم اجراء؛ «بَرَاءَةُ الثِّقَة» :

اوراق اعتماد؛ «البَرَاءَةُ البَابويَّة» :

اعلاميه اى كه پاپ اعظم در آن دستورات كليسا را صادر مى كند نام ديگر اين تعبير «بُولَّه» است.

=البرَّاءَة-

[بري] : ابزار تراش، مداد تراش.

=البُرائِل-

[برأل] : پرهاى دور گردن پرنده.

=البُرَائِلَى-

[برأل] : مترادف (البُرَائِل) است.

=البَرَاح-

[برح] : آشكار شدن و بيان كردن؛ «لَا بَرَاحَ» : بى شك و ترديد؛ «بَرَاحًا» :

آشكار، صراحةً؛ «جَاءَنَا الأَمْرُ بَرَاحًا» : امر آشكار به ما رسيد؛ «بَاءَ بِالْكُفْر بَرَاحًا» : كفر را آشكار كرد، زمين فراخ و گسترده كه در آن گياه يا ساختمان نباشد.

=بَرَاحِ-

بالبناء: اسم علم است براى (خورشيد) .

=البَرَّاد-

دستگاه سرد كننده، يخچال، فريزر.

=البُرَادَة-

خرده ريزهاى آهن و مانند آن كه پس از تراش ريخته شود.

=البَرَّادة-

يخچال، آب سردكن.

=البَرَاز-

فضاى فراخ كه خالى از درخت باشد، به مُسْتراح رفتن.

=البِرَاز-

مدفوع انسان، رهسپار شدن به سوى جنگ.

=البَرَاعَة-

برترى، فصاحت و بلاغت.

=البَرَّاق-

[برق] : درخشنده، درخشان.

=البَرَّاقَة-

آنچه كه درخشندگى نمايد؛ «سَحَابةٌ بَرَّاقَةٌ» : ابر روشن و درخشنده.

=البَرَّاك-

آسيابان، سازنده ى آرد.

=البَرَام-

ريسمان تافته، نخ و آنچه كه تافته شود.

=البَرَّام-

[برم] : ريسمان تاب، نخ ريس.

=البَرَّانِيّ-

[برّ] : بيروني، خارجى.

=البُرَايَة-

[بري] : تراشه ى هر چيزى.

=البَرَّايَة-

[بري] : مداد تراش.

=بَرَأَ-

-بَرْءًا و بُرُوءًا هُ: او را از عدم به وجود آورد،- بَرْءًا و بُرْءًا و بُرُوءًا مِنَ الْمَرَضِ: از بيمارى شفا يافت.

=بَرُؤَ-

-بَرْءًا و بُرْءًا و بُرُوءًا من المرض: از بيمارى بهبودى يافت.

=بَرِئَ-

-بَرْءًا و بُرْءًا و بُرُوءًا من المرض: از بيمارى بهبودى يافت،- بُرُءًا و بَرَءًا و بَرَاءةً مِنَ العَيْبِ اوِ الدَّين: از عيب يا بدهكارى رهائى يافت.

=بَرَّأَ-

تَبْرِئَةً هُ: او را تبرئه كرد،- هُ مِنَ التُّهْمَةِ:

تهمت را از او بر طرف كرد؛ «بَرَّأَ سَاحَتَهُ» :

او را از تهمت يا گناهى كه به او نسبت داده شده بود تبرئه كرد.

=البُرْأَة-

ج بُرَاء: كلبه ى صياد كه در آن براى پنهان شدن از شكار قرار مى گيرد.

=بَرْأَلَ-

بَرْأَلَةً [برأل] الطائرُ: پرنده پرهاى گردنش را براى حمله كردن و زدن از هم باز كرد.

=بَرْبَرَ-

بَرْبَرَةً [بربر] : سخن بيهوده با داد و فرياد گفت؛ «بَرْبَرَ الْمَعَزُ» : بز صدا كرد.

=البَرْبَر-

قوم برابر كه در مغرب افريقا زندگى مى كنند.

=البَرْبَرِيّ-

ج بَرَابِر و بَرَابِرة: واحد (البَرْبَر) است،- فِى الْمَجَاز: و در مجاز بمعناى وحشى و نادان مى باشد.

=البَرْبَرِيس-

(ن) : درختى است خاردار كه

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت