فهرس الكتاب

الصفحة 253 من 1009

برابر شد.

=تَضَاغَى-

تَضَاغِيًا [ضغو] : آن مرد از فرط گرسنگى يا از سختىِ زدن فرياد كشيد.

=تَضَاغَطَ-

تَضَاغُطًا [ضغط] القومُ: آن قوم انبوه شدند و بر هم تنگ آوردند.

=تَضَاغَنَ-

تَضَاغُنًا [ضغن] القومُ: آن قوم بهم كينه ورزيدند و دشمنى را با دشمنى مقابله ى بمثل كردند.

=تَضَافَرَ-

تَضَافُرًا [ضفر] القومُ على الأمر: آن قوم بر آن كار بهم يارى و كمك كردند.

=تَضَالَّ-

تَضَالًا [ضلّ] : آن مرد تظاهر به گمراهى كرد.

=تَضَامَّ-

تَضَامًّا [ضمّ] القومُ: آن قوم بهم پيوستند.

=تَضَامَنَ-

تَضَامُنًا [ضمن] الغرماءُ: بدهكاران در برابر وام دهنده يكديگر را ضمانت كردند،- القومُ على امرٍ: آن قوم بر سر كارى با هم متفق شدند.

=تَضَايَقَ-

تَضَايُقًا [ضيق] : تنگ شد. اين واژه ضد (اتَّسَعَ) است،- القومُ: آن قوم از نظر اخلاقى و يا محل سكونت با هم سازگار نشدند،- الأمرُ بهِ او عليهِ: آن كار بر او تنگ آمد.

=تَضَبَّبَ-

تَضَبُّبًا [ضبّ] الصبيُّ: كودك رو به فربهى رفت.

=تَضَجَّرَ-

تَضَجُّرًا [ضجر] منهُ و بهِ: مترادف (ضَجِرَ) است بمعناى از او خسته و زده شد.

=تَضَجَّعَ-

تَضَجُّعًا [ضجع] في الأمر: در آن كار كوتاهى كرد و اقدامى ننمود.

=تَضَحَّى-

تَضَحِّيًا [ضحو] : در چاشت غذا خورد، بهنگام چاشت خوابيد، در آفتاب قرار گرفت.

=تَضَحْضَح-

تَضَحْضُحًا [ضحضح] السرابُ:

سراب حركت كرد،- الأمرُ: آن كار آشكار شد.

=تَضَحَّكَ-

تَضَحُّكًا [ضحك] : مترادف (ضَحِكَ) است بمعناى خنديد.

=التَّضَخُّم-

[ضخم] : افزايش بسيار در وزن يا حجم، النَّقْدِيّ: تورّم پول و زياده روى در چاپ اسكناس كه باعث گرانى نرخها شود.

=تَضَرَّبَ-

تَضَرُّبًا [ضرب] الشي ءُ: آن چيز تكان خورد و درهم آميخت.

=تَضَرَّجَ-

تَضَرُّجًا [ضرج] : آن چيز شكافته شد،- الزَّهْرُ: شكوفه باز شد،- الشي ءُ: آن چيز آلوده شد،- الخَدُّ: گونه سرخ شد،- تِ المرأةُ: آن زن آرايش كرد.

=تَضَرَّرَ-

تَضَرُّرًا [ضرّ] : زيان كرد؛ زيان به او رسيد.

=تَضَرَّعَ-

تَضَرُّعًا [ضرع] : با ترس به او نزديك شد، خوار و زبون شد،- الى اللّهِ: بدرگاه خدا نيايش كرد و از او حاجت خواست.

=تَضَرْغَمَ-

تَضَرْغُمًا [ضرغم] : بسان شير آن كار را انجام داد.

=تَضَرَّمَ-

تَضَرُّمًا [ضرم] تِ النارُ: آتش شعله ور شد، الرّجُلُ عليه: آن مرد بر او سخت خشمگين شد.

=التَّضْرِيس-

ج تَضَارِيس [ضرس] : نازك شدن لبه ى ياقوت يا مرواريد يا چوب بسان دندان؛ «فى الْيَاقُوتَة تَضْرِيس» : در آن دانه ى ياقوت دندانه اى موجود است.

=تَضَعْضَعَ-

تَضَعْضُعًا [ضعضع] : فروتن شد، خوار شد؛ «تَضَعْضَعَ بهِ الدَّهْرُ» : زمانه او را خوار و زبون كرد، بعلت بيمارى يا اندوه لاغر و ناتوان شد،- مالُهُ: دارائى او كم شد.

=تَضَعَّفَ-

تَضَعُّفًا [ضعف] هُ: او را ناتوان يافت يا ناتوان شمرد.

=تَضَلَّعَ-

تَضَلُّعًا [ضلع] : از خوردنى و نوشيدنى سير و پر شد؛ «تَضَلَّعَ من العلومِ» :

از دانشهاى مختلف بهره مند و پُر شد.

=تَضَمَّخَ-

تَضَمُّخًا [ضمخ] بالطِّيب: به خود عطر زد.

=تَضَمَّدَ-

تَضَمُّدًا [ضمد] الجرحُ: زخم پانسمان شد. اين واژه مطاوع (ضَمَّدَ) است.

=تَضَمَّرَ-

تَضَمُّرًا [ضمر] وجهُهُ: پوست روى او پرچين و چروك شد.

=تَضَمَّنَ-

تَضَمُّنًا [ضمن] الشي ءَ: شامل بر آن چيز شد،- الشي ءَ عَنِّى: آن چيز را از من به التزام و ضمانت گرفت.

=تَضَنَّى-

تَضَنِّيًا [ضنو] : خود را به بيمارى زد.

=تَضَوَّأَ-

تَضَوُّؤًا [ضوأ] : در تاريكى ايستاد تا آنها را كه در روشنائى مى باشند به بيند،- هُ:

خود را كنار كشيد تا وي را با نور چراغى كه در دست دارد به بينند.

=تَضَوَّرَ-

تَضَوُّرًا [ضور] : از سختى درد يا گرسنگى به خود پيچيد،- الذّئبُ و نحوُهُ:

گرگ و مانند آن از گرسنگى زوزه كشيد.

=تَضَوَّعَ-

تَضَوُّعًا [ضوع] المسكُ: بوى مشك پخش و پراكنده شد،- الفَرخُ: جوجه بالهاى خود را گسترد تا مادرش به آن غذا بدهد.

=تَضَيَّعَ-

تَضَيُّعًا [ضيع] المسكُ: بوى مشك پراكنده و پخش شد.

=تَضَيّفَ-

تَضَيُّفًا [ضيف] هُ: از او خواست تا مهمانش شود، بعنوان ميهمان بر او وارد شد،- الرَّجُلُ: آن مرد كج شد،- تِ الشمسُ:

خورشيدى رو به غروب رفت.

=تَضَيَّقَ-

تَضَيُّقًا [ضيق] : تنگ شد. اين واژه ضد (اتَّسَعَ) است.

=تَطَابَقَ-

تَطَابُقًا [طبق] القومُ: آن قوم با هم متفق شدند.

=تَطَارَحَ-

تَطَارُحًا [طرح] القومُ الكلامَ أو الغناءَ: آن قوم با هم سخن گفتند و نغمه سرودند.

=تَطَارَدَ-

تَطَارُدًا [طرد] القومُ: آن قوم بر يكديگر تاختند.

=تَطَارَشَ-

تَطُارُشًا [طرش] : آن مرد خود را به كرى زد.

=تَطَارَقَ-

تَطَارُقًا [طرق] الشي ءُ: آن چيز پياپى شد،- تِ الإبلُ: شتران بدنبال يكديگر به راه افتادند.

=تَطَاعَنَ-

تَطَاعُنًا [طعن] القومُ: آن قوم يكديگر را با نيزه زدند.

=تَطَاغَى-

تَطَاغِيًا [طغو] الموجُ: موج آب بلند شد و به جوش و خروش افتاد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت