[نهد] إليهِ: مقصود و يا خواسته.
=المَنْهُوس-
[نهس] : مفع، كم گوشت و لاغر؛ «رَجُلٌ مَنْهُوسُ القَدَمين» : مردى كه دو پاى او همواره عرق مى كند.
=المَنْهُوش-
[نهش] : مفع، كوشش بدست آورده، مرد لاغر و ناتوان.
=المَنْهُوم-
[نهم] : مفع، مرد آزمند و پر خور، آنكه سر گرم چيزى باشد.
=المَنْهُوك-
[نهك] : آنكه سخت بيمار باشد.
=المَنْهِيّ-
[نهي] : «شي ءٌ مَنْهِيٌّ عنه» : آنچه كه ممنوع شده باشد.
=المِنْوَاع-
[نوع] : روش و ترتيب، مرادف المِنْوال) است.
=المِنْوَال-
[نول] : بافنده،- ج مَنَاوِيل: ابزار و دستگاه بافندگى؛ «هم على مِنْوَالٍ وَاحدٍ» :
آنها در يك سطح اخلاقى مى باشند؛ «افْعَل على هَذا المنوال» : بدين روش و ترتيب اقدام كن.
=المَنُوح-
[منح] : ماده شترى كه در زمستان شير مى دهد يعنى بعد از اينكه ساير شتران فاقد شير مى شوند.
=المَنُوع-
[منع] : بسيار باز دارنده و منع كننده.
=المُنَوَّق-
[نوق] : شتر زبون و خوار كه بسان ماده شتران در آمده باشد،- من النّخل: نخل كه پيوند شده باشد.
=المَنُوط-
[نوط] : مفع؛ «هذا مَنُوطٌ به» : اين مربوط به اوست.
=المِنْوَل-
ج مَنَاوِل [نول] : دستگاه بافندگى.
=المَنْوَمَة-
[نوم] : «طعامٌ مَنْوَمَةٌ» : غذاى خواب آور.
=المَنُون-
[منّ] (مؤنّثة و قد تَذكَّر) : مرگ؛ «ذهبت بهم المَنُونُ» : مرگ آنها را با خود برد، روزگار؛ «رِيَبُ المَنونِ» : حوادث و سختيهاى روزگار.
=مُنِيَ-
[مني] لكذا: موفق بر آن شد،- بكذا:
با آن آزمايش شد.
=المُنِيب-
[نوب] : فا، باران بسيار، زيبائى بهار.
=المُنْيَة-
ج مُنَى [مني] : آرزو، آنچه كه مورد آرزو قرار گيرد.
=المِنْيَة-
ج مُنىً [مني] : مرادف (المُنْيَة) است.
=المَنِيَّة-
ج مَنَايَا [مني] : مرگ.
=المَنِيح-
[منح] : تيرى از تيرهاى قمار كه برنده نشود.
=المَنِيحَة-
«ناقة مَنيحَة» : ج مَنَائِح: ماده شترى كه به كسى دهند تا از كرك و شير و نوزاد آن استفاده نمايد.
=المُنِير-
[نور] : فا، زيبا و خوش آب و رنگ.
=المُنَيَّر-
[نير] : پوست ستبر و كلفت؛ «ثوبٌ مُنَيَّر» : پارچه دو بافتى و دو لائى.
=المَنِيزْيُوم-
(ك) : منگزيوم.
=المَنِيع-
آنكه با عزت و شوكت است و كسى بر او نتواند چيره شود،- مَن الأَشْيَاء:
چيز گرانمايه و كم ياب؛ «حِصَنٌ منيعٌ» : دژ استوار كه دسترسى به آن غير مقدور است.
=المَنِيعَة-
مؤنث (المنيع) است.
=المُنِيف-
[نوف] : فا؛ «جَبَلٌ مُنيفٌ» : كوه بلند و مشرف.
=المُنِيفَة-
[نوف] : «امرأَةٌ مُنِيفَةٌ» : زن زيبا و خوش اندام.
=المَنِين-
ج مُنُن و أَمِنَّة [منّ] : نيرومند، ناتوان، گرد و غبار كم.
=المَنِيهُوك-
(ن) : نام گياهى است كه مركز اصلى آن برزيل است و دانه هائى كه از ريشه آن گرفته مى شود بنام (تابيوكا) به ساير كشورها صادر مى شود.
=مَهْ-
اسم فعل و مبنى است و بمعناى بازدار و يا باز ايست مى باشد. و گاهى (مَهٍ) تلفظ مى شود و بهمان معناست.
=مَهَى-
-مَهْيًا [مهي] الشفرةَ أو الحديدةَ: تيغ يا آهن را تيز كرد،- الشّي ءَ: چيزى را آب طلا يا نقره و مانند آن كشيد.
=المَهَاب-
[هيب] : «مكانٌ مَهَابٌ» : جاى ترسناك.
=المُهَاجِر-
[هجر] : مهاجر و دور از وطن.
=المَهَاجِر-
[هجر] : جايها و يا كشورهائى كه بدان مهاجرت كنند.
=المُهَاجَرَة-
[هجر] : مهاجرت، ترك وطن.
=المِهَاد-
ج مُهْد و مُهُد و امْهِدَة: فرش، بساط، زمين پست و هموار.
=المُهَادَاة-
[هدي] : سازش و آشتى با يكديگر.
=المَهَاذِيب-
[هذب] : «إِبلٌ مَهَاذِيبُ» : شتران تندرو.
=المَهَارَة-
مهارت و كاردانى در چيزى يا امرى.
=المُهَارِش-
[هرش] : فا؛ «فَرَسٌ مُهَارِشُ الْعَنانِ» : اسب چابك و سبك.
=المَهَال-
[هول] : جاى هولناك و ترسناك.
=المَهَانَة-
[هون] : رسوائى، خوارى.
=المَهَاوَة-
ج مَهًا و مَهَوَات و مَهَيَات [مهو] : بلور درخشان، گاو وحشى كه داراى چشمانى زيباست، خورشيد.
=المُهَاوَدَة-
[هود] : مص، مراجعت و بازگشت، آسان گرفتن نرخ و بها.
=المَهَاوِش-
[هوش] : مالى كه از راه حرام بدست آمده و توجيهى نداشته باشد.
=المُهَايَأَة-
[هيأ] : كارى كه بر آن توافق شده باشد.
=المَهَبّ-
ج مَهَابّ [هبّ] : جاى وزش باد؛ «جَلَسَ في مَهَبِّ الرّيح» : در كوران هوا نشست.
=المِهْبَاج-
[هبج] : دسته هاون بزرگ، اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=المُهَبَّج-
[هبج] : مفع، مرد تنبل و بى نشاط.
=المَهْبَط-
[هبط] : جاى نزول و فرود آمدن، قطب منفى در توليد برق.
=المُهَبَّل-
[هبل] : آنكه به او گفته شود (هَبِلَتْكَ امُّكَ) : مادرت بعزايت بنشيند، آنكه چهره آماسيده و متورّم داشته باشد، كم عقل؛ «لَحْمٌ مُهَبَّلٌ» : گوشت كه بر روى آتش بريان شده باشد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.