فهرس الكتاب

الصفحة 332 من 1009

=الحَاصَّة-

[حصّ] (طب) : گونه اى بيمارى كه باعث ريزش موى سر ميشود.

=الحَاصِد-

ج حَصَدَة و حُصَّاد: آنكه كِشت را با داس دِرو كند.

=الحَاصِدَة-

داس، ابزار دِرو.

=حاصَرَ-

حِصَارًا و مُحاصَرَةً [حصر] القومُ العدوَّ:

آن قوم دشمن را محاصره كردند.

=الحَاصِرَة-

به اين واژه (مِشَدُّ السلْك) نيز گويند و به معناى چسبِ سيمهاى برق ميباشد.

=الحَاصِل-

ج حَوَاصِل: فا، انبار، مخزن، نقره خالص،- مِنْ كُلّ شي ءِ: آنچه از چيزى بعد از رفتن ثابت و باقى ماند،- (ع ح) : حاصل عمل ضرب،- ج حاصِلَات: محصولات، غلّه و دانه،- «حاصِلاتٌ الأَرض» : غلّات زمين.

=الحَاصِن-

ج حَوَاصِن و حاصِنَات من النساء: زن محصنه و پاك دامن.

=الحَاصِنَة-

ج حَوَاصِن و حاصِنات من النساء:

مترادف (الحاصن) است.

=حاضَ-

-حَوْضًا [حوض] : حوضى ساخت،- الماءَ: آب را جمع آورى كرد.

=حاضَرَ-

مُحَاضَرَةً و حِضَارًا [حضر] : سخنرانى كرد،- هُ: با او دويد، در دويدن بر او چيره شد در پاسخگوئى به او جواب گفت،- الجوابَ: در پاسخ به او حاضر جواب شد.

=الحَاضِر-

ج حُضَّر و حُضَّار و حُضُور و حَضَرَة:

فا، آنكه ساكن شهر باشد، شهروند. اين واژه خلاف البادي است، محلّه يا كوى بزرگ؛ آماده و ساخته شده، حال؛- «في الوقتِ الحاضرِ» : هم اكنون، الآن؛- «حاضِرُ الفكر» :

زود فهم، باهوش.

=الحَاضِرَة-

ج حَوَاضِر: مؤنث (الحاضِر) است، شهر بزرگ (حاضِرَة الفاتيكان) : منطقه واتيكان در ايتاليا.

=الحَاضِرون-

بيننده گان، شنودگان، مردم حاضر.

=الحَاضِنَة-

ج حَوَاضِن: زنى كه سرپرستى كودكى را بنمايد.

=حاطَ-

-حَوْطًا و حِيطَةً و حِيَاطَةً [حوط] بهِ:

بر گِرد وى حلقه زد،- هُ: او را نگهدارى و محافظت كرد.

=الحَاطِمَة-

«حاطمةُ الجليدِ» : كشتى يخشكن

الحَاطُوم-

سال سخت كه هر چيزى را از بين برد،- (طب) : داروئى است كه بر هضم غذا كمك كند،

حافَ-

-حَوْفًا [حوف] الشي ءَ: آن چيز را در كنارى قرار داد.

=حافَ-

-حَيْفًا [حيف] عليه: بر او ستم كرد.

=الحَافّ-

[حفّ] : فا، آنكه مورد چشم زخم قرار گيرد؛ «خَبزٌ حَافُّ» : نان ساده و بدون كُنجد.

=الحَافَانِ-

[حوف] : دو رگِ سبز رنگ كه در زير زبان قرار دارد.

=الحَافَة-

ج حَافَات و حِيف [حوف] : جانب و كنار؛ «حافَتَا الوادي و نحوه» : كناره درّه، سختى، نيازمندى.

=الحَافَّة-

[حفّ] : «حافَّةُ الشي ءَ» : كنار يا طرف چيزى.

=الحَافِد-

ج حَفَد و حَفَدة: خدمتگزار، تابع، پيرو، يارى كننده، نوه ى پسرى

الحَافِر-

آنكه زمين را حفر كند؛- «على الحافر» : فورًا هم اكنون،- ج حَوَافِر: سم ستور.

=الحَافِرَة-

مؤنث (الحافِر) است، زمين كنده شده؛ «رَجَعَ على حافِرَته» : از راهى كه آمده بود برگشت.

=الحَافِريَّة-

(ن) : گونه اى بوته ى گل از رسته ى (الخنازيريات) است كه سرزمين اصلى آن امريكاى جنوبى است و همانند سم ستوران است. اين گياه داراى شكوفه هاى رنگارنگ است كه بيشتر زرد و سرخ مى باشد.

=الحَافِز-

ج حَوَافِر: انگيزه، باعث.

=الحَافِشَة-

ج حَافِشَات و حَوَافِش: آبراه، مسيل آب.

=حافَظَ-

حِفَاظًا و مُحَافَظَةً [حفظ] على الأمرِ: آن امر را رعايت و مراقبت كرد، براى كار مواظبت نمود،- عَنْهُ: از وى دفاع كرد.

=الحَافِظ-

ج حُفَّاظ و حَفَظَة و حافِظُون: فا آنكه نگهدارى چيزى بوى موكول شده باشد، راه راست و آشكار؛- «طريقٌ حافظٌ» : راه روشن و آشكار،- مِن الملائكة: فرشته اى كه مأمور نوشتن خوبيها و بديهاى مردم است.

=الحَافِظَة-

نيروى ذاكره و حافظه، كيف يا ظرفى كه در آن اوراق و اسناد را نگهدارى كنند از قبيل كلاسور و پوشه و پرونده.

=الحَافِل-

ج حُفّل و حَوَافِل: فا؛ «جمعٌ حافِلٌ» :

گروه بسيار «ضَرعٌ حافِلٌ» : پستان پر از شير؛- «وادٍ حافِلٌ» : درّه كه در آن سيل بسيار آيد، «ناقةٌ او شاةٌ حافِلٌ» : ماده شتر يا گوسفند بسيار شيرده،- «الحافِلُ بِكذا» : آنچه كه از چيزى پر و بسيار باشد.

=الحَافِلَة-

مؤنث (الحافِل) است؛- «دارٌ حافِلةٌ» : خانه ى پر از جمعيت؛- «سُوقٌ حافِلَةٌ» : بازار پر رونق،- ج حافِلات و حَوَافِل:

اتوبوس؛- «الحَافِلَةُ الكهربائيَّة» : واگن ترن برقى.

=الحَافي-

ج حُفَاة [حفو] : پا برهنه، آنكه بدون كفش راه رود.

=حَاقَ-

-حَوْقًا [حوق] به: او را احاطه كرد.

=حَاقَ-

-حَيْقًا و حُيُوقًا و حَيَقَانًا [حيق] بِهِ: اطراف او را احاطه كرد،- بِهِم العَذَابُ: عذاب بر آنها نازل شد،- فيه السيفُ: شمشير در آن اثر و كار كرد،- بِهُم الأمْرُ: آن امر بر آنها لازم و واجب شد.

=حاقَّ-

مُحَاقَّةً و حِقَاقًا [حقّ] هُ في الأمر: بر او در آن كار خصومت ورزيد و ادعا كرد از وى به حق مقدم تر است.

=الحَاقّ-

[حقّ] : فا ميان، وسط.

=الحَاقَّة-

[حقّ] : مؤنث (الحَاقَّ) است، بلاى رسيده، قيامت.

=الحَاقِد-

ج حَقَدَةَ: فا.

حَاقَلَ: مُحَاقَلَةً [حقل] هُ: كِشت را در خوشه و قبل از سفت شدن دانه ها به او فروخت.

=الحَاقِن-

فا، آنكه پيشاب خود را بسيار نگاه دارد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت