فهرس الكتاب

الصفحة 337 من 1009

=الحَتْف-

ج حُتُوف: مرگ؛ «مات حَتْفَ انْفِهِ او حَتْفَ فِيهِ» : در بستر خود مرد بدون اينكه زده و يا كشته شود؛ «يَبْحَثُ عن (يسعى الى) حَتْفِهِ بِظِلفِهِ» : گور خود را با دست خود مى كند.

=حَتَمَ-

-حَتْمًا الشي ءَ عليه: آن چيز را بر او واجب كرد،- بِالشي ءِ: به آن چيز حكم كرد.

=الحَتْم-

مص،- ج حُتُوم: حُكم، سياه، خالص؛ «هو الأَخُ الحَتْمُ» : او دوست خالص و بى اميغ است؛ «هذا ولَدٌ حَتْمٌ» :

اين فرزندى پدردار و با اصالت است؛ «حَتْمًا» : بطور حتم، بى چون و چرا.

=الحُتْمة-

سياهى.

=الحَتْمِيَّة-

آنچه كه بايد بشود، جبر.

=حَثَّ-

-حَثًّا [حثّ] الرجلَ على الأمر: آن مرد را بر آن امر تشويق كرد،- خُطاه: در راه رفتن شتاب كرد.

=حَثَا-

-حَثْوًا [حثو] له: به او چيز كمى داد،- الترابَ: خاك را پاشيد.

=حَثى-

-حَثْيًا و تحْثَاءً له: به او چيز كمى داد،- الترابَ: خاك را پاشيد.

=الحَثَاث-

[حثّ] : شتاب و سرعت، خواب كم و سبك كه بزودى در چشم آيد و بگذرد.

=الحِثَاث-

مترادف (الحَثات) است.

=الحُثَال-

سبوسِ پوست جويا برنج.

=الحُثَالَة-

سُبوسِ پوست جويا برنج و مانند آن؛ «حُثَالَةُ الدّهن» : ته نشين روغن؛ «حُثالَةُ الناسِ» : مردم فرومايه و پست.

=حَثَّثَ-

تَحْثِيثًا [حثّ] الرجُلَ على الأمرِ: آن مرد را بر آن كار تشويق و ترغيب كرد.

=حَثِرَ-

-حَثرًا الجِلدُ: بر روى پوست جوش و دانه درآمد،- العَسَلُ: عسل بر اثر فَساد و تعفّن به گونه ى حَبّ و دانه درآمد،- تِ العينُ: پلكهاى چشم بر اثر بيمارى چشم كُلُفت شد.

=حَثَّرَ-

تَحْثِيرًا الدواءَ: دوا را به گونه قُرص ساخت.

=الحَثَر-

مص، چيز سِفت و دَلَمِه شده، دانه انگور كه تازه درآمده باشد،

الحَثِر-

مترادف (الحائِر) است.

=الحَثْوَاء-

[حثو] : زمينى كه در آن خاك بسيار باشد.

=الحَثُوث-

[حثّ] : آنكه در پى كارى شتاب كند.

=الحَثْي-

[حثو] : مص،- ج حَثَيات: خاك و جُز آن كه با مُشت برداشته شود.

=الحَثِيث-

آنكه در پى كارى شتاب كند؛ «ولَّى حَثِيثًا» : با شتاب رفت.

=حَجَّ-

-حَجًّا [حجّ] هُ: آهنگِ او را كرد، با دليل بر او چيره شد،- عليه: بر او وارد شد،- الأَماكِنَ المُقَدَّسةَ: اماكن مقدسه را زيارت كرد،- الجَرْحَ: زخم را با ميلِ جرّاحى اندازه گيرى كرد،- عَنِ الأَمرِ: از آن كار دست كشيد.

=الحِجَاب-

ج حُجُب [حجب] : پرده و هر چه كه با آن خود را پوشانند، آنچه كه فاصل ميان دو چيز باشد، حِرز يا دُعا كه براى دفع آفت يا چشم زخم بر خود آويزند؛ «حِجابُ القلبِ» : پرده جنب كه ميان قلب و شكم قرار گرفته است؛ «الحِجابُ الحاجِز» : پرده اى پهن و رقيق كه ميان سينه و شكم قرار دارد؛ «حِجابُ الشمس» :

روشنايى آفتاب.

=الحِجَابة-

دربانى، پرده دارى.

=الحَجَاج-

ج حُجُج و أَحِجَّة و حِجَاج [حجّ] :

استخوان زير ابرو؛ «حَجَاجُ الشَّمْسِ» : شعاع دور خورشيد.

=الحِجَاز-

كمربند، رسن كه با آن شتر را بندند،- (مو) : لحنى از الحان موسيقى و آواز، سرزمين حجاز در عربستان.

=الحِجَام-

دهان بند ستور.

=الحَجَّام-

-ج حَجَّامُون: حجامتگر.

=الحِجَامة-

حجامت كردن.

=حَجَبَ-

-حَجْبًا و حِجَابا هُ: از ورود او جلوگيرى كرد؛ «فلانٌ يحجب للأميرِ» :

فلانى حاجب و دربان امير است، آن را پوشانيد،- بينهما: ميان آن دو را فاصله انداخت،- صَدْرُهُ: سينه ى او گرفته و تنگ شد، دلتنگ شد.

=حَجَّبَ-

تَحْجِيبًا هُ: او را پنهان كرد يا پوشانيد.

=الحُجَّة-

ج حُجَج و حِجَاج [حجّ] : دليل، برهان، سند فروش كه به خريدار داده مى شود؛ «بِحُجَّةِ ان» : به اين علت كه.

=الحَجَّة-

نرمه ى گوش، گوشواره.

=الحِجَّة-

اسم مره از (حَجّ) است، سال زيرا حج در سال يكبار انجام مى شود؛ «ذو الحِجَّة» ج ذَوَات الحِجَّة: آخرين ماه سال هجرى قمرى است كه ميان ذو القعدة و محرّم است و داراى 29 يا 30 روز مى باشد اين ماه بعلت برگزارى مراسم حجِ خانه ى خدا در آن به اين اسم ناميده شده است.

=حَجَرَ-

-حجْرًا و حجْرَانًا (بتثليث الحاء في المصدرين) هُ: او را بازداشت و منع كرد،- عليه القاضي: قاضى يا حاكم او را از تصرف در مال خويش بازداشت،- حَجْرًا و مَحْجَرًا عليه الأَمْرَ: آن كار را بر او تحريم كرد.

=حَجَّرَ-

تحْجِيرًا الطينُ: گِل مانند سنگ سفت و سخت شد،- القمرُ: گِرد ماه دايره درآمد.

=الحُجْر-

آغوش انسان؛ «نَشَأ فلانٌ في حُجْرِ فُلانٍ» : فلانى در كنف و حمايت فلان پرورش يافت، حرام؛ «هذا حُجْرٌ عليكَ» :

اين بر تو حرام است،

الحَجْر-

مص، ممنوعيت مطلق، حرام؛ «هذا حَجْرٌ عليك» : اين كار بر تو حرام است، آغوش انسان،- من العَين: دور و اطراف چشم.

=الحِجْر-

ج حُجُور و حُجُورة و أَحْجَار:

آغوش انسان، حرام؛ «هذا حجْرٌ عليك» :

اين بر تو حرام است، عقل.

=الحُجُر-

گوشت اطراف ناخن.

=الحَجَر-

ج أَحْجار و حِجَارة و أَحْجُر: سنگ؛ «اهْلُ الْحَجَرِ و المَدَرِ» : باديه نشينان، تاس

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت