روزيكه به شدت گرم است،- مِنَ الغَيْث:
ابر ضخيم پردامنه.
صَنْدَقَةً البضاعةَ (ت) : كالا را در صندوقها قرار داد.
=الصَّنْدَل-
(ن) : نوعى درخت هندى است كه گُلهاى سفيد دارد، چوب آن بسيار خوشبو و ميوه آن به شكل خوشه است و داراى دانه هاى سبز مى باشد. چوب صندل از داروهاى قلبى است.
=الصُّندُوق-
ج صَنَادِيق: صندوق؛ «صُنْدُوقُ السَّيَّارَة» صندوقِ عقبِ ماشين كه گاهى جلوى ماشين قرار مى گيرد. «صُنْدُوقُ النفاياتِ» : سطل آشغال، جاى آشغال.
=الصُّنْدُوقَة-
صندوق كوچك.
=صَنَعَ-
-صَنْعًا و صُنْعًا الشي ءَ: آن چيز را ساخت،- به صَنِيعًا قَبيحًا: رفتارى بد و ناشايست با او كرد،- الَيْهِ مَعْرُوفًا: به او چيزى ارمغان نمود،- صَنْعًا و صَنْعَةً الْفَرَسَ:
اسب را نيكو پرورش داد.
=صَنَّعَ-
تَصْنِيعًا [صنع] الشي ءَ: آنرا تزئين كرد و نيكو ساخت.
=الصُّنْع-
مص، كار، روزى، احسان و نيكوئى.
=الصَّنْع-
نام حشره اى است؛ «رجُلٌ صَنعُ الْيَدَيْنِ» ج رِجالٌ صَنْعُون: مردى كه در صنعت دستى خود ماهر است.
=الصَّنْع-
ج أَصْنَاع: چيز ساخته شده، خياط، جامه، عمامه، ديوار و دژ، استخر، سيخ كباب؛ «رَجُلٌ صِنْعُ اليَدَيْن» : ج رِجالٌ صِنْعُون: كارگرى كه در صنايع دستى ماهر است.
=الصَّنَع-
بر شاعر و هر بليغى اطلاق مى شود؛ «هو صَنَعُ اللِّسَان وَ لَهُ لِسَانُ صَنَعُ» : او مردى حاذق و ماهر در صنعت گويندگى است.
=الصَّنْعَى-
«قومٌ صَنْعَى الأَيدي» : افراد ماهر در كار و صنعت.
=الصِّنْعَى-
«قومٌ صِنْعَى الأَيدي» : مرادف (صَنْعَى) است.
=الصنُعَى-
«قومٌ صُنُعَى الأَيدي» : مرادف (صَنْعَى) است.
=الصَّنَعَى-
«قومٌ صُنَعَى الأَيدي» : مرادف (صَنْعَى) است.
=الصَّنْعَة-
اسم مَرَّة از (صَنَعَ) است، حرفه و شغل، ساختن، كيفيت آماده نمودن چيزى؛ «صَنْعَةُ الفَرَسِ» : نيكو تربيت كردن اسب.
=صَنَّفَ-
تَصْنِيفًا [صنف] الشجرُ: برگ درخت باز و سبز شد،- التَّمْرُ: بعضى از دانه هاى خرما رسيده شد و به خود رنگ گرفت و برخى هنوز نارَس مى باشد،- الشَّي ءَ: آن چيز را به چند دسته تقسيم نمود و براى هر يك امتيازى قائل شد،- الكِتَابَ: كتاب را تأليف و تدوين نمود.
=الصَّنْف-
ج أَصْناف و صُنُوف: نوع و گونه.
=الصِّنْف-
ج أَصْناف و صُنُوف: نوع و گونه، صفت؛ «صِنْفُ الثوبِ» : دور و لبه پيراهن.
=الصِّنْفَة-
من الثوب: لبه پيراهن.
=الصَّنِفَة-
من الثوب: لبه پيراهن.
