[حصّ] (طب) : گونه اى بيمارى كه باعث ريزش موى سر ميشود.
=الحَاصِد-
ج حَصَدَة و حُصَّاد: آنكه كِشت را با داس دِرو كند.
=الحَاصِدَة-
داس، ابزار دِرو.
=حاصَرَ-
حِصَارًا و مُحاصَرَةً [حصر] القومُ العدوَّ:
آن قوم دشمن را محاصره كردند.
=الحَاصِرَة-
به اين واژه (مِشَدُّ السلْك) نيز گويند و به معناى چسبِ سيمهاى برق ميباشد.
=الحَاصِل-
ج حَوَاصِل: فا، انبار، مخزن، نقره خالص،- مِنْ كُلّ شي ءِ: آنچه از چيزى بعد از رفتن ثابت و باقى ماند،- (ع ح) : حاصل عمل ضرب،- ج حاصِلَات: محصولات، غلّه و دانه،- «حاصِلاتٌ الأَرض» : غلّات زمين.
=الحَاصِن-
ج حَوَاصِن و حاصِنَات من النساء: زن محصنه و پاك دامن.
=الحَاصِنَة-
ج حَوَاصِن و حاصِنات من النساء:
مترادف (الحاصن) است.
=حاضَ-
-حَوْضًا [حوض] : حوضى ساخت،- الماءَ: آب را جمع آورى كرد.
=حاضَرَ-
مُحَاضَرَةً و حِضَارًا [حضر] : سخنرانى كرد،- هُ: با او دويد، در دويدن بر او چيره شد در پاسخگوئى به او جواب گفت،- الجوابَ: در پاسخ به او حاضر جواب شد.
=الحَاضِر-
ج حُضَّر و حُضَّار و حُضُور و حَضَرَة:
فا، آنكه ساكن شهر باشد، شهروند. اين واژه خلاف البادي است، محلّه يا كوى بزرگ؛ آماده و ساخته شده، حال؛- «في الوقتِ الحاضرِ» : هم اكنون، الآن؛- «حاضِرُ الفكر» :
زود فهم، باهوش.
=الحَاضِرَة-
ج حَوَاضِر: مؤنث (الحاضِر) است، شهر بزرگ (حاضِرَة الفاتيكان) : منطقه واتيكان در ايتاليا.
=الحَاضِرون-
بيننده گان، شنودگان، مردم حاضر.
=الحَاضِنَة-
ج حَوَاضِن: زنى كه سرپرستى كودكى را بنمايد.
=حاطَ-
-حَوْطًا و حِيطَةً و حِيَاطَةً [حوط] بهِ:
بر گِرد وى حلقه زد،- هُ: او را نگهدارى و محافظت كرد.
=الحَاطِمَة-
«حاطمةُ الجليدِ» : كشتى يخشكن
الحَاطُوم-
سال سخت كه هر چيزى را از بين برد،- (طب) : داروئى است كه بر هضم غذا كمك كند،
حافَ-
-حَوْفًا [حوف] الشي ءَ: آن چيز را در كنارى قرار داد.
=حافَ-
-حَيْفًا [حيف] عليه: بر او ستم كرد.
=الحَافّ-
[حفّ] : فا، آنكه مورد چشم زخم قرار گيرد؛ «خَبزٌ حَافُّ» : نان ساده و بدون كُنجد.
=الحَافَانِ-
[حوف] : دو رگِ سبز رنگ كه در زير زبان قرار دارد.
=الحَافَة-
ج حَافَات و حِيف [حوف] : جانب و كنار؛ «حافَتَا الوادي و نحوه» : كناره درّه، سختى، نيازمندى.
=الحَافَّة-
[حفّ] : «حافَّةُ الشي ءَ» : كنار يا طرف چيزى.
=الحَافِد-
ج حَفَد و حَفَدة: خدمتگزار، تابع، پيرو، يارى كننده، نوه ى پسرى
الحَافِر-
آنكه زمين را حفر كند؛- «على الحافر» : فورًا هم اكنون،- ج حَوَافِر: سم ستور.
=الحَافِرَة-
مؤنث (الحافِر) است، زمين كنده شده؛ «رَجَعَ على حافِرَته» : از راهى كه آمده بود برگشت.
=الحَافِريَّة-
(ن) : گونه اى بوته ى گل از رسته ى (الخنازيريات) است كه سرزمين اصلى آن امريكاى جنوبى است و همانند سم ستوران است. اين گياه داراى شكوفه هاى رنگارنگ است كه بيشتر زرد و سرخ مى باشد.
=الحَافِز-
ج حَوَافِر: انگيزه، باعث.
=الحَافِشَة-
ج حَافِشَات و حَوَافِش: آبراه، مسيل آب.
=حافَظَ-
حِفَاظًا و مُحَافَظَةً [حفظ] على الأمرِ: آن امر را رعايت و مراقبت كرد، براى كار مواظبت نمود،- عَنْهُ: از وى دفاع كرد.
=الحَافِظ-
ج حُفَّاظ و حَفَظَة و حافِظُون: فا آنكه نگهدارى چيزى بوى موكول شده باشد، راه راست و آشكار؛- «طريقٌ حافظٌ» : راه روشن و آشكار،- مِن الملائكة: فرشته اى كه مأمور نوشتن خوبيها و بديهاى مردم است.
=الحَافِظَة-
نيروى ذاكره و حافظه، كيف يا ظرفى كه در آن اوراق و اسناد را نگهدارى كنند از قبيل كلاسور و پوشه و پرونده.
=الحَافِل-
ج حُفّل و حَوَافِل: فا؛ «جمعٌ حافِلٌ» :
گروه بسيار «ضَرعٌ حافِلٌ» : پستان پر از شير؛- «وادٍ حافِلٌ» : درّه كه در آن سيل بسيار آيد، «ناقةٌ او شاةٌ حافِلٌ» : ماده شتر يا گوسفند بسيار شيرده،- «الحافِلُ بِكذا» : آنچه كه از چيزى پر و بسيار باشد.
=الحَافِلَة-
مؤنث (الحافِل) است؛- «دارٌ حافِلةٌ» : خانه ى پر از جمعيت؛- «سُوقٌ حافِلَةٌ» : بازار پر رونق،- ج حافِلات و حَوَافِل:
اتوبوس؛- «الحَافِلَةُ الكهربائيَّة» : واگن ترن برقى.
=الحَافي-
ج حُفَاة [حفو] : پا برهنه، آنكه بدون كفش راه رود.
=حَاقَ-
-حَوْقًا [حوق] به: او را احاطه كرد.
=حَاقَ-
-حَيْقًا و حُيُوقًا و حَيَقَانًا [حيق] بِهِ: اطراف او را احاطه كرد،- بِهِم العَذَابُ: عذاب بر آنها نازل شد،- فيه السيفُ: شمشير در آن اثر و كار كرد،- بِهُم الأمْرُ: آن امر بر آنها لازم و واجب شد.
=حاقَّ-
مُحَاقَّةً و حِقَاقًا [حقّ] هُ في الأمر: بر او در آن كار خصومت ورزيد و ادعا كرد از وى به حق مقدم تر است.
=الحَاقّ-
[حقّ] : فا ميان، وسط.
=الحَاقَّة-
[حقّ] : مؤنث (الحَاقَّ) است، بلاى رسيده، قيامت.
=الحَاقِد-
ج حَقَدَةَ: فا.
حَاقَلَ: مُحَاقَلَةً [حقل] هُ: كِشت را در خوشه و قبل از سفت شدن دانه ها به او فروخت.
=الحَاقِن-
فا، آنكه پيشاب خود را بسيار نگاه دارد.