ريزه هاى پنبه به هوا برخاست.
يك قسمت از هفت، يك هفتم.
=السَّبِيك-
چيز گداخته كه از هر پليدى پاك و خالص باشد؛ «تِبرٌ سَبِيكٌ» : طلاى ناب و خالص.
=السَّبِيكَة-
ج سَبَائِك: پاره اى از نقره يا طلا كه پس از گداختن در قالب ريخته شده باشد، شمش.
=السَّبِيل-
ج سُبْل و سُبُل و أَسْبُل و أَسْبِلَة و سُبُول:
راه، راه آشكار. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود، سبب، انگيزه،- ج اسْبِلَة: حوض آب كه استفاده از آن رايگان باشد؛ «سَبِيلُ اللّهِ» : جهاد و كوشش و طلب علم و زيارت حجّ و آنچه از كارهاى خير كه خداوند به آن امر فرموده است؛ «ابْنُ السَّبيلِ» : مسافر؛ «اخْلى سَبِيلَ سَجِينٍ» :
زندانى را آزاد كرد؛ «في سَبيلِ كذا» : بخاطر آن چيز؛ «ماتَ في سَبيلِ بلادِهِ» : در راه ميهنش مرد يا كشته شد؛ «على سَبيلِ التجْرِبةِ» : براى آزمايش، آزمايشى.
=السَّبِيلَة-
راه يا راه آشكار.
=السِّتّ-
مؤنث (السِّتَّة) از عدد است. اصل اين واژه (سِدْس) است كه سين و دال آن در تاء ادغام شده است، و در زبان متداول بر خانم يا دوشيزه اطلاق مى شود.
=السِّتَار-
ج سُتُر: پرده؛ «مَدّ اللَيْلُ سِتَارَهُ» : شب تاريك شد.
=السَّتَّار-
اسم مبالغه از (السَّاتِر) است و از صفات خداوند متعال مى باشد.
=السِّتَارَة-
ج سَتَائِر: پوشش، آنچه كه با آن سِتر كنند.
=السِّتَّة-
(ع ح) : عدد شش (6) است كه در مذكر بكار مى رود و مؤنث آن (السِّتّ) مى باشد.
=سَتَرَ-
-سَتْرًا و سَتَرًا الشي ءَ: آن چيز را پنهان كرد، روى آن چيز را پوشانيد.
=سَتَّرَ-
تَسْتِيرًا الشي ءَ: روى آن چيز را پوشانيد.
=السِّتْر-
ج سُتُور و أَسْتَار: آنچه كه با آن خود را يا چيزى را پوشانند، ترس، حيا و شرم.
=السُّتْرَة-
ج سُتَر: آنچه كه با آن چيزى را پوشانند، و در زبان متداول بر جامه و لباس اطلاق مى شود، و گاهى نويسندگان نام اين واژه را (مِعْطَف) گويند؛ «سُتْرَة السَّطْحِ» :
ديوار پشت بام.
=السِّتْرَة-
ج سِتَر و سِتْرَات: كت، پالتو.
=السُّتُّوق-
درهم ناسره و جعلى كه روى آن را آب نقره كشيده اند.
=السَّتُّوق-
مترادف (السُّتُوق) است.
=السِّتُّون-
[ستّ] : شصت. اين واژه در مذكّر و مؤنث يكسان بكار مى رود.
=السَّتِير-
پوشيده، پارسا، با عفت؛ «شَجَرٌ سَتِيرٌ» : درختى كه شاخه هاى بسيار داشته باشد.
=سَجَا-
-سَجْوًا و سُجُوًّا [سجو] الليلُ: شب آرام شد، پايدار شد،- تِ النَّاقَةُ: ماده شتر ناله ى خود را كشيد.
=سَجَّى-
تَسْجِيَةً [سجو] الميتَ: بر روى مرده پوششى انداخت.
=السَّجَّاد-
آنكه بسيار سجده كند، قالى، قاليچه كه معمولًا دست باف است و نيز ماشينى است كه بر آن (سَجّاد عجميّ) و (سَجَّادُ الْمَانِي) نيز اطلاق مى شود.
=السَّجَّادَة-
واحد (السَّجَّاد) است، قاليچه، جانماز يا سجاده.
=السَّجَّاع-
آنكه با سجع و قافيه سخن گويد.
=السَّجَّاعة-
مترادف (السجَّاع) است.
=السِّجَاف-
لبه يا حاشيه ى جامه، پرده.
=السِّجَافة-
پوشش و حجاب.
=السَّجَّان-
زندانبان.
=سَجَعَ-
-سَجْحًا تِ الحَمَامةُ: كبوتر نغمه سر داد،- لَهُ بِكَلَامٍ: با او به كنايه سخن گفت.
=سَجَّحَ-
تسْجِيحًا له بكلام: مترادف (سَجَحَ) است.
=سَجَدَ-
-سُجُودًا: سجده كرد، فروتنى كرد.
=سَجِدَ-
-سَجَدًا تْ رِجْلُهُ: پاى او متورّم شد.
=السِّجْدَة-
اسم است از (سَجَدَ) .
=سَجَرَ-
-سَجْرًا التنُّورَ: تنور را روشن و گرم كرد،- المَاءُ النهْرَ: آب رودخانه را پر كرد،- البَحْرُ: دريا طوفانى شد،- الماءَ في حلقهِ: آب در گلوى او ريخت،- الكلبَ:
سگ را با گردن بند و رسن بست،- الشي ءَ: آن چيز را فرستاد،- سَجْرًا و سُجُورًا تِ الناقةُ: ماده شتر ناله ى خود را كشيد.
=سَجَّرَ-
تَسْجِيْرًا التنُّورَ: تنور را پر از هيزم و مواد سوختى كرد و آنرا گرم ساخت،- الماءَ:
آب را روان كرد،- تِ الناقَةُ: ماده شتر ناله ى خود را كشيد.
=سُجِّرَ-
البحرُ: دريا طوفانى و موجهاى آن بلند شد.
=السَّجْر-
مص، صداى تندر؛ «بِئرٌ سَجْرٌ» : چاه پر.
=السَّجَر-
في العين: سفيدى چشم كه با سرخى آميخته باشد.
=السَّجْرَاء-
مؤَنَّث (الأَسْجَر) است.
=السُّجْرَة-
ج سُجَر: آبى كه رودخانه را پر كند،- في الْعَيْنِ: سرخى در سفيدى چشم.
=سَجِسَ-
-سَجَسًا الماءُ: آب تيره و دگرگون شد.
=سَجَّسَ-
تَسْجِيسًا المنهلُ: آبِ آبشخور بد بوى و گنديده شد.
=السَّجْس-
«ماءٌ سَجْسٌ» : آب تيره و گنديده.
=السَّجَس-
مص، تيره گى، پليدى.
=السَّجِس-
«ماءٌ سَجِسٌ» : مترادف (السَّجْس) است.
=سَجَعَ-
-سَجْعًا الخطيبُ: سخنران كلام خود را با قافيه و فاصله بيان كرد،- تِ الحَمَامَةُ:
كبوتر نغمه هاى خود را در گلو رفت و برگشت داد،- تِ الناقةُ: ماده شتر ناله ى خود را كشيد. و نيز درباره ى كمان چنين گفته مى شود.
=سَجَّعَ-
تَسْجيعًا الخطيبُ و الحمامةُ: به معناى (سَجَعَ) است و تشديد در اينجا براى مبالغه است.
=السَّجْع-
ج أسْجَاع: كلام يا سخن موزون و