=صَنِمَ-
-صَنَمًا العبدُ: غلام نيرومند شد،- تِ الرَّائِحَةُ: بوى بد شد.
=صَنَّمَ-
تَصْنِيمًا [صنم] : صدا درآورد، سوت زد.
=الصَّنَم-
ج أَصْنَام: بُت، آنچه كه به جز خدا مورد پرستش قرار گيرد يا آنچه كه بت پرستان آنرا نيايش كنند اين كلمه فارسى است و نيز گويند كه آرامى يا عبرانى است.
=الصَّنِم-
«عَبْدٌ صَنِمٌ» : غلامى نيرومند.
=الصَّنَمَة-
ني پر، بلا و سختى.
=الصَّنِمَة-
ج صَنِمَات: مؤنّث (الصَّنِم) است.
=الصَّنْو-
ج أَصْنَاء و صِنْوان [صنو] : برادر تنى، فرزند پسر، عمو.
=الصِّنْو-
ج أَصْنَاء و صِنْوان [صنو] : مُرادف (الصَّنو) است.
=الصَّنَوْبَر-
(ن) : درخت صنوبر، ميوه صنوبر، درخت كاج.
=الصَّنَوْبَرَة-
يك درخت صنوبر.
=الصُّنَوْبَريّ-
آنچه كه به شكل ميوه صنوبر گرد و مخروطى باشد.
=الصَّنَوْبَرِيَّات-
(ن) : دسته اى از درختان مانند صنوبر، سرو، كاج.
=الصَّنْوَة-
[صنو] : مؤنّث (الصَّنْو) است.
=الصِّنْوَة-
مؤنّث (الصنْو) است.
=الصَّنِيع-
ج صُنُع: چيز ساخته شده، شمشير آبديده، تير، جامه تميز و پاك، غذا، نيكوئى، بدى، اسبى كه نيكو تربيت شده باشد؛ «فلانٌ صَنِيعى» : فلانى را آموزش دادم و تربيت كردم؛ «رَجُلٌ صَنِيعُ الْيَدين» : مرد حاذق و ماهر در كارهاى دستى.
=الصَّنِيْعَة-
ج صَنَائِع: احسان و نيكوئى؛ «هو صَنِيعتى» : يعنى او را به كار خوب آموزش داده و تربيت كردم؛ «امْرَأةُ صَنيعَةُ الْيدَين» : زن ماهر در كارهاى دستى.
=صَهْ-
اسم فعل است به معناى ساكت شو كه در مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود؛ «صَهٍ» با تنوين به معناى تا مدتى ساكت و بيصدا باش.
=الصُّهَارَة-
آنچه كه ذوب شده باشد، يك قطعه پيه، مغز استخوان.
=الصُّهَارج-
ج صَهَارِيج: حوض آب و يا نفت مرادف (الصهْرِيج) است.
=الصُّهَال-
شيهه اسب.
=الصَّهَّال-
من الخيل: اسبهايى كه بسيار شيهه مى كشند.
=صَهِبَ-
-صَهَبًا و صُهْبَةً و صُهُوبًا الشَّعرُ: در موى سَر سُرخى و يا بورى بود.
=الصَّهْباء-
مؤنث (الأَصْهَب) است. مِىِ سُرخرنگ.
=صَهَرَ-
-صَهْرًا الشي ءَ: آن چيز را گداخت يا ذوب كرد، با پيه آب شده او را روغن مالى كرد،- تْهُ الشَّمْسُ: نور خورشيد در او اثر گذاشت و او را داغ كرد،- فُلانًا بِاليَمين: او را سوگندى سخت داد.
=الصَّهْر-
مص، آنچه كه داغ باشد.
=الصِّهْر-
ج أَصْهَار: داماد (شوهر دختر يا خواهر) ، خويشاوندى.
=الصِّهرة-
مؤنث (الصِّهر) است.
=صَهْرَجَ-
صَهْرَجَةً الغرفةَ: اطاق را با