ج مَنَاظِم [نظم] : جاى نظم.
=المُنَظَّمَة-
ج مُنَظَّمَات [نظم] : جمعيت يا هيأتى كه بدنبال هدفهاى معينى باشند؛ «مُنَظَّمَةُ الأُمَم المُتَّحِدة» : سازمان ملل متحد.
=المَنْظُور-
[نظر] : مفع، كسيكه خوبى و خير او را بخواهند، آنكه دچار چشم زخم شده است.
=المَنْظُورَة-
[نظر] : مؤنث (المَنْظُور) است، بلا و پيشامد ناگوار؛ «امرأة منظورة» : زن عيب دار.
=المَنْظُوم-
[نظم] : مفع، شعر كه بر خلاف نثر است؛ «شي ءٌ مَنْظومُ» : در زبان متداول بمعناى آنچه كه در نهايت زيبائى و نظم باشد.
=مَنَعَ-
-مَنْعًا هُ الشي ءَ و منهُ و عنهُ: او را از چيزى محروم كرد، او را منع كرد،- هُ القاضي عَنِ الْمِيراث: قاضى او را حجر نمود و از ارث محروم كرد،- هُ عن الدّعوى: او را از دعوى بازداشت،،- جارَهُ: از همسايه خود دفاع و حمايت كرد.
=مَنُعَ-
-مَنَاعَةً و مَنَاعًا: نيرومند و قوى شد،- مَنَاعَةً الحصنُ: رسيدن به آن دژ سخت شد،،- الشّي ءُ: آن چيز سخت و محكم شد.
=مَنَّعَ-
تَمْنِيعًا [منع] هُ الشي ءَ و منهُ و عنهُ: او را از آن چيز محروم نمود، او را منع كرد،- هُ القاضي عن الميراث: قاضى او را حجر نمود و از ارث محروم كرد،- عن الدّعوى: او را از دعوى باز داشت.
=المَنْع-
مص،- ج مُنُوع: (ح) : خرچنگ.
=المَنِع-
«رجُلٌ مَنِعٌ» : آنكه خود را باز مى دارد.
=المَنْعَى-
اسم است بمعناى امتناع.
=المَنْعَى-
ج مَنَاعٍ [نعي] : خبر مرگ آوردن.
=المَنْعَاة-
ج مَنَاعٍ [نعي] : مرادف (المَنْعَى) است.
=المِنْعَام-
[نعم] : مرد بسيار بخشنده.
=المُنْعِب-
[نعب] : مرادف (المِنْعَب) است.
=المِنْعَب-
[نعب] : ماده شتر تندرو، اسب نيكو خصال كه هنگام دويدن گردن خود را مانند كلاغ دراز كند.
=المَنْعَة-
نيروى باز دارنده ى آنكه بخواهد بديگرى آسيب رساند.
=المِنْعَة-
مرادف (المَنْعَة) است.
=المَنَعَة-
ج مَنَعَات: عزّت و نيرومندى.
=المُنْعَدِم-
[عدم] (ع ح) : در علم حساب معادل صفر است.
=المُنْعَرَج-
[عرج] من الوادي: پيچ و خم دره.
=المُنْعَطَف-
ج مُنْعَطَفَات [عطف] : سر دو راهى؛ «مُنْعَطَفُ الطريقِ» : پيچ و خم راه؛ «مُنعَطَفُ الوادي» پيچ و خم دره.
=المُنْعَطِف-
[عطف] : مرادف (المُنْعَطَف) است.
=المُنْعَل-
دارنده كفش؛ «فَرَسٌ مُنْعَلٌ» :
اسبى كه نعل محكم دارد.
=المَنْعَل-
[نعل] : زمين سفت و سخت.
=المُنْعِلَات-
[نعل] : «رماهُ بالمُنْعِلاتِ» : براى او دردسر و گرفتارى ايجاد كرد.
=المَنْعَلَة-
[نعل] : مرادف (المَنْعَل) است.
=المِنْعَم-
[نعم] : جاروب.
=المُنَعَّم-
[نعم] : مرد فراخ روزى و متنعّم؛ «كَلامٌ مُنَعَّمٌ» : سخن نرم و آرام.
=المَنْعُوش-
[نعش] : مفع، مرده كه بر روى نعش حمل شود.
=المَنْغَا-
(ن) : به واژه (المانجا) مراجعه شود.
=المَنْفَى-
ج مَنَافٍ [نفي] : تبعيدگاه.
=المِنْفَاخ-
ج مَنَافِيخ [نفخ] : ابزارى كه با آن باد زنند، دمه آهنگران.
=المِنْفَاق-
[نفق] : آنكه بسيار انفاق كند.
=المِنْفَاض-
[نفض] : پارچه يا فرشى كه زير درخت پهن كنند تا هنگام تكان دادن درخت ميوه يا برگهاى ريخته شده را بر روى آن جمع آورى نمايند.
=المُنْفَجَر-
جائيكه آب از آن با فشار بيرون آيد؛ «مُنْفَجَرُ الرّمل» : راهى پر از شن و ماسه.
=المِنْفَح-
[نفح] : آنكه بداخل مردم آيد و در امر آنها دخالت كند.
=المِنْفَحَة-
[نفح] : شكنبه بزغاله شيرخواره كه ماده اى از آن استخراج و در شير ريخته مى شود و آن شير همانند (پنير) بسته مى شود و در زبان متداول به (المجبنة) معروف است.
=المِنْفَخ-
ج مَنَافِخ [نفخ] : مرادف (المِنفاخ) است؛ «مَنَافِخُ الشّيطانِ» : وسوسه هاى شيطان.
=المَنْفَذ-
ج مَنَافِذ [نفذ] : جاى نفوذ، روزنه، گذرگاه.
=المَنْفِذ-
ج مَنَافِذ [نفذ] : جاى نفوذ چيزى.
=المُنْفِس-
[نفس] : فا، هر چيز گرانقدر و ارزشمند و نفيس.
=المُنْفِض-
[نفض] : فا،- من الدجاج: مرغى كه تخم گذارد.
=المِنْفَض-
[نفض] : غربال و سرند، پارچه يا فرشى كه زير درخت پهن كنند و ميوه يا برگهاى ريخته شده درخت را بر روى آن جمع آورى كنند.
=المِنْفَضَة-
[نفض] عند شرَّاب التبغ: زير سيگارى.
=المَنْفَعَة-
ج مَنَافِع [نفع] : نفع و سود، اسم است از (النِّفع) ؛ «مَنَافِعُ الدّارِ» : متعلقات و مرافق خانه از قبيل چاه و جاى شستن و غيره.
=المَنْفَقَة-
[نفق] : آنچه كه باعث نفاق و دوروئى باشد.
=المَنْفُوث-
[نفث] : مفع؛ «رجُلُ مَنْفُوث» مرد جن زده و سحر شده.
=المَنْفُوج-
[نفج] : شترى كه دو جنب او فراخ باشد.
=المَنْفُوخ-
[نفخ] : مفع، مرد شكم گنده، چاق، جبان و ترسو.
=المَنْفُور-
[نفر] : مفع، شكست خورده.
=المَنْفُوس-
[نفس] : نوزاد؛ «شي ءٌ مَنْفُوسٌ» :
چيز نفيس و گرانمايه و مرغوب.
=المَنْفُوض-
[نفض] : مفع، گرفتار تب شديد.
=المَنْفُوط-
[نفط] : آنكه بر دستش تاول پديد