فهرس الكتاب

الصفحة 670 من 1009

=الفاسِد-

نادرست، بدكار.

=الفاسِق-

ج فَسَقَة و فُسَّاق و فاسِقُون: خطاكار، نابِكار.

=الفاسِقَة-

ج فاسِقَات و فَوَاسِق: مؤنّث (الفَاسِق) است.

=فاشَ-

-فَوْشًا [فوش] الغريقُ على وجهِ البحر:

غرق شده بر روى آب آمد. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الفاشِسْتيّ-

آنكه پيرو نظام فاشيست باشد.

=الفاشِسْتِيَّة-

نظام فاشيستى كه در سال 1922 ميلادى در ايتاليا به رهبرى موسولينى تشكيل شد.

=الفاشِي-

[فشو] : فا.

=الفاشِيَة-

ج فَوَاش: مؤنّث (الفاشِي) است.

=فاصَلَ-

مُفاصَلَةً [فصل] شريكَهُ: از شريك خود جدا شد،- هُ فِى السِّعر: بر سر قيمت كالا با هم چانه زدند.

=الفاصِل-

فا؛ «حكمٌ فاصلٌ» : حكم قطعى؛ «الخَطّ الفَاصِل» : خط مرزى ميان دو كشور، حد فاصل دو زمين كه به هم پيوسته باشند.

=الفاصِلَة-

ج فَوَاصِل: مؤنّث (الفَاصِل) است، مهره درشت كه ميان دو مُهره در گردنبند قرار گيرد، علامت ويرگول كه ميان دو جمله قرار مى دهند،- الصُّغْرى در علم عروض: سه حرف متحرك است كه قبل از يك حرف ساكن بيايد مانند: ضَرَبَتْ،- الكبرى: چهار حرف متحرك است كه قبل از يك حرف ساكن بيايد مانند (ضَرَبَكُمْ) ،- مِنَ السَّجْع: و در سجع مانند قافيه در شعر است.

=الفَاصُوليَة-

أو اللُّوبِيَاء (ن) : لوبياى سفيد كه مركز اصلى آن امريكا است كه در قرن شانزدهم ميلادى به آسيا و خاورميانه آورده شد.

=فاضَ-

-فَيْضًا و فَيضانًا و فِيُوضًا و فُيُوضًا و فُيُوضَةً و فَيْضُوضَةً [فيض] السيلُ: آب سيل فراوان شد و در دره روان گرديد،- كُلُّ سَائِلٍ: هر مايعى روان شد؛ «فَاضَتْ عَيْنُهُ» :

اشك بسيار از چشم او جارى شد،- الشَّي ءُ: آن چيز بسيار شد،- فَيْضًا الإِناءُ:

آن ظرف پُر شد،- صَدْرُه بالسِّرِّ: ياراى پنهان كردن راز را نداشت و آنرا آشكار كرد،- فَيضًا و فيُوضًا: بدرود زندگى گفت و مُرد،- تْ نَفْسُهُ: روانش بيرون رفت.

=الفاضَّة-

ج فَوَاضّ [فضّ] : مؤنّث (الفاضّ) است، پيشامدى سخت.

=فاضَح-

مُفاضَحَةً [فضح] هُ: بديهاى يكديگر را آشكار كردند.

=الفاضِح-

فا، بامداد، پگاه.

=فاضَلَ-

فِضَالًا و مُفَاضَلَةً [فضل] هُ: در فضيلت و بزرگى بر او فخر كرد،- بَيْنَ الشيئين: به برترى يكى از آن دو چيز بر ديگرى حكم داد.

=الفاضِل-

ج فاضِلُون و فُضَلَاء: فا، مرد با فضل و دانش، بازمانده چيزى، و در زبان متداول به معناى باقيمانده يا ته چيزى است.

=الفاضِلَة-

مؤنّث (الفَاضِل) است، ج فَاضِلَات و فَوَاضِل، مقام بلند و برجسته در فضيلت، بخشش و نعمت.

=الفاضِي-

[فضو] : فا، فراخ، خالى، آشكار، آنكه كار انجام داده است؛ «الإِناءُ الفَاضِي» : ظرف خالى. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الفاطِر-

افطار كننده، متضاد (الصّائم) است. اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الفاطِس-

آنكه با اندوه بميرد.

=الفاطِم-

فا؛ «ناقةٌ فاطِمٌ» : شترى كه بچه اش را از شير دادن گرفته باشند.

=الفاطِمَة-

مؤنّث (الفَاطِم) است؛ «ناقَةٌ فاطِمَةٌ» : مرادف فاطم است.

=فاطَنَ-

مُفَاطَنَةً [فطن] هُ بالكلام: با او در سخن مشورت كرد.

=الفاطِن-

ج فُطْن و فُطُن: زيرك و باهوش.

=فاعَ-

-فَوْعًا [فوع] تِ الحشراتُ: حشره ها بسيار و پراكنده شدند.

=الفاعِل-

ج فاعِلُون و فَعَلَة: فا،- ج فَعَلَة:

كارگر روزمزد.

=الفاعِلَة-

ج فاعِلات و فَوَاعِل: مؤنّث (الفاعِل) است.

=الفاعِليَّة-

حالت فاعليت، فاعل بودن.

=الفاغِرة-

(ح) : نام پرنده ايست، گونه اى عطر.

=الفاغِيَّة-

[فغو] : گل حنا، شاخه حنا، شكوفه آنچه كه خوشبو است.

=فاقَ-

-فَوْقًا و فَوَاقًا [فوق] الشي ءَ: بالاى آن چيز رفت،- اصْحَابَه بِالفَضْل اوِ العِلْم: در فضل و دانش بر ياران خود برترى يافت،- فُوَاقًا و فُؤُوقًا الرَّجُلُ: مُشرف به مرگ شد يا بدرود زندگى گفت،- فوقًا السَّهمَ: قسمت بالاى تير شكسته شد،- الشَّي ءَ: آنرا شكست.

=الفاقَة-

[فوق] : نيازمندى و تنگدستى.

=الفاقِد-

فا؛ «فاقِدُ الشّعورِ» : بى شعور، زنيكه شوهر يا فرزندش مُرده باشد.

=الفاقِرَة-

ج فَوَاقِر: بلاى سخت آن چنان كه استخوانهاى كمر را بشكند.

=الفاقِش-

«شجرٌ فاقِشٌ» : درختِ بى بار، درختى كه ميوه ندهد، اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=الفاقِع-

فا، رنگ روشن و گويند صفتى است براى رنگ زرد.

=الفاقِعَة-

ج فَوَاقِع: مؤنّث (الفاقِع) است، بلاى سخت.

=فاقَهَ-

مُفاقَهَةً [فقه] فلانًا: در علم فقه بر او چيره شد و برترى يافت.

=فاكَهَ-

مُفَاكَهَةً [فكه] الرجُلَ: با او شوخى و مزاح كرد.

=الفاكِه-

فا، شوخ طبع، دارنده يا فروشنده ميوه.

=الفاكِهَانِيّ-

ميوه فروش.

=الفاكِهَة-

ج فَوَاكِه: مؤنّث (الفاكِه) است، انواع ميوه، آنچه كه خوش مزه باشد؛ «فاكِهَةُ الشِّتَاءِ» : آتش.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت