فهرس الكتاب

الصفحة 127 من 1009

چروكيده شد، سخت و خشن شد، رنگ او دگرگون شد،- الشعَرُ: از فرط ترس يا سرما موى بدن او راست شد،- تِ الأرضُ:

زمين در اثر نيامدن باران خشك و چروكيده شد،- تِ السَّنَةُ: سال خشك و بى بركت شد.

=أَقَصَّ-

إقْصَاصًا [قصّ] تِ الشاةُ: آبستنى گوسفند آشكار شد،- الموتَ فلانًا: مرگ به فلانى نزديك شد،- الأميرُ فلانًا من فلانٍ:

حاكم انتقام فلان را از فلانى گرفت و قصاص كرد،- الرَّجُلُ من نَفْسِهِ: امكان قصاص خواستن خود را بديگرى داد.

=أَقْصَى-

إقْصَاءً [قصو] فلانًا عنهُ: او را از فلانى دور كرد،- الشي ءَ: آن چيز را به منتهى اليه خود رسانيد.

=الأَقْصَى-

م قُصْوَى و قُصْيَا، ج اقَاصٍ [قصو] :

دورتر،- «الى اقْصَى حَدّ» : تا دورترين حد،- «مِن ادناهُ الى اقْصَاهُ» : از نزديك تا دور آن،- «الشرق الأقصى» : خاور دور،- م قَصْواء جمع قصو من الجمال: شترى كه گوشه بينى آن كمى بريده شده باشد.

=أَقْصَبَ-

إقْصَابًا [قصب] المكانُ: آنجاى نيزار شد.

=أَقْصَدَ-

إقْصَادًا [قصد] الشاعرُ: شاعر به توليد قصيده ها ادامه داد،- هُ: او را با نيزه زد،- السَّهْمُ: تير بر او انداخت و او را كشت،- تِ الحيَّةُ فلانًا: مار فلانى را گزيد و او را كشت.

=أَقْصَرَ-

إقْصَارًا [قصر] هُ: آن را كوتاه كرد.

=اين واژه ضد (اطَالَ) است، از درازاى آن گرفت،- الكلامَ: سخن را كوتاه گفت،- من الصّلاة: نماز را كوتاه كرد،- عن الأمرِ: آن امر را با توانائى كه بر آن داشت رها كرد.

=الأَقْصَر-

ج أَقَاصِر و أَقْصَرُون، م قُصْرَى ج قُصَر:

اسم تفضيل است،- م قَصْرَاء، ج قُصْر: آنكه مهره هاى گردنش خشك شده باشد.

=الأَقْصَف-

[قصف] : آنكه سست و ناتوان باشد، آنكه دندانهاى پيشين وى شكسته شده باشد.

=الأَقْصَم-

م قَصْمَاء، ج قُصْم [قصم] : آنكه دندانهاى پيشين وى شكسته شده باشد.

=الأُقْصُوصَة-

ج أَقَاصِيص [قصّ] : داستان، مترادف (القِصَّة) است.

=أَقَضَّ-

إقْضَاضًا [قضّ] الطعامُ أو المكانُ: غذا يا مكان داراى سنگريزه شد. اين واژه بمعناى (قَضّ) است،- المَضْجَعُ: بستر ناهموار و خشن شد،- اللّهُ مَضْجَعَهُ: خداوند آرامش و راحتى را از او بگيرد.

=الأَقَضّ-

[قضّ] : آنچه كه در آن سنگريزه يا بر آن گرد و خاك باشد.

=الإقْطَاعَةِ-

ج إقْطَاعَات [قطع] : زمينى كه به تيول به سربازان داده شود تا از غله ى آن امرار معاش كنند.

=الإقْطَاعِيّ-

[قطع] : آنكه زمينى در تصرّف دارد، آنكه نظام فئوداليسم را تأييد كند، آنكه منتسب به نظام سياسى و اجتماعى فئوداليسم باشد؛ «العَهدُ الإقْطاعِيّ» : روزگار و دوران حكومت اقطاعي يا ملوك الطوايفى؛ «المجتمعُ الإقْطاعِيّ» : جامعه ى اقطاعي يا مالكين بزرگ و فئودالها.

=الإقْطَاعِيَّة-

گونه اى از نظامهاى سياسى و اجتماعى بر مبناى نظام فئودالى يا مالكيت بزرگ، ملوك الطوايفى.

=أَقْطَرَ-

إقْطَارًا [قطر] الماءَ: آب را قطره قطره چكانيد،- الشي ءُ: هنگام تقطير آن چيز رسيد،- النبْتُ: گياه شروع به خشكيدن كرد،- الإبِلَ: شتران را نزديك بهم و پشت سر هم در آورد،- هُ: آنرا از دو طرف بر زمين افكند.

=أَقْطَعَ-

إقْطَاعًا [قطع] فلانًا: او را از نهرى گذرانيد،- تِ الدّجاجَةُ: مرغ از تخم افتاد،- ماءُ البِئرِ: آب چاه فرو رفت،- هُ الشي ءُ: از آن چيز روى گردان شد،- القومُ: باران از آن قوم بريده شد،- تِ السماءُ بِموضِعِ كَذَا: در آن جاى باران بند آمد،- عن اهْلِهِ: از خانواده ى خود دور شد و بريد،- الرّجُلُ: دليل و برهان آن مرد بريده شد و خاموش ماند،- هُ بِالحُجَّةِ:

با دليل و برهان او را رام و خاموش كرد،- هُ الحَطَبَ: به او اجازه داد تا هيزم بشكند،- الأميرُ الجَنْدَ البَلَدَ: امير غله ى آن شهر را به سربازان داد تا از آن روزى خورند.

=الأَقْطَع-

م قَطْعَاء، ج قُطْع و قُطْعَان [قطع] : مرد دست بريده، كر.

=أَقْطَفَ-

إقْطَافًا [قطف] الكرمُ: هنگام چيدن انگور رسيد.

=أَقْعَى-

إقْعَاءً [قعي] أَنفُهُ: نوك بينى او بلند و خميده شد،- الكَلْبُ: سگ بر روى سرين خود نشست و دو پايش را بر زمين گسترد،- فرسَهُ: اسب خود را به عقب برگردانيد.

=الإِقْعَاد-

[قعد] : مص،- (طب) : بيمارى زمين گيرى كه در انسان پديد آيد.

=أَقْعَدَ-

إقْعَادًا [قعد] هُ عن الأمر: از آن كار او را بازداشت،- هُ: او را وادار به نشستن كرد، او را ايستاند، به او خدمت كرد؛ «اقَامَهُ و اقْعَدَهُ» : او را سرگردان و برانگيخته كرد،- بِ المَكَان: در آن مكان اقامت كرد،- البِئرَ: چاه را به اندازه نشستن كند و به آب نرسيد و آنرا رها كرد،- أَباهُ: پدرش را از فعاليت كسبى بازداشت و متكفّل زندگى او شد.

=أُقْعِدَ-

[قعد] : به بيمارى (قُعاد) : زمين گيرى دچار شد.

=أَقْعَرَ-

إقْعَارًا [قعر] البئرَ: چاه را گود كرد.

=الأَقْعَس-

م قَعْسَاء، ج قُعْس [قعس] : مرد سينه بر آمده و پشت فرو رفته، مرد توانا و بزرگوار؛ «بَعيرٌ اقْعَسُ» : شتر خميده كه سر و گردن و كمرش فرو رفته باشد؛ «فرسٌ اقْعَسُ» :

اسبى كه پشت آن نرم و هموار باشد؛ «عِزٌّ اقْعَسُ» : ارجمندى بلند و پايدار؛ «لَيلٌ اقْعَسُ» : شبى بلند و بى پايان.

=أَقْعَصَ-

إقْعَاصًا [قعص] هُ: در جاى خود او را كشت، او را از پاى در آورد.

=الأَقْعَن-

م قَعْنَاء، ج قُعْن و تصغيره قُعَيْن [قعن] :

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت