زور گرفته شده باشد.
ج غُصَص [غصّ] : غم كه بر انسان وارد شود، اندوه، ناخشنودى.
اسم مرّة از (غَصَّ) است؛ «غَصَّةُ الموتِ» : چگونگى جان كندن.
=الغَصَّان-
[غصّ] : مترادف (الغَاصّ) است.
=غَصَنَ-
-غَصْنًا الغصنَ: شاخه درخت را كشيد و بريد،- الشَّي ءَ: چيزى را گرفت،- هُ عَنْ حاجَتِه: او را از نياز خود بازداشت.
=غَصَّنَ-
تَغْصِينًا [غصن] تِ الشجرةُ:
شاخه هاى درخت روئيد،- العُنْقُودُ: دانه انگور درشت شد.
=الغُصْن-
ج غُصُون و أَغْصان و غِصَنَة: شاخه درخت.
=الغُصْنَة-
شاخه كوچك درخت.
=غَضَّ-
-غضًّا و غَضاضًا و غِضَاضًا و غَضَاضَةً [غضّ] طَرْفَهُ و من طَرْفِهِ أو صوتَهُ و من صوتِهِ:
نگاه نكرد و صدايش را برنياورد،- النَّظَرَ او الطَّرفَ عَنْهُ: از او روى گردانيد،- بَصَرَهُ:
چشم خود را از نامحرم پوشانيد،- طَرْفَهُ لِفُلان: ناپسنديهاى او را تحمل كرد،- الغُصْنَ: شاخه را شكست ولى از درخت جدا نكرد،- الشَّي ءَ: آنرا كم كرد،- مِن فلان: شخصيت فلانى را كوچك نمود و او را تحقير كرد،-- غَضَاضَةً و غُضُوضَةً النَّباتُ وَ غَيرُهُ: گياه سرسبز و تازه و زيبا شد.
=الغَضّ-
[غضّ] : مص؛ «بِغَضِّ النَّظَرِ عَن» : به جز، صرفنظر از،- ج غِضَاض: تازه، نرم؛ «شَبَابٌ غَضٌّ» : جوانى نوشگفته.
=الغَضَا-
[غضي] : بيشه كه در آن درختان انبوه باشد،- (ن) : درخت گز كه چوب آن بسيار سخت و سفت است و آتش آن وقت درازى مى گيرد تا خاموش شود؛ «على أحَرَّ من جَمْرِ الْغَضَا» : در وضعى طاقت فرسا، در موقعيتى متزلزل و سُست؛ «اهْلُ الْغَضَا» :
مردم نجد در عربستان؛ «ذِئبُ الغَضَا» :
ضرب المثل است در پستى و فريب دادن.
=الغُضَابيّ-
مرد بدخوى و ناسازگار با مردم.
=الغَضَاة-
[غضي] (ن) : واحد (الغَضَا) است.
=الغَضَار-
گِل چسبنده و خالص، ظرف سُفالى، مهره سبز رنگ كه براى دفع چشم زخم حمل كنند.
=الغَضَارَة-
مص،- ج غَضَائِر: فراخ و رفاه در زندگى، فراوانى، گِل، مهره سبز رنگ كه براى چشم زخم حمل كنند، كاسه بزرگ و سُفالى.
=الغَضَاضَة-
ج غَضَائِض [غضّ] : خوارى و كمبودى.
=غَضِبَ-
-غضبًا و مَغْضَبَةً عليهِ: كينه او را به دل گرفت و خواست تا از او انتقام بگيرد،- لفلانٍ: به خاطر او بر ديگرى خشم كرد،،- مِنْ لا شَي ء: بدون علّت خشمناك شد.
=الغَضُب-
مرادف (الغَضِب) است.
=الغَضِب-
ج غَضْبى و غِضَاب و غَضَابَى و غُضَابَى: خشمگين و انتقام جو.
=الغَضْبَى-
مؤنّث (الغَضْبَان) است.
=الغَضْبَان-
مترادف (الغَضِب) است چه در معنى و چه در جمع.
=الغَضْبَانَة-
مؤنّث (الغَضْبَان) است.
=الغَضْبَة-
اسم مرّة از (غَضِب) است، پوست سر، پوست ماهى و نهنگ.
=الغُضَّة-
ج غُضَض [غضّ] : خوارى و كمبودى.
=غَضَرَ-
-غَضْرًا عليهِ: بر او توجه كرد،- لفلانٍ مِنْ مالِهِ: قسمتى از مال خود را به ديگرى داد،-- غَضْرًا هُ اللّهُ: خداوند او را در فراخ قرار دهد،- عنهُ: از وى روى برگردانيد.
=غَضِرَ-
-غَضْرًا وَ غَضَارَةً: دارائى او زياد شد، زندگى او خوش و فراخ شد.
=الغضِر-
«عَيْشٌ غَضِرٌ» : زندگى خوب و فراخ.
=الغَضْرَاء-
ج غَضَارِيّ من الأَراضي: زمين خوب و نيكو، زمين سرسبز و بارور، زمين كه در آن گِل خالص باشد.
=الغُضْرُوف-
[غضرف] : مترادف (الغُرضُوف) است.
=غَضَّضَ-
تَغْضيضًا [غضّ] : دُچار خوارى و كمبود شد، در فراخ و بى نيازى قرار گرفت، چيز تر و تازه خورد.
=غَضَفَ-
-غَضْفًا العودَ: چوب را شكست،- الوِسَادةَ: بالش را تا كرد،- الكلبُ أُذُنَهُ:
سگ گوشهاى خود را فرو آويخت،- غُضُوفًا: در رفاه و آسايش بود.
=الغَضْفَاء-
مؤنّث (الأَغْضَفْ) است.
=الغَضَفَة-
(ح) : نام پرنده ايست مانند (قَطَاة) .
=غَضَنَ-
-غَضنًا هُ عن كذا: او را از چيزى بازداشت و منع نمود.
=غَضَّنَ-
تَغْضِينًا [غضن] الشي ءَ: آن چيز را تا كرد، چين و چروك داد،- تِ السَّمَاءُ:
باران پيوسته باريد.
=الغَضْن-
مص،- ج غُضُون: هر پيچ و خم و تاخوردگى در زره يا پوست يا جامه و مانند آن، خستگى و رنج؛ «غَضَنُ الْعَين» : پوسته بيرونى و نمايان چشم؛ «غُضُونