فهرس الكتاب

الصفحة 228 من 1009

شد.

=تَجَشَّأَ-

تَجَشُّؤًا [جشأ] : آروغ زد.

=تَجَشَّعَ-

تَجَشُّعًا [جشع] : به گونه ى سختى آزمند و حريص شد.

=تَجَعَّبَ-

تَجَعُّبًا [جعب] : بر زمين افتاد.

=تَجَعْجَعَ-

تَجَعْجُعًا [جعجع] البعيرُ و نحوُهُ: شتر و مانند آن از سختى درد خود را بر زمين زد.

=تَجَعَّدَ-

تَجَعُّدًا [جعد] الشعرُ: موى مُجعّد شد،- الشي ءُ: آن چيز ترنجيده شد.

=التَّجَعُّدَات-

[جعد] : فرورفتگيها و تاخوردگيها.

=التَّجْفَاف-

ج تَجَافِيف [جفّ] : مترادف (التِّجْفَاف) است.

=التِّجْفَاف-

ج تَجَافِيف [جفّ] : ابزارى جنگى است كه خود را در پناه آن گيرند مانند سپر براى اسب و انسان.

=تَجَفْجَفَ-

تَجَفْجُفًا [جفجف] الطائرُ: مرغ بالهاى خود را بر روى تخم گسترانيد.

=تَجَفَّفَ-

تَجَفُّفًا [جفّ] : خشك شد.

=تَجَفَّلَ-

تَجَفُّلًا [جفل] القومُ: آن قوم با شتاب گريختند،- الدّيكُ: خروس پرهاى گردن خود را راست كرد.

=تَجَفَّنَ-

تَجَفُّنًا [جفن] الكرمُ: درخت انگور بخود ريشه گرفت.

=التَّجْفِيف-

[جفّ] : مص، برگردانيدن آبهاى زائد از روى زمين و پاك كردن آن.

=تَجَلَّى-

تَجَلِّيًا [جلو] الشي ءُ: آن چيز آشكار و نمايان شد،- الشي ءَ: به آن چيز نگاه كرد،- المكانَ: بر بالاى آن چيز رفت.

=تَجَلْبَبَ-

تَجَلْبُبًا [جلبب] : روپوش بر روى لباس پوشيد.

=التَّجِلَّة-

[جلّ] : جلال و شكوه و بزرگى.

=تَجَلْجَلَ-

تَجَلْجُلًا [جلجل] في الأرض: به زمين فرو رفت،- الأمرُ في نفسِهِ: آن امر در دل او خطور كرد،- تْ قواعدُ البيت: پايه هاى خانه فرو نشست.

=تَجَلَّدَ-

تَجَلُّدًا [جلد] : تحمّل صبر و شكيبائى كرد.

=تَجَلَّسَ-

تَجَلُّسًا [جلس] الأَمرُ: آن كار درست و برابر شد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=تَجَلَّفَ-

تَجَلُّفًا [جلف] : لاغر و ناتوان شد.

=تَجَلَّلَ-

تَجَلُّلًا [جلّ] : بزرگوار شد،- بالثّوب:

جامه پوشيد،- هُ: بر بالاى آن رفت.

=التَّجَلِّي-

[جلو] : ظهور، آشكار شدن، حالت نورانى حضرت عيسى مسيح كه بر سه نفر از پيروانش بر كوه طابور تجلّى كرد؛ «عيدُ التجَلِّي» : در مسيحيت عيد تجلّى مسيح است.

=التَّجْلِيد-

[جلد] : مجلّد ساختن كتاب، صحّافى كتاب.

=تَجَمْجَمَ-

تَجَمْجُمًا [جمجم] الكلامَ: سخن را به وضوح بيان نكرد.

=تَجَمَّرَ-

تَجَمُّرًا [جمر] الجيشُ: لشكر در سرزمين دشمن محاصره شد و برنگشت،- تِ القَبائِلُ: ايلها گردهم آمدند،- بالمِجْمَرَة: با آتشدان بخور كرد.

=تَجَمَّعَ-

تَجَمُّعًا [جمع] القومُ: آن قوم آمدند و بهم پيوستند.

=تَجَمَّلَ-

تَجَمُّلًا [جمل] : آرايش كرد و زيبا شد، با زمانه ساخت و اظهار زبونى نكرد،- آزرمى و شكيبائى پيشه كرد و اندوه سخت را آشكار نكرد.

=تَجَمَّمَ-

تَجَمُّمًا [جمّ] النبتُ: گياه فراوان شد و روى زمين را پوشانيد.

=تَجَمْهَرَ-

تَجَمْهُرًا [جمهر] القومُ: آن قوم گردهم آمده و جمع شدند.

=التَّجْمِيد-

[جمد] : «تَجْمِيدُ الأموال» (ت) :

سپردن نقدى پول در بانك براى دراز مدت همانند سپردن وثيقه ى ملكى در برابر استفاده از اعتبارات بانكى.

=التَّجْمِيل-

[جمل] : مص، آرايش و نقش و نگار كردن؛ «فَنُّ التَّجْمِيل» : هنر آرايش و زيبائى، فن نقاشى، توجه و رعايت زيبائى جسم.

=تَجَنَّى-

تَجَنِّيًا [جني] عليه: او را به گناهى كه نكرده بود متهم كرد،- الثَّمَرَ: ميوه را چيد.

=تَجَنَّبَ-

تَجَنُّبًا [جنب] هُ: از او فاصله گرفت، دور شد:

تَجَنَّدَ-

تَجَنُّدًا [جند] : سرباز شد، سرباز گرفت،- للأمر: براى آن كار آماده شد.

=تَجَنَّنَ-

تَجَنُّنًا [جنّ] : ديوانه شد.

=التَّجْنِيد-

[جند] : سربازگيرى،- الإجْبَارى:

خدمت زير پرچم الزامى، بسيج عمومى.

=تَجَهَّزَ-

تَجَهُّزًا [جهز] للسفر: براى مسافرت خود را آماده و مجهّز كرد،- لِلأَمْرِ- براى آن كار آماده شد.

=تَجَهَّمَ-

تَجَهُّمًا [جهم] هُ و لهُ: با چهره اى گرفته و زشت از او استقبال كرد.

=التَّجْهِيز-

ج تَجْهِيزَات [جهز] : آماده كردن، آنچه كه براى هدفى يا كارى بكار گرفته مى شود.

=التَّجْوَال-

[جول] : مصدر (جَوَّلَ) است، نقل و انتقال همانند بيابان نشينان كه از جائى به جاى ديگر روند.

=تَجَوَّدَ-

تَجَوُّدًا [جود] : كار خوب را برگزيد،- في صنعتِهِ: در صنعت خود مهارت بكار برد.

=تَجَوَّرَ-

تَجَوُّرًا [جور] الرجُلُ: آن مرد زمين خورد،- على الفِرَاش: بر بستر دراز كشيد، البناءُ: ساختمان ويران شد و فرو رفت.

=تَجَوْرَبَ-

تَجَوْرُبًا [جورب] : جوراب پوشيد.

=تَجَوَّزَ-

تَجَوُّزًا [جوز] في الأَمر: احتمال آن كار را داد و از آن چشم پوشى كرد،- عنهُ: از او چشم پوشيد و او را بخشيد،- في الكلام:

سخن به مجاز گفت،- في كذا: از آن چيز به كمى بسنده كرد،- في الصَّلاة: اندكى نماز گذارد،- الدَّراهِمَ: پولها را با درمهاى ناخالص كه داشت پذيرفت و بر نگردانيد.

=تَجَوَّعَ-

تَجَوُّعًا [جوع] : خود را گرسنه نگهداشت.

=تَجَوَّفَ-

تَجَوُّفًا [جوف] : آن چيز خالى و ميان تهى شد،- هُ: به ميان آن چيز درآمد.

=تَجَوَّلَ-

تَجَوُّلًا [جول] : مسافرت كرد يا از جائى به جاى ديگر رفت.

=التَّجَوُّل-

[جول] : مص؛ «مَنْعُ التجوّل» :

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت