او را از آن هراس بيرون آورد.
اسْتِفْسَارًا [فسر] فلانًا عن الامر: از فلانى خواست تا درباره آن امر توضيح دهد،- هُ الأمرَ: از او خواست تا درباره آن امر توضيح دهد.
=اسْتَفَصَّ-
اسْتِفْصَاصًا [فصّ] منه شيئًا: خواستار بيرون آوردن چيزى از آن شد.
=اسْتَفْصَلَ-
اسْتِفْصَالًا [فصل] : از او خواست تا شرح و تفصيل دهد.
=اسْتَفْضَلَ-
اسْتِفْضَالًا [فضل] من الشي ء:
بازمانده آن چيز را رها كرد.
=اسْتَفْظَعَ-
اسْتِفْظاعًا [فظع] الأمرَ: آن امر را وحشتناك يافت.
=اسْتُفِعَ-
اسْتِفَاعا [سفع] لونُهُ: رنگ رخسار او از ترس و مانند آن دگرگون شد.
=اسْتَفْقَدَ-
اسْتِفْقَادًا [فقد] المريضَ: از بيمار عيادت كرد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=اسْتَفَكَّ-
اسْتِفْكَاكًا [فكّ] هُ: خواستار رهائى و يا آزادى او شد.
=اسْتَفَلَ-
اسْتِفَالًا [سفل] : پائين آمد.
=اسْتَفَلَّ-
اسْتِفْلَالًا [فلّ] السيف: شمشير را شكافت، سوراخ كرد.
=اسْتَفْلَى-
اسْتِفْلَاءً [فلي] : اظهار تمايل كرد و خواست تا خود را پاكيزه كند،- هُ:
متعرض او شد تا سرش را با شمشير از بدنش جدا كند.
=اسْتَفْلَتَ-
اسْتِفْلَاتًا [فلت] الشي ء من يده: آن چيز را از دستش ربود.
=اسْتَفْلَحَ-
اسْتِفْلَاحًا [فلح] بالشي ء: بر آن چيز دست يافت و بدان رسيد.
=اسْتَفهَمَ-
اسْتِفْهَامًا [فهم] هُ الأمرَ: از او خواست كه وى را از آن كار آگاه كند يا از آن خبر دهد.
=اسْتَقَى-
اسْتِقَاءً [سقي] منه: از او خواست تا چيزى بنوشد،- مِن النّهر: از رودخانه آب برداشت.
=اسْتَقَاءَ-
اسْتِقَاءَةً [قيأ] : خود را به قى كردن زد.
=اسْتَقَاتَ-
اسْتِقَاتَةً [قوت] فلانًا: از فلانى قوت و روزى خواست.
=اسْتَقَادَ-
اسْتِقَادَةً [قود] : خوار و زبون شد،- لهُ: از او فرمانبردارى كرد،- الأَمِيرَ:
از حاكم خواست تا كشنده را قصاص كند و بكشد.
=اسْتَقَالَ-
اسْتِقَالةً [قيل] من منصبه: از مقام خود درخواست كناره گيرى كرد،- هُ البيعَ: از او خواست تا معامله فروش را فسخ كند.
=الاسْتِقَالة-
[قيل] : درخواست كناره گيرى و يا استعفا از منصب و مقام.
=اسْتَقَامَ-
اسْتِقَامَةً [قدم] : استوار شد، «استقَامَ لهُ الأمرُ» : آن كار براى او استوار و مناسب شد،- الشِّعْرُ: وزن شعر درست شد،- المتاعَ: متاع يا كالا را قيمت گذارى كرد،- تِ المرأةُ: آن زن آبستن شد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الاسْتِقْبَال-
[قبل] : مص،- من الزمان: زمان آينده؛ «حَفْلَةُ اسْتقبالٍ» : جشن يا ميهمانى به افتخار شخصى يا بمناسبت روزى خوش؛ «رَدْهَةُ الاسْتقبالِ» : اطاق بزرگ پذيرائى از ميهمانان.
=اسْتَقْبَحَ-
اسْتِقْبَاحًا [قبح] الشي ءَ: آن چيز را زشت و پليد دانست.
=اسْتَقْبَلَ-
اسْتِقْبَالًا [قبل] الرجُلَ: بسوى آن مرد آمد،- الشي ءَ: با آن چيز روبرو شد، روياروي او ايستاد، ضد كلمه (اسْتَدْبَرَهُ) است.
=اسْتَقْتَلَ-
اسْتِقْتَالًا [قتل] : خود را براى كشته شدن آماده كرد و تا حد مرگ قتال نمود،- في الأمر: بر سر آن كار خود را به كشتن داد، در آن كار بسيار كوشيد.
=اسْتَقَدَّ-
اسْتِقْدَادًا [قدّ] الأمرُ: آن كار يكسان شد، پى در پى دوام يافت.
=اسْتَقْدَحَ-
اسْتِقْدَاحًا [قدح] زنَادَهُ: از آتش زنه آتش بيرون كرد.
=اسْتَقْدَرَ-
اسْتِقْدَارًا [قدر] اللّه خيرًا: از خداوند خواست تا در انجام آن كار توفيق يابد.
=اسْتَقْدَمَ-
اسْتِقْدَامًا [قدم] : در كار خود كوشا شد،- القومَ: پيشاپيش آن قوم قرار گرفت،- الرّجُلَ: از آن مرد خواست تا نزد وى بيايد.
=اسْتَقْذَرَ-
اسْتِقْذَارًا [قذر] الشي ءَ: آن چيز را چرك و پليد شمرد، بعلت چركى آن چيز را مكروه و بد دانست.
=اسْتَقْذَفَ-
اسْتِقْذَاقًا [قذف] فلانًا بالحجر:
سنگ بر فلانى انداخت،- الرّجُلَ: به آن مرد تهمت ناروا زد.
=اسْتَقَرَّ-
اسْتِقْرَارًا [قرّ] بالمكان: در آن جاى ماندگار شد، اقامت كرد،- الرّأيُ على كذا:
فلان امر يا كار مقرر گرديد.
=اسْتَقْرَى-
اسْتِقْرَاءً [قرو] الأمرَ: آن امر را بررسى و دنبال كرد.
=اسْتَقْرَى-
اسْتِقْرَاءً [قري] : خواستار ميهمانى شد،- البلادَ: شهرها را به سفر و سير و سياحت پرداخت.
=اسْتَقْرَأَ-
اسْتِقْرَاءً [قرأ] فلانًا: از فلانى خواست تا بخواند،- الأمورَ: امور را براى شناخت خواص آنها بررسى كرد.
=اسْتَقْرَبَ-
اسْتِقْرَابا [قرب] الشي ءَ: آن چيز را نزديك يافت. اين كلمه ضدّ (اسْتَبْعَدَهُ) است.
=اسْتَقْرَضَ-
اسْتِقْرَاضًا [قرض] منهُ: از او وام خواست.
=اسْتَقْرَنَ-
اسْتِقْرَانًا [قرن] لفلان: از ياران و نزديكان فلانى شد،- الرجُلُ للأمر: بر آن كار توانا شد،- الدّمُ في العرقِ: خون در رگ زياد شد،- الدمَّلُ: زخم رسيده شد و موقع شكافتن آن رسيد.
=اسْتَقْسَمَ-
اسْتِقْسَامًا [قسم] : خواستار تقسيم آن چيز شد، بين دو كار انديشيد و فكر كرد،- هُ باللّه: از او خواست كه به خدا سوگند خورد.
=اسْتَقَصَّ-
اسْتِقْصَاصًا [قصّ] هُ: از او خواست تا دشمنش را قصاص كند و انتقام وى را بگيرد.
=اسْتَقْصَى-
اسْتِقْصَاءً [قصو] المَسألَةَ و فيها: در پيرامون آن مسأله و بحث در آن نهايت