و رنجور شده باشد.
النَّحِيم: صدائي كه از باطن شكم بيرون آيد.
-نَخًّا [نخّ] : سخت و سريع براه افتاد،- الإبِلَ: شتران را سخت راند،- الإِبلَ و بالإبلِ: بشتران (اخْ اخ) يا (نِخْ نِخْ) گفت تا بر زمين زانو زنند، و در زبان متداول (نَخَّ) بمعناى سر خود را بزير افكند مى باشد.
=النُّخّ-
[نخّ] : مرادف (المُخّ) است.
=النَّخّ-
ج أَنْخاخ [نخّ] : فرش دراز.
=نَخَا-
-نَخْوَةً [نخو] الرجُلَ: او را مدح و ثنا گفت، ستايش كرد.
=نَخَّى-
تَنْخِيَةً [نخو] هُ: او را بدشمنى با ديگرى بر انگيخت و نيرنگ زد.
=النُّخَاخَة-
[نخّ] : مرادف (النُّخ) و (المُخُّ) است.
النِّخَاب: پوسته قلب (دل) .
النَّخَّار: آنكه در خواب بسيار خرخر كند.
=النَّخَارِيب-
[نخرب] : «نَخَارِيبُ النحل» :
سوراخهاى مومى كندو كه زنبور در آن عسل ريزد.
=النِّخَاس-
ج نُخُس: چوبى كه در سوراخ چرخ چاه قرار دهند تا تنگ شود؛ «نِخَاسَا البيتِ» : دو ستون خانه كه در دو طرف راهرو باشد.
النَّخَّاس: آنكه ستوران را بسيار سُكّ زند و برانگيزد، برده فروش، فروشنده چهار پايان، دلّال خريد و فروش چهار پايان.
النَّخَاسَة: برده فروشى، ستور فروشى.
النِّخَاسَة:
مرادف (النِّخَاس) و (النَّخَاسة) است.
=النُّخَاع-
ج نُخُع: نخاع، مغز استخوان، مغز حرام.
=النَّخَاع-
ج نُخُع: مرادف (النُّخَاع) است.
=النِّخَاع-
ج نُخُع: مرادف (النُّخاع) است،- الشَّوكِيّ: بصل النُّخاع، مركز اعصاب در ستون فقرات بدن.
النُّخَاعَة: خلط سينه يا آب بينى و بلغم كه از بدن خارج شود.
النَّخَّال: آنكه آرد را سرند كند.
النُّخَالَة: آنچه كه صاف و سرند شده باشد، آنچه كه در سرند يا غربيل پس از صاف كردن بماند.
النُّخَامَة: آنچه كه از سينه يا بينى انسان خارج شود.
=نَخَبَ-
-نَخْبًا الشي ءَ: آن چيز را كند و بيرون كشيد، بهترين آن چيز را گرفت،- الصّقرُ الصيدَ: بازِ پرنده دل شكار را بيرون كشيد،- تِ النّملةُ: مورچه عضوى از بدن انسان را گزيد.
=نَخِبَ-
-نَخَبًا: ترسو و بزدل شد.
=النَّخْب-
مص، پيمانه اى از شراب كه بسلامتى دوست يا خانواده سركشند، ترس و بزدلى، ترسو.
النَّخَب: ترسو و بزدل.
النَّخِب: مرادف (النَّخَب) است.
النِّخَبّ: مرادف (النَّخَب) است.
النَّخَبّ: مرادف (النَّخَب) است.
النُّخَبَات: ترسوها.
=النُّخْبَة-
ج نُخَبَات و نُخَب: مردم برگزيده، برگزيده از هر چيزى. نوشيدن يك جرعه بزرگ.
=النُّخَبَة-
ج نُخَب: برگزيده از هر چيزى.
=النُّخَّة-
[نخَ] : گاوهاى شخم زننده.
=النخَّة-
[نخّ] : اسم مره است، گاوان شخم زننده، غلام و كنيز، باران سبك، خبرى كه راست و دروغ آن معلوم نباشد.
=نَخَرَ-
-نَخْرًا و نَخِيرًا الإنسانُ أو الدابَّةُ: انسان يا ستور خرناس كشيد، از بينى صدا بيرون آورد،-- نَخْرًا الحالبُ النّاقةَ: شير دوشنده دست خود را در سوراخ بينى ماده شتر داخل كرد و آنرا ماليد تا شير دهد.
=نَخِرَ-
نَخَرًا العودُ أو العَظْمُ و نحوُهُ: چوب يا استخوان و مانند آنها پوسيده شد.
=نَخَّرَ-
تَنْخِيرًا [نخر] هُ: او را وادار به خرخر كرد، با او سخن گفت.
النَّخِر: پوسيده و از بين رفته شده.
=نَخْرَبَ-
نَخْرَبَةً [نخرب] الشجرةَ: درخت را سوراخ كرد.
=النُّخْرَة-
ج نُخَر: نوك بينى،- من الرّيح:
تندى وزش باد.
=النُّخْرُوب-
ج نَخَارِيب [نخرب] : سوراخ، شكاف ميان سنگ.
=نَخَزَ-
نَخْزًا هُ بالحَديدة: او را با آهن زد،- هُ بِكلمة: او را با سخنى رنجيده خاطر كرد.
=نَخَسَ-
-نَخْسًا الدابَّةَ: بر سرين يا پهلوى ستور سيخانك زد و بر انگيخته شد،- البَكَرَة:
در ميان سوراخ چرخ چاه چوب و مانند آن گذاشت تا تنگ شود،- بِفُلانٍ: او را به هيجان آورد و ناراحت كرد.
=نُخِسَ-
البعيرُ: شتر به بيمارى گرى دچار شد،- لَحْمُهُ: كم گوشت و لاغر شد.
=نَخَصَ-
-نَخْصًا الرجُلُ: پيرى يا بيمارى او را لاغر و پوست او را پر چين و چروك كرد.
=نَخِصَ-
-نَخَصًا لحمُهُ: گوشت تن او آب شد.
=نَخَطَ-
-نَخْطًا المخاطَ من أَنفِه: آب بينى انداخت،- نَخيطًا بِفُلان: به او دشنام گفت.
=نَخَعَ-
-نَخْعًا الذبيحةَ: سر جانور ذبح شده را بريد و كارد را به نخاع آن رسانيد،- الرَّجُلُ:
چيزى از بينى يا سينه خود خارج كرد،- هُ الطّاعَةَ او النّصيحةَ: بى ريا پند و نصيحت او را پذيرفت،- الأَمْرَ عِلْمًا: از آن كارآگاه بود،- هُ عند العامَّة: در زبان متداول: او را بسختى تكان داد،- نُخُوعًا له بِحَقِّهِ: به حق او اقرار و اعتراف كرد.
=نَخِعَ-
-نَخَعًا العودُ أو النباتُ: چوب و يا گياه آبدار و يا پر آب شد،- فُلانٌ بحقِّي: به حق من اقرار و اعتراف كرد.
=نَخَلَ-
-نَخْلًا الدقيقَ: آرد را الك كرد و نخاله آنرا گرفت،- الشي ءَ: آن چيز را برگزيد و پاك كرد،- النصيحَةَ او الودَّ لِفلانٍ:
دوستى و يا نصيحت را براى او بى ريا كرد،- السّحابُ الثَّلْجَ: ابر برف ريخت.
=نَخَّلَ-
تَنْخِيلًا السحابُ الثَّلْجَ: ابر برف ريخت.
=النَّخْل-
مص، درخت خرما.