ج حُتُوف: مرگ؛ «مات حَتْفَ انْفِهِ او حَتْفَ فِيهِ» : در بستر خود مرد بدون اينكه زده و يا كشته شود؛ «يَبْحَثُ عن (يسعى الى) حَتْفِهِ بِظِلفِهِ» : گور خود را با دست خود مى كند.
=حَتَمَ-
-حَتْمًا الشي ءَ عليه: آن چيز را بر او واجب كرد،- بِالشي ءِ: به آن چيز حكم كرد.
=الحَتْم-
مص،- ج حُتُوم: حُكم، سياه، خالص؛ «هو الأَخُ الحَتْمُ» : او دوست خالص و بى اميغ است؛ «هذا ولَدٌ حَتْمٌ» :
اين فرزندى پدردار و با اصالت است؛ «حَتْمًا» : بطور حتم، بى چون و چرا.
=الحُتْمة-
سياهى.
=الحَتْمِيَّة-
آنچه كه بايد بشود، جبر.
=حَثَّ-
-حَثًّا [حثّ] الرجلَ على الأمر: آن مرد را بر آن امر تشويق كرد،- خُطاه: در راه رفتن شتاب كرد.
=حَثَا-
-حَثْوًا [حثو] له: به او چيز كمى داد،- الترابَ: خاك را پاشيد.
=حَثى-
-حَثْيًا و تحْثَاءً له: به او چيز كمى داد،- الترابَ: خاك را پاشيد.
=الحَثَاث-
[حثّ] : شتاب و سرعت، خواب كم و سبك كه بزودى در چشم آيد و بگذرد.
=الحِثَاث-
مترادف (الحَثات) است.
=الحُثَال-
سبوسِ پوست جويا برنج.
=الحُثَالَة-
سُبوسِ پوست جويا برنج و مانند آن؛ «حُثَالَةُ الدّهن» : ته نشين روغن؛ «حُثالَةُ الناسِ» : مردم فرومايه و پست.
=حَثَّثَ-
تَحْثِيثًا [حثّ] الرجُلَ على الأمرِ: آن مرد را بر آن كار تشويق و ترغيب كرد.
=حَثِرَ-
-حَثرًا الجِلدُ: بر روى پوست جوش و دانه درآمد،- العَسَلُ: عسل بر اثر فَساد و تعفّن به گونه ى حَبّ و دانه درآمد،- تِ العينُ: پلكهاى چشم بر اثر بيمارى چشم كُلُفت شد.
=حَثَّرَ-
تَحْثِيرًا الدواءَ: دوا را به گونه قُرص ساخت.
=الحَثَر-
مص، چيز سِفت و دَلَمِه شده، دانه انگور كه تازه درآمده باشد،
الحَثِر-
مترادف (الحائِر) است.
=الحَثْوَاء-
[حثو] : زمينى كه در آن خاك بسيار باشد.
=الحَثُوث-
[حثّ] : آنكه در پى كارى شتاب كند.
=الحَثْي-
[حثو] : مص،- ج حَثَيات: خاك و جُز آن كه با مُشت برداشته شود.
=الحَثِيث-
آنكه در پى كارى شتاب كند؛ «ولَّى حَثِيثًا» : با شتاب رفت.
=حَجَّ-
-حَجًّا [حجّ] هُ: آهنگِ او را كرد، با دليل بر او چيره شد،- عليه: بر او وارد شد،- الأَماكِنَ المُقَدَّسةَ: اماكن مقدسه را زيارت كرد،- الجَرْحَ: زخم را با ميلِ جرّاحى اندازه گيرى كرد،- عَنِ الأَمرِ: از آن كار دست كشيد.
=الحِجَاب-
ج حُجُب [حجب] : پرده و هر چه كه با آن خود را پوشانند، آنچه كه فاصل ميان دو چيز باشد، حِرز يا دُعا كه براى دفع آفت يا چشم زخم بر خود آويزند؛ «حِجابُ القلبِ» : پرده جنب كه ميان قلب و شكم قرار گرفته است؛ «الحِجابُ الحاجِز» : پرده اى پهن و رقيق كه ميان سينه و شكم قرار دارد؛ «حِجابُ الشمس» :
روشنايى آفتاب.
=الحِجَابة-
دربانى، پرده دارى.
=الحَجَاج-
ج حُجُج و أَحِجَّة و حِجَاج [حجّ] :
استخوان زير ابرو؛ «حَجَاجُ الشَّمْسِ» : شعاع دور خورشيد.
=الحِجَاز-
كمربند، رسن كه با آن شتر را بندند،- (مو) : لحنى از الحان موسيقى و آواز، سرزمين حجاز در عربستان.
=الحِجَام-
دهان بند ستور.
=الحَجَّام-
-ج حَجَّامُون: حجامتگر.
=الحِجَامة-
حجامت كردن.
=حَجَبَ-
-حَجْبًا و حِجَابا هُ: از ورود او جلوگيرى كرد؛ «فلانٌ يحجب للأميرِ» :
فلانى حاجب و دربان امير است، آن را پوشانيد،- بينهما: ميان آن دو را فاصله انداخت،- صَدْرُهُ: سينه ى او گرفته و تنگ شد، دلتنگ شد.
=حَجَّبَ-
تَحْجِيبًا هُ: او را پنهان كرد يا پوشانيد.
=الحُجَّة-
ج حُجَج و حِجَاج [حجّ] : دليل، برهان، سند فروش كه به خريدار داده مى شود؛ «بِحُجَّةِ ان» : به اين علت كه.
=الحَجَّة-
نرمه ى گوش، گوشواره.
=الحِجَّة-
اسم مره از (حَجّ) است، سال زيرا حج در سال يكبار انجام مى شود؛ «ذو الحِجَّة» ج ذَوَات الحِجَّة: آخرين ماه سال هجرى قمرى است كه ميان ذو القعدة و محرّم است و داراى 29 يا 30 روز مى باشد اين ماه بعلت برگزارى مراسم حجِ خانه ى خدا در آن به اين اسم ناميده شده است.
=حَجَرَ-
-حجْرًا و حجْرَانًا (بتثليث الحاء في المصدرين) هُ: او را بازداشت و منع كرد،- عليه القاضي: قاضى يا حاكم او را از تصرف در مال خويش بازداشت،- حَجْرًا و مَحْجَرًا عليه الأَمْرَ: آن كار را بر او تحريم كرد.
=حَجَّرَ-
تحْجِيرًا الطينُ: گِل مانند سنگ سفت و سخت شد،- القمرُ: گِرد ماه دايره درآمد.
=الحُجْر-
آغوش انسان؛ «نَشَأ فلانٌ في حُجْرِ فُلانٍ» : فلانى در كنف و حمايت فلان پرورش يافت، حرام؛ «هذا حُجْرٌ عليكَ» :
اين بر تو حرام است،
الحَجْر-
مص، ممنوعيت مطلق، حرام؛ «هذا حَجْرٌ عليك» : اين كار بر تو حرام است، آغوش انسان،- من العَين: دور و اطراف چشم.
=الحِجْر-
ج حُجُور و حُجُورة و أَحْجَار:
آغوش انسان، حرام؛ «هذا حجْرٌ عليك» :
اين بر تو حرام است، عقل.
=الحُجُر-
گوشت اطراف ناخن.
=الحَجَر-
ج أَحْجار و حِجَارة و أَحْجُر: سنگ؛ «اهْلُ الْحَجَرِ و المَدَرِ» : باديه نشينان، تاس