نادرست، بدكار.
=الفاسِق-
ج فَسَقَة و فُسَّاق و فاسِقُون: خطاكار، نابِكار.
=الفاسِقَة-
ج فاسِقَات و فَوَاسِق: مؤنّث (الفَاسِق) است.
=فاشَ-
-فَوْشًا [فوش] الغريقُ على وجهِ البحر:
غرق شده بر روى آب آمد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفاشِسْتيّ-
آنكه پيرو نظام فاشيست باشد.
=الفاشِسْتِيَّة-
نظام فاشيستى كه در سال 1922 ميلادى در ايتاليا به رهبرى موسولينى تشكيل شد.
=الفاشِي-
[فشو] : فا.
=الفاشِيَة-
ج فَوَاش: مؤنّث (الفاشِي) است.
=فاصَلَ-
مُفاصَلَةً [فصل] شريكَهُ: از شريك خود جدا شد،- هُ فِى السِّعر: بر سر قيمت كالا با هم چانه زدند.
=الفاصِل-
فا؛ «حكمٌ فاصلٌ» : حكم قطعى؛ «الخَطّ الفَاصِل» : خط مرزى ميان دو كشور، حد فاصل دو زمين كه به هم پيوسته باشند.
=الفاصِلَة-
ج فَوَاصِل: مؤنّث (الفَاصِل) است، مهره درشت كه ميان دو مُهره در گردنبند قرار گيرد، علامت ويرگول كه ميان دو جمله قرار مى دهند،- الصُّغْرى در علم عروض: سه حرف متحرك است كه قبل از يك حرف ساكن بيايد مانند: ضَرَبَتْ،- الكبرى: چهار حرف متحرك است كه قبل از يك حرف ساكن بيايد مانند (ضَرَبَكُمْ) ،- مِنَ السَّجْع: و در سجع مانند قافيه در شعر است.
=الفَاصُوليَة-
أو اللُّوبِيَاء (ن) : لوبياى سفيد كه مركز اصلى آن امريكا است كه در قرن شانزدهم ميلادى به آسيا و خاورميانه آورده شد.
=فاضَ-
-فَيْضًا و فَيضانًا و فِيُوضًا و فُيُوضًا و فُيُوضَةً و فَيْضُوضَةً [فيض] السيلُ: آب سيل فراوان شد و در دره روان گرديد،- كُلُّ سَائِلٍ: هر مايعى روان شد؛ «فَاضَتْ عَيْنُهُ» :
اشك بسيار از چشم او جارى شد،- الشَّي ءُ: آن چيز بسيار شد،- فَيْضًا الإِناءُ:
آن ظرف پُر شد،- صَدْرُه بالسِّرِّ: ياراى پنهان كردن راز را نداشت و آنرا آشكار كرد،- فَيضًا و فيُوضًا: بدرود زندگى گفت و مُرد،- تْ نَفْسُهُ: روانش بيرون رفت.
=الفاضَّة-
ج فَوَاضّ [فضّ] : مؤنّث (الفاضّ) است، پيشامدى سخت.
=فاضَح-
مُفاضَحَةً [فضح] هُ: بديهاى يكديگر را آشكار كردند.
=الفاضِح-
فا، بامداد، پگاه.
=فاضَلَ-
فِضَالًا و مُفَاضَلَةً [فضل] هُ: در فضيلت و بزرگى بر او فخر كرد،- بَيْنَ الشيئين: به برترى يكى از آن دو چيز بر ديگرى حكم داد.
=الفاضِل-
ج فاضِلُون و فُضَلَاء: فا، مرد با فضل و دانش، بازمانده چيزى، و در زبان متداول به معناى باقيمانده يا ته چيزى است.
=الفاضِلَة-
مؤنّث (الفَاضِل) است، ج فَاضِلَات و فَوَاضِل، مقام بلند و برجسته در فضيلت، بخشش و نعمت.
=الفاضِي-
[فضو] : فا، فراخ، خالى، آشكار، آنكه كار انجام داده است؛ «الإِناءُ الفَاضِي» : ظرف خالى. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الفاطِر-
افطار كننده، متضاد (الصّائم) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفاطِس-
آنكه با اندوه بميرد.
=الفاطِم-
فا؛ «ناقةٌ فاطِمٌ» : شترى كه بچه اش را از شير دادن گرفته باشند.
=الفاطِمَة-
مؤنّث (الفَاطِم) است؛ «ناقَةٌ فاطِمَةٌ» : مرادف فاطم است.
=فاطَنَ-
مُفَاطَنَةً [فطن] هُ بالكلام: با او در سخن مشورت كرد.
=الفاطِن-
ج فُطْن و فُطُن: زيرك و باهوش.
=فاعَ-
-فَوْعًا [فوع] تِ الحشراتُ: حشره ها بسيار و پراكنده شدند.
=الفاعِل-
ج فاعِلُون و فَعَلَة: فا،- ج فَعَلَة:
كارگر روزمزد.
=الفاعِلَة-
ج فاعِلات و فَوَاعِل: مؤنّث (الفاعِل) است.
=الفاعِليَّة-
حالت فاعليت، فاعل بودن.
=الفاغِرة-
(ح) : نام پرنده ايست، گونه اى عطر.
=الفاغِيَّة-
[فغو] : گل حنا، شاخه حنا، شكوفه آنچه كه خوشبو است.
=فاقَ-
-فَوْقًا و فَوَاقًا [فوق] الشي ءَ: بالاى آن چيز رفت،- اصْحَابَه بِالفَضْل اوِ العِلْم: در فضل و دانش بر ياران خود برترى يافت،- فُوَاقًا و فُؤُوقًا الرَّجُلُ: مُشرف به مرگ شد يا بدرود زندگى گفت،- فوقًا السَّهمَ: قسمت بالاى تير شكسته شد،- الشَّي ءَ: آنرا شكست.
=الفاقَة-
[فوق] : نيازمندى و تنگدستى.
=الفاقِد-
فا؛ «فاقِدُ الشّعورِ» : بى شعور، زنيكه شوهر يا فرزندش مُرده باشد.
=الفاقِرَة-
ج فَوَاقِر: بلاى سخت آن چنان كه استخوانهاى كمر را بشكند.
=الفاقِش-
«شجرٌ فاقِشٌ» : درختِ بى بار، درختى كه ميوه ندهد، اين كلمه در زبان متداول رايج است.
=الفاقِع-
فا، رنگ روشن و گويند صفتى است براى رنگ زرد.
=الفاقِعَة-
ج فَوَاقِع: مؤنّث (الفاقِع) است، بلاى سخت.
=فاقَهَ-
مُفاقَهَةً [فقه] فلانًا: در علم فقه بر او چيره شد و برترى يافت.
=فاكَهَ-
مُفَاكَهَةً [فكه] الرجُلَ: با او شوخى و مزاح كرد.
=الفاكِه-
فا، شوخ طبع، دارنده يا فروشنده ميوه.
=الفاكِهَانِيّ-
ميوه فروش.
=الفاكِهَة-
ج فَوَاكِه: مؤنّث (الفاكِه) است، انواع ميوه، آنچه كه خوش مزه باشد؛ «فاكِهَةُ الشِّتَاءِ» : آتش.