فهرس الكتاب

الصفحة 72 من 1009

او را از آن هراس بيرون آورد.

=اسْتَفْسَرَ-

اسْتِفْسَارًا [فسر] فلانًا عن الامر: از فلانى خواست تا درباره آن امر توضيح دهد،- هُ الأمرَ: از او خواست تا درباره آن امر توضيح دهد.

=اسْتَفَصَّ-

اسْتِفْصَاصًا [فصّ] منه شيئًا: خواستار بيرون آوردن چيزى از آن شد.

=اسْتَفْصَلَ-

اسْتِفْصَالًا [فصل] : از او خواست تا شرح و تفصيل دهد.

=اسْتَفْضَلَ-

اسْتِفْضَالًا [فضل] من الشي ء:

بازمانده آن چيز را رها كرد.

=اسْتَفْظَعَ-

اسْتِفْظاعًا [فظع] الأمرَ: آن امر را وحشتناك يافت.

=اسْتُفِعَ-

اسْتِفَاعا [سفع] لونُهُ: رنگ رخسار او از ترس و مانند آن دگرگون شد.

=اسْتَفْقَدَ-

اسْتِفْقَادًا [فقد] المريضَ: از بيمار عيادت كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=اسْتَفَكَّ-

اسْتِفْكَاكًا [فكّ] هُ: خواستار رهائى و يا آزادى او شد.

=اسْتَفَلَ-

اسْتِفَالًا [سفل] : پائين آمد.

=اسْتَفَلَّ-

اسْتِفْلَالًا [فلّ] السيف: شمشير را شكافت، سوراخ كرد.

=اسْتَفْلَى-

اسْتِفْلَاءً [فلي] : اظهار تمايل كرد و خواست تا خود را پاكيزه كند،- هُ:

متعرض او شد تا سرش را با شمشير از بدنش جدا كند.

=اسْتَفْلَتَ-

اسْتِفْلَاتًا [فلت] الشي ء من يده: آن چيز را از دستش ربود.

=اسْتَفْلَحَ-

اسْتِفْلَاحًا [فلح] بالشي ء: بر آن چيز دست يافت و بدان رسيد.

=اسْتَفهَمَ-

اسْتِفْهَامًا [فهم] هُ الأمرَ: از او خواست كه وى را از آن كار آگاه كند يا از آن خبر دهد.

=اسْتَقَى-

اسْتِقَاءً [سقي] منه: از او خواست تا چيزى بنوشد،- مِن النّهر: از رودخانه آب برداشت.

=اسْتَقَاءَ-

اسْتِقَاءَةً [قيأ] : خود را به قى كردن زد.

=اسْتَقَاتَ-

اسْتِقَاتَةً [قوت] فلانًا: از فلانى قوت و روزى خواست.

=اسْتَقَادَ-

اسْتِقَادَةً [قود] : خوار و زبون شد،- لهُ: از او فرمانبردارى كرد،- الأَمِيرَ:

از حاكم خواست تا كشنده را قصاص كند و بكشد.

=اسْتَقَالَ-

اسْتِقَالةً [قيل] من منصبه: از مقام خود درخواست كناره گيرى كرد،- هُ البيعَ: از او خواست تا معامله فروش را فسخ كند.

=الاسْتِقَالة-

[قيل] : درخواست كناره گيرى و يا استعفا از منصب و مقام.

=اسْتَقَامَ-

اسْتِقَامَةً [قدم] : استوار شد، «استقَامَ لهُ الأمرُ» : آن كار براى او استوار و مناسب شد،- الشِّعْرُ: وزن شعر درست شد،- المتاعَ: متاع يا كالا را قيمت گذارى كرد،- تِ المرأةُ: آن زن آبستن شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الاسْتِقْبَال-

[قبل] : مص،- من الزمان: زمان آينده؛ «حَفْلَةُ اسْتقبالٍ» : جشن يا ميهمانى به افتخار شخصى يا بمناسبت روزى خوش؛ «رَدْهَةُ الاسْتقبالِ» : اطاق بزرگ پذيرائى از ميهمانان.

=اسْتَقْبَحَ-

اسْتِقْبَاحًا [قبح] الشي ءَ: آن چيز را زشت و پليد دانست.

=اسْتَقْبَلَ-

اسْتِقْبَالًا [قبل] الرجُلَ: بسوى آن مرد آمد،- الشي ءَ: با آن چيز روبرو شد، روياروي او ايستاد، ضد كلمه (اسْتَدْبَرَهُ) است.

=اسْتَقْتَلَ-

اسْتِقْتَالًا [قتل] : خود را براى كشته شدن آماده كرد و تا حد مرگ قتال نمود،- في الأمر: بر سر آن كار خود را به كشتن داد، در آن كار بسيار كوشيد.

=اسْتَقَدَّ-

اسْتِقْدَادًا [قدّ] الأمرُ: آن كار يكسان شد، پى در پى دوام يافت.

=اسْتَقْدَحَ-

اسْتِقْدَاحًا [قدح] زنَادَهُ: از آتش زنه آتش بيرون كرد.

=اسْتَقْدَرَ-

اسْتِقْدَارًا [قدر] اللّه خيرًا: از خداوند خواست تا در انجام آن كار توفيق يابد.

=اسْتَقْدَمَ-

اسْتِقْدَامًا [قدم] : در كار خود كوشا شد،- القومَ: پيشاپيش آن قوم قرار گرفت،- الرّجُلَ: از آن مرد خواست تا نزد وى بيايد.

=اسْتَقْذَرَ-

اسْتِقْذَارًا [قذر] الشي ءَ: آن چيز را چرك و پليد شمرد، بعلت چركى آن چيز را مكروه و بد دانست.

=اسْتَقْذَفَ-

اسْتِقْذَاقًا [قذف] فلانًا بالحجر:

سنگ بر فلانى انداخت،- الرّجُلَ: به آن مرد تهمت ناروا زد.

=اسْتَقَرَّ-

اسْتِقْرَارًا [قرّ] بالمكان: در آن جاى ماندگار شد، اقامت كرد،- الرّأيُ على كذا:

فلان امر يا كار مقرر گرديد.

=اسْتَقْرَى-

اسْتِقْرَاءً [قرو] الأمرَ: آن امر را بررسى و دنبال كرد.

=اسْتَقْرَى-

اسْتِقْرَاءً [قري] : خواستار ميهمانى شد،- البلادَ: شهرها را به سفر و سير و سياحت پرداخت.

=اسْتَقْرَأَ-

اسْتِقْرَاءً [قرأ] فلانًا: از فلانى خواست تا بخواند،- الأمورَ: امور را براى شناخت خواص آنها بررسى كرد.

=اسْتَقْرَبَ-

اسْتِقْرَابا [قرب] الشي ءَ: آن چيز را نزديك يافت. اين كلمه ضدّ (اسْتَبْعَدَهُ) است.

=اسْتَقْرَضَ-

اسْتِقْرَاضًا [قرض] منهُ: از او وام خواست.

=اسْتَقْرَنَ-

اسْتِقْرَانًا [قرن] لفلان: از ياران و نزديكان فلانى شد،- الرجُلُ للأمر: بر آن كار توانا شد،- الدّمُ في العرقِ: خون در رگ زياد شد،- الدمَّلُ: زخم رسيده شد و موقع شكافتن آن رسيد.

=اسْتَقْسَمَ-

اسْتِقْسَامًا [قسم] : خواستار تقسيم آن چيز شد، بين دو كار انديشيد و فكر كرد،- هُ باللّه: از او خواست كه به خدا سوگند خورد.

=اسْتَقَصَّ-

اسْتِقْصَاصًا [قصّ] هُ: از او خواست تا دشمنش را قصاص كند و انتقام وى را بگيرد.

=اسْتَقْصَى-

اسْتِقْصَاءً [قصو] المَسألَةَ و فيها: در پيرامون آن مسأله و بحث در آن نهايت

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت