ريز به رنگ سفيد يا متمايل به سرخى است. گياه افقميون.
(ن) : مُرادف (الْكَشوث) است.
(ن) : مُرادف (الْكَشوث) است.
=الكَشُوثَاء-
(ن) : مُرادف (الكشوث) است.
=الكَشِي ء-
[كشأ] : آنكه پُر خورى كرده باشد.
=الكُشْيَة-
ج كُشىً [كشي] : پيه شكم سوسمار يا تَهِ دُمِ آن.
=الكَشِيش-
[كشّ] : مص، صداى جوشش شراب (مي) .
=كَظَّ-
-كَظًّا [كظّ] الطعامُ فلانًا: غذا شكم او را به گونه اى پر كرد كه طاقت تنفّس نداشت،- الغَيْظُ صَدْرَهُ: كينه و خشم سينه او را پُر كرد،- خَصْمَهُ: طورى دهان دشمن خود را بست كه راه گريز نداشت،- الحَبْلَ: ريسمان را بست،- كَظَاظًا و كَظَاظَةً الأَمْرُ فلانًا: او را غمگين و اندوهناك كرد،- المَسِيلُ بِالْمَاءِ: مسيل پُر از آب شد و راه را بست.
=الكَظّ-
[كظّ] : مص، آنكه بسيار خشمگين باشد؛ «رَجُلٌ كَظٌّ» : مرد سختگير و تند خوى.
=الكِظَام-
آنچه كه با آن چيزى را بندند، ابزار بستن چيزى.
=الكَظَامَة-
«كظَامةُ البابِ» : سربند درب.
چفت درب.
=الكِظَامَة-
ج كَظَائِم: كانال آب كه در زير زمين باشد، چاهى كه در مجاورت چاهى ديگر است و در زير زمين و ميان آنها مجرائى باشد، دهانه دره، ريسمانى كه با آن بينى شتر را بندند، حلقه اى كه به آن نخلهاى ترازو وصل مى شود.
=الكِظّة-
[كظّ] : پر شدن معده از غذا، پيامدى كه در اثر پُر خورى به انسان دست مى دهد.
=كَظَمَ-
-كَظْمًا الشي ءَ أو على الشي ءِ: آن چيز را پنهان كرد،- البابَ: درب را بست،- البَعيرَ بالكِظَامَة: بينى شتر را با ريسمان بست،- القِرْبَة: مشك را پُر كرد و دهانه آن را بست،- النَّهْرَ: جلوى آب رودخانه را بست،- كُظُومًا البعيرُ: شتر نشخوار نكرد،- كَظْمًا وَ كُظُومًا غَيْظَهُ: خشم خود را فرو نشاند.
=الكَظَمَ-
ج أَكْظام و كِظَام: گلو، راه تنفس.
=الكَظِيظ-
[كظّ] : آنكه معده اش پر از غذا باشد، آنكه بسيار خشمگين باشد، آنكه سختى امور زندگى بر او فشار آورد به گونه اى كه از انجام آن ناتوان گردد.
الكَظِيم: اندوهگين.
=الكَظِيمَة-
ج كَظَائِم: چاهى كه در مجاورت چاه ديگر قرار داشته و ميان آنها كانالى در باطن زمين باشد، توشه دان.
=كَعَّ-
-كَعًّا و كُعُوعًا و كَعَاعَةً و كَيْعُوعَةً [كعّ] :
ناتوان و ترسو شد.
=الكَعّ-
[كعّ] : مُرادف (الكَاعّ) است.
=الكِعَام-
ج كُعُم: آنچه كه با آن دهان شتر را بندند، دهان بند شتر.
=الكِعَامَة-
مُرادف (الكِعَام) است.
=كَعَّى-
تَكْعِيَةً [كعو] غيرَهُ: او را ناتوان كرد.
اين كلمه در زبان روز متداول است.
=الكَعَاب-
«جاريةٌ كَعَابٌ» : دخترى كه پستانى بزرگ و برآمده داشته باشد.
=كَعَبَ-
-كُعُوبًا و كُعُوبَةً و كِعَابَةً تِ الجاريةُ:
پستان آن زن بزرگ و برآمده شد،-- كُعُوبًا الثَّديُ: آن پستان برآمده و بزرگ شد،- كَعْبًا الإنَاءَ: ظرف را پر از آب كرد،- فُلانًا: بر سر او زد.
=كَعَّبَ-
تَكْعِيبًا [كعب] تِ الجارية: پستان آن زن بزرگ و برآمده شد،- الشَّى ءَ: آن چيز را به شكل مكعب در آورد،- الإنَاءَ: ظرف را پر كرد.
=الكَعْب-
ج كِعَاب و كُعُوب و أَكْعُب: مفصل هر استخوانى، استخوان روى پاشنه پا، دو استخوان بر آمده از دو طرف كفِ پا، آنچه كه بلند و دراز باشد،- ج كُعُوب: هر گره از گره هايى كه ميان دو بند باشد، هر گره از گره هاى نيزه، بزرگى و بزرگوارى، (اعْلَى اللّهُ كَعْبَهُمْ) : خدا مقام و منزلت آنها را بالا برد،- ج كَعْب و كِعَاب: استخوانى كه با آن بازى كنند، مقدارى روغن، مقدارى از شير كه ريخته شده باشد و در علم هندسه جسمى است كه داراى شش سطح مربع متساوى است؛ «كَعْبُ عَدَدٍ ما» ج- كِعاب (ع ح) : حاصل ضرب 3 عدد متساوى در يكديگر است، مانند كعب 6 كه عبارت از 6 6 6 - 216.
=الكَعْبَة-
ج كِعَاب و كَعَبَات: مُرادف (الكَعْب) است، استخوان، قاب قمار بازى، هر خانه مربع و چهارگوش، كعبه يا بيت الحرام در مكّه معظمه، اطاق.
=الكَعْزُولَة-
ماست تصفيه شده يا گوشت كوبيده و مانند آن- اين كلمه در زبان متداول روز رايج است.
=الكَعْك-
(ط) : كيك يا نان كه با آرد و شير و شكر تهيه مى شود- اين كلمه فارسى است.
=الكَعْكَة-
ج كَعْكَعات (ط) : يك دانه كيك، واحد (الْكَعْك) است.
=كَعَم-
-كَعْمًا الوعاءَ: سر ظرف را بست،- البعيرَ: دهان شتر را با پوز بند بست تا نتواند چيزى بخورد يا بگزد،- الخَوْفُ فلانًا: ترس او را فرا گرفت و بر نمى گردد،- هُ عند العَامَّة: او را آزرد و زبانش بند آمد.
=الكَعْوَة-
[كعو] : آنچه كه باعث ناتوانى شود- اين كلمه در زبان متداول روز رايج است.
=الكُعُوم-
«كُعُومُ الطريقِ» : دهانه هاى راه.
=كَعِيَ-
-كَعْيًا [كعو] عنهُ: از روبرو شدن با او ناتوان شد. اين كلمه عاميانه است.
=الكَعِيم-
«بعيرٌ كَعِيمٌ» : شتر كه دهانش با پوز بند بسته شده باشد.
=كَفَّ-
-كَفًّا و كِفَافَةً [كفّ] الثوبَ: حاشيه جامه را دوباره دوخت،- كفًّا عن الْأَمرِ: از آن كار روى گردان و منصرف شد،- هُ عن الْأَمرِ: او را از آن كار منصرف كرد،- بَصَرُهُ:
چشم او كور شد،- ماءَ وَجْهِهِ: آبرويش را حفظ كرد و از سؤال كردن از ديگران وى را منع نمود،- رِجْلَهُ: پايش را با پارچه