دهد.
[حول] : محال و غير ممكن، كلام پوچ؛ «المُسْتَحِيلات» : چيزهاى غير ممكن كه نمى تواند باشد.
=المُسْتَخْدَم-
[خدم] : خدمتگزار، كارمند، كسيكه در برخى از كارهاى تجارى يا صناعى اشتغال مى ورزد.
=المُسْتَخْدِم-
[خدم] : كسى كه ديگرى را بكار مى گمارد و به او مزد مى دهد.
=المُسْتَخْلَص-
ج مُسْتَخْلَصات [خلص] :
انتخاب شده، بدست آمده.
=المُسْتَخْمِر-
[خمر] : بسيار شرابخوار.
=المُسْتَدْعِي-
[دعو] : متقاضى، شاكى.
=المُسْتَديِر-
[دور] : آنچه كه بشكل دايره باشد.
=المُسْتَدِيرَة-
[دور] : مؤنث (المُسْتَدير) است، دايره اى كه چند راه به آن مى خورد؛ «مُؤْتَمَرُ المائدة المستديرَة» : كنفرانس ميزگرد.
=المُسْتَدِيم-
[دوم] : ثابت و بادوام، مستمر، غير منقطع.
=المِسْتَر-
[ستر] : آنچه كه با آن خود را بپوشانند، پوشش.
=المُسْتَرَاح-
[روح] : توالت، بيت الخلاء.
=المُسْتَرَاد-
[رود] : جاى برگشت؛ «مُسْتَرَادُ الرجُلِ» : جولانگاه مرد.
=المُسَتَّرَة-
[ستر] : «جاريةٌ مُسَتَّرَة» : كنيزك پوشيده و با حجاب.
=المُسْتَرِق-
[سرق] : فا، ناتوان، ناقص؛ «مُسْتَرِقُ العُنُق» : مرد گردن كوتاه.
=المُسْتَرَقّ-
[رقّ] : هر چيز رقيق و نازك.
=المُستَرْوِض-
[روض] : «نباتٌ مُسْتَرْوِضٌ» :
درخت بزرگ و بلند.
=المُسْتَرْوِضَة-
[روض] : «أَرْضٌ مُسْتَرْوِضَةٌ» :
زمينى حاصلخيز كه در آن گياهان بخوبى رويند.
=المُسْتَرِي-
[سري] (ح) : شير درنده.
=المُسْتَشَار-
[شور] : كسيكه مورد مشورت قرار گيرد، نخست وزير در بعضى از كشورها.
=المُسْتَشرِف-
[شرف] : بلند و مرتفع.
=المُسْتَشْرِق-
[شرق] : شرقشناس، خاورشناس.
=المُسْتَشْفَى-
ج مُسْتَشْفَيَات- [شفي] :
بيمارستان.
=المُسْتَشِيط-
[شيط] : فا، كسيكه بسيار مى خندد، شتر فربه.
=المُسْتَطَاع-
[طوع] : امكان پذير؛ «قَدْر المستطاع، على قدر المستطاع» : به اندازه توانائى.
=المُسْتَطِير-
[طير] : پخش و آشكار.
=المُسْتَعَار-
[عور] : مفع، چيزى كه بعنوان چيزى ديگر بكار برده مى شود؛ «اسمٌ مستعار» : اسمى است غير حقيقى كه شخص آنرا وسيله اى براى پنهان كردن نام حقيقى خود بكار مى برد.
=المُسْتَعْجَل-
[عجل] : مفع، شتابزده، ضرورت فورى.
=المُسْتَعْجَلَة-
[عجل] : مؤنث (المُسْتَعْجَل) است؛ «قاضي الأمورِ المُسْتَعْجَلَة» : رسيدگى خارج از نوبت به دعوائى از طرف رئيس دادگاه؛ «طريقٌ مُسْتَعْجَلَة» : راه كوتاه و نزديك.
=المُسْتَعْصِي-
[عصي] : فا، آنچه كه درمان آن علاج ناپذير باشد.
=المُسْتَعْلِيَة-
[علو] : «الحروف المُسْتَعْلِيَة» :
اين حروف را مستعليه نامند: خ. ص.
ض. ط. ظ. غ. ق؛ و معناى استعلاء آنست كه صداى اين حروف بسمت بالا كشيده مى شود.
=المُسْتَعْمِر-
ج مُسْتَعْمِرُون [عمر] : استعمارگر؛ «دولةٌ مُسْتَعْمِرة» : دولت استعمارى.
=المُسْتَعْمَرَة-
ج مُسْتَعْمَرَات [عمر] : آنچه را كه دولتى از كشورى ديگر در اختيار داشته باشد، گروهى از جانوران كه با هم زندگى مى كنند؛ «مستعمرةُ النَّحلِ» : خانه زنبور.
=المُسْتَعْمَل-
[عمل] : مفع، آنچه كه مورد استفاده قرار گرفته است؛ «حَبلٌ مُسْتَعْمَلٌ» :
ريسمان كار كرده و مستعمل.
=المُسْتَعِير-
[عير] : آنچه مانند ستور باشد، اسب فربه.
=المُسْتَغَلَّات-
[غلّ] : در آمدها و عايدات املاك و مزرعه ها.
=المُسْتَفَاض-
[فيض] : «حديثٌ مُسْتَفَاضٌ فيهِ» : گفتار پخش شده.
=المُسْتَفِزّ-
[فزّ] : يقال «قعد مُسْتَفِزًّا» ناراحت و يا ناآرام نشست.
=المُسْتفِيض-
[فيض] : «حديثٌ مُسْتَفِيضٌ» :
حديث منتشر و پخش شده.
=المُسْتَقْبَل-
[قبل] من الزمان: آينده.
=المُسْتَقْبِل-
[قبل] : فا،- مِنَ الزّمان: زمان آينده.
=المُسْتُقَة-
[ستق] : پوستين آستين دراز، و در موسيقى ابزارى است كه با آن زنگ مى زنند- اين كلمه فارسى است-
المُسْتقَة-
[ستق] (مو) : مرادف (المُسْتُقَة) است.
=المُسْتَقَرّ-
[قرّ] : جاى استقرار، مكان.
=المُسْتَقْرَضَات-
[قرض] : هي «أَيَّامُ العَجُوز» :
به كلمه (العَجُوز) مراجعه شود.
=المُسْتَقِلّ-
[قلّ] : فا؛ «هو مُسْتَقِلٌّ بنفسِه» :
امور خود را در اختيار دارد،؛ «بلادٌ مستقلّة» :
كشورى مستقل و حاكم بر امور خود.
=المُسْتَقِيم-
[قوم] : فا، خط مستقيم؛ «مُستقيمانِ متوازيانِ» : دو خط مستقيم كه موازى هم بوده و به هم نمى رسند.
=المُسْتَقِيمَات-
[قوم] : «مُسْتَقِيماتُ الأَجْنحةِ» (ح) : نوعى از حشرات كه دو بال آنها در موقع استراحت بهم نزديك مى شوند و دو پاى نيرومند دارند كه براى پريدن آنها را كمك مى كند مانند ملخ.
=المُسْتَكِفّ-
[كفّ] : هر چيز گرد مانند كفّه ترازو.
=المُسْتَكِفَّات-
[كفّ] : چشمه ها كه در گودالها مى باشند.
=المُسْتَكِنَّة-
[كنّ] : حقد و كينه.
=المُسْتَلْحِم-
[لحم] : فا، شير درنده.
=المُسْتَلْزَمَات-
[لزم] : مقتضيات،