فهرس الكتاب

الصفحة 908 من 1009

است).

=النَّارِيَّة-

[نور] (ح) : شاپرك.

=النَّازِح-

فا، دور.

=نازَعَ-

نِزَاعًا [نزع] المريضُ: بيمار مشرف بر مرگ شد،- نِزَاعًا و مُنَازَعَةً الى اهلهِ: به ديدار خانواده خود مشتاق شد،- فلانًا: با او دست داد، با او ستيز كرد،- هُ الثوبَ: جامه را بسوى خود كشيد،- الكأسَ: جام مى را بدست او داد.

=النَّازِع-

ج نَزَعَة و نُزَّع و نُزَّاع: فا، بيگانه، غريب.

=النَّازِعَة-

ج نَوَازع و نازِعَات: مؤنث (النّازع) است.

=النَّازغ-

فا.

=النَّازِغَة-

ج نَوَازع: مؤنث (النَّازع) است.

=النَّازِف-

ج نُزَّف: فا،؛- «عِرْقٌ نازِفٌ» رگى كه از آن خون روان نشود.

=نازَقَ-

نِزَاقًا و مُنَازَقَةً [نزق] هُ: به او نزديك شد و او را دشنام داد.

=نازَلَ-

نِزَالًا و مُنَازَلَةً [نزل] هُ في الحرب: به جنگ او رفت و او را كشت؛. «حاربوا بالنِّزال» : دو گروه از شتران خود پياده شده و با هم به جنگ پرداختند.

=النَّازِل-

فا.

=النَّازِلَة-

ج نازِلَات و نَوَازِل: مؤنث (النَّازِل) است، بلاى سخت.

=النَّازي-

[نزو] : فا.

=النَّازيّ-

وابسته به حزب نازى آلمان.

=النَّازِيَة-

[نزو] : مؤنث (النَّازِي) است، نشاط و چابكى، هر لغزش يا حركتى كه از انسان بهنگام تندى و خشم صادر شود، پشقاب لب تخت؛ «اكمة نازِيةٌ» : تپه اى كه از تپه هاى پيرامون خود بلندتر باشد.

النَّازِيَّة:

نازيسم (عقيده ملى گرائى آلمان كه هيتلر در سال 1923 آنرا بعنوان حزب نازى بنيان گذارى كرد) .

=ناسَ-

-نَوْسًا [نوس] الإبلَ: شتران را راند،- نَوْسًا و نَوَسَانًا الشي ءُ: آن چيز حركت كرد و پيچ و تاب خورد.

=النَّاس-

[نوس] : اسم جمع است بمعناى مردم.

=النَّاس-

[نسّ] : فا،؛ «خُبْزٌ ناسٌّ» : نان خشك.

=النَّاسِئ-

ج نَسَأة [نسأ] : فا، هر حيوان و يا انسان چاق و فربه.

=ناسَبَ-

مُنَاسَبَةً [نسب] هُ: با او خويشاوند شد، با او همسان و همانند شد.

=ناسَخَ-

مُنَاسَخَةً [نسخ] هُ: در نسخه نويسى با او رقابت كرد.

=النَّاسِخ-

فا، آنكه حرفه او نسخه نويسى كتاب مى باشد.

=ناسَقَ-

مُنَاسَقَةً [نسق] بينهما: ميان دو چيز هم آهنگى برقرار كرد.

=النَّاسِك-

ج نُسَّاك: فا، نيايش گر و پرهيزگار؛- «عُشْبٌ ناسِكٌ» : گياه بسيار سبز.

=النَّاسِكَة-

«أَرضٌ ناسكَةٌ» : سرزمين سبز كه تازه بر آن باران آمده باشد.

=النَّاسِل-

ج نُسَّلٍ- فا، شتاب كننده.

=ناسَمَ-

مُنَاسَمَةً و نِسَامًا [نسم] هُ: به او نزديك شد، با وى سخن گفت و او را خوشحال كرد.

=النَّاسِم-

فا، بيمارى كه مشرف بر مرگ بود و بهبود يافت.

=النَّاسُوت-

طبيعت انسانى، اصل اين كلمه (النّاس) بمعنى مردم است كه در آخر آن واو و تاء بسان ملكوت اضافه شده است.

=- اين كلمه سريانى است-.

=النَّاسُور-

ج نَوَاسِير [نسر] : زخمى كه در ميان آن چركى قرار گرفته باشد.

=ناشَ-

-نَوْشًا [نوش] الشي ءَ: آن چيز را گرفت، طلب كرد،- الشي ءُ بالشي ءِ: به آن چسبيد،،- فلانًا: او را طورى گرفت گوئيا ميخواهد سروريش او را بدست گيرد،- فلانٌ: راه رفت،،- البعيرُ: شتر در برخاستن شتاب كرد.

=النَّاشِئ-

ج نَشْ ء و نَشَأ و ناشِئَة (على غير القياس) [نشأ] : فا، نوجوان پسر يا دختر كه دوران كودكى را گذرانيده باشند،- ج نَوَاشِئ:

آغاز روز، اولين ساعات شب، آنچه كه در شبانگاه رُخ داده باشد.

=النَّاشِئَة-

ج نَوَاشِئ [نشأ] : مؤنث (الناشِئ) است، دختر نوجوان، برخاستن پس از خوابيدن.

=ناشَبَ-

مُنَاشَبَةً [نشب] هُ الحربَ: جنگ را بر او تحميل كرد.

=النَّاشِب-

فا، تيردار و تيرانداز.

=النَّاشِبَة-

مؤنث (النّاشِب) است، تيراندازان، معدنى كه در جريان برق قرار گيرد.

=ناشَدَ-

مُنَاشَدَةً و نِشَادًا [نشد] هُ: او را سوگند داد، و- هُ الأمْرَ و في الأمْر: براى مشورت او را طلبيد.

=النَّاشِد-

فا، خواهان، معرّف، طلب كننده.

=النَّاشِدُون-

كسانيكه شتران گمشده را جستجو كنند و آنها را براى صاحبانشان بدست آورند.

=النَّاشِر-

فا، ناشر كتاب.

=النَّاشِرَة-

مؤنث (النَّاشِر) است،

النَّاشِز-

فا، آنچه كه از جاى خود بلندتر باشد؛ «عِرْقٌ ناشِزٌ» : رگى كه بخاطر بيمارى و غيره بر آمده و برجسته شود.

=النَّاشِط-

فا، با نشاط، گاو وحشى كه از جائى بجاى ديگر رود؛ «طريقٌ ناشطٌ» : راه فرعى و يا جنبى.

=النَّاشِطَة-

ج ناشِطَات و نَوَاشِط: مؤنث (النّاشِط) است.

=الناشِف-

فا،؛- «الخُبْزُ النَّاشِف» : نان خشك.

=ناصَ-

مُنَاصًا و نَويصًا و نِيَاصًا و نِيَاصَةً و نَوْصًا و نَوَصَانًا [نوص] الرجُلُ: بحركت درآمد،- نَوْصًا و مَنَاصًا و مَنِيصًا عن قِرْنهِ: از دوست خود گريخت و از او دور شد،- فلانًا: از او گذشت و بر او سبقت گرفت،- اليهِ: بسوى او شتافت، به او پناه برد،- منهُ: از او عقب افتاد،- للحركة: براى حركت آماده شد،- الشي ءَ: آنرا گرفت.

=ناصَّ-

مُنَاصَّةً [نصّ] غريمَةُ: بر بدهكار خود سخت گرفت و از او خواست تا طلب او را بپردازد.

=ناصَى-

نِصَاءً و مُنَاصَاةً [نصو] الرجُلَ: زلف يا موى بالاى پيشانى يكديگر را گرفتند،- الشي ءُ الشي ءَ: آن دو بهم پيوسته شدند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت