كارى گرد هم آمدند.
إِحْشَافًا [حشف] ضرعُ الناقةِ: پستان ماده شتر خشك و منقبض گرديد،- تِ النخلةُ: درخت نخل خرماى نامرغوب ببار آورد.
=أَحْشَكَ-
إِحْشَاكًا [حشك] الدابَّةَ: ستور را آذوقه داد.
=الأُحْشُوش-
[حشّ] : جنين خشك شده در شكم مادر.
=أَحَصَّ-
إِحْصَاصًا [حصّ] هُ: سهميّه او را بوى داد،- هُ المكانَ: او را به آن مكان فرود آورد.
=الأَحَصّ-
م حَصَّاء، ج حُصّ [حصّ] : آنكه اندك موئى بر سر دارد، آنكه بر سينه اش مُوى نباشد،- من الطّيور: پرنده اى كه پرهاى بالش ريخته شده باشد؛ «يومٌ احَصّ» : روز بسيار سرد كه بى ابر باشد؛ «سيفٌ احَصّ» :
شمشير كند و بى اثر.
=أَحْصَى-
إِحْصاءً [حصي] الشي ءَ: آن چيز را شمرد؛ «هذا شي ءٌ لا يُحْصى» : آنچه كه قابل شمردن نباشد و بشمارش در نيايد يعنى بيش از آن باشد كه بتوان شمرد.
=الإحْصَاء-
[حصي] : مص، آمارگيرى كه بخشى از درس رياضى است، حسابرسى؛ «احصَاءُ السّكّان» : سرشمارى، شمارش افراد كشور.
=الإحْصَائِيّ-
[حصي] : منسوب به (الإحْصَاء) است،- ج احْصَائِيّون: دانشمند آمارشناس.
=الإحْصائيَّة-
ج إِحْصائيَّات [حصي] : بخشى از علم رياضى بمعناى آمار گرفتن است؛ «عِلْمُ الإحْصَائِيَّات» : آمارگيرى و آمارشناسى.
=أَحْصَبَ-
إحْصَابًا [حصب] الفرسُ في عدوه:
اسب بهنگام دويدن سنگريزه پرتاب كرد،- عنهُ: از او روى گردانيد و رفت،- هُ عن كذا: او را از چيزى دور كرد.
=أَحْصَدَ-
إِحْصَادًا [حصد] الزرعُ: هنگام در و كشت رسيد،- الحَبْلَ: رسن و مانند آنرا محكم بافت.
=الأَحْصَد-
م حَصْداء [حصد] : رسن كه محكم و سخت بافته شده باشد، آنچه از گياه كه خشك شده باشد.
=أَحْصَرَ-
إِحْصَارًا [حصر] هُ المرضُ أو البولُ:
بيمارى يا بول او را دست پاچه كرد،- هُ عن السّفر: او را از مسافرت بازداشت.
=أَحْصِرَ-
[حصر] : مدفوع او بند آمد.
=أَحْصَفَ-
إِحْصَافًا [حصف] الأمرَ: آن كار را محكم و استوار ساخت،- النَّسِيجُ: پارچه را محكم و نيكو بافت.
=أَحْصَنَ-
إِحْصَانًا [حصن] المكانَ: آن مكان را مقاوم و مستحكم كرد،- الرّجلُ: آن مرد ازدواج كرد،- تِ الْمرأَةُ: آن زن شوهر اختيار كرد و اين ازدواج او را محصنه كرد، او را عفيف و پاكدامن كرد،- المرأةَ: آن زن را شوهر داد.
=أَحْضَرَ-
إِحْضَارًا [حضر] هُ: او را حاضر كرد،- هُ الشي ءَ: آن چيز را براى او آورد،- الفرسُ: اسب به سختى دويد.
=أَحَطَّ-
إِحْطَاطًا [حطّ] الوجهُ: مرادف (حَطّ) است، چهره ورم كرد و در آن نوسان ايجاد شد.
=أَحْطَبَ-
إِحْطَابًا [حطب] : هيزم جمع كرد،- المكانُ: در آن مكان هيزم بسيار فراهم شد،- الكَرْمُ: هنگام بريدن هيزم از درخت تاك رسيد.
=أَحَظَّ-
إِحْظاظًا [حظّ] : خوش بخت شد.
=أَحْظَى-
إِحْظَاءً [حظو] هُ: او را برخوردار كرد،- هُ بِالمَال: با پول و ثروت او را برخوردار كرد،- هُ على فُلان: او را بر فلانى ترجيح داد.
=أَحْظَرَ-
إِحْظَارًا [حظر] : حَظِيره يا آغل ساخت.
=أَحْظَلَ-
إِحْظَالًا [حظل] المكانُ: در آن مكان حنظل يا ميوه تلخ فراوان شد.
=أَحَفَّ-
إِحْفَافًا [حفّ] الرجلَ: از آن مرد به زشتى ياد كرد،- رأسَهُ: موى سر خود را اصلاح نكرد و به آن بى اعتنا شد.
=أَحْفَى-
إِحْفَاءً [حفو] السؤالَ: پرسش را تكرار كرد،- هُ: بر او الحاح بسيار كرد، او را وادار به پيگيرى خبر كرد،- شارِبَهُ: موى سبيل يا شارب خود را از ته زد،- اليه في الوَصِيّة: در وصيت و سفارش به او مبالغه كرد،- الرَّجلُ: آن مرد داراى ستور بى نعل شد،- به: از او بد گوئى يا عيبجوئى كرد.
=أَحْفاشُ-
[حفش] البيتِ: متاع و چيزهاى بى ارزش خانه؛ «احْفَاشُ الأَرْضِ» :
خارپشتها و موشها و سوسمارهاى زمين الخ ...
=أَحْفَدَ-
إِحْفادًا [حفد] الظليمُ: ستمديده شتاب كرد،- الظّليمَ: ستمديده را كينه توز كرد.
=أَحْفَرَ-
إحْفَارًا [حفر] هُ البئرَ: در كندن چاه به او يارى كرد.
=أَحْفَظَ-
إحْفَاظًا [حفظ] هُ: او را خشمناك كرد.
=أَحَقَّ-
إِحْقَاقًا [حقّ] : حقيقت را گفت،- هُ:
حق بر او چيره شد و غلبه يافت،- الأمرَ: آن كار را واجب و بر حق كرد كه در آن شكّى وجود نداشته باشد،- الرَّمِيّةَ: شكار را بهنگام تيراندازى كشت.
=الأَحَقّ-
[حقّ] : افعل التفضيل است؛ «هو احقُّ من فلانٍ» : هر دو حق دارند ولى اوّلى ترجيح دارد،- بمعناى اختصاص بدون مشاركت است مانند «زيدٌ أَحَقُّ بِمَالِه» :
ديگرى در مال زيد حقى ندارد و فقط ويژه اوست.
=أَحْقَبَ-
إِحْقَابًا [حقب] : به معناى (حَقِبَ) است،- او را بر ترك خود سوار كرد.
=الأَحْقَب-
م حَقْبَاء، ج حُقْب [حقب] (ح) :
گورخر كه در شكم وى سفيدى باشد.
=أَحْقَدَ-
إِحْقَادًا [حقد] هُ: كينه او را برانگيخت.
=أَحْقَرَ-
إِحْقَارًا [حقر] هُ: او را خوار و كوچك شمرد.
=أَحْقَلَ-
إِحْقَالًا [حقل] تِ الأرضُ: زمين سر سبز و باغ شد.
=أَحْقَنَ-
إِحْقَانًا [حقن] : شير را جمع آورى كرد تا از آن سرشير گرفته شود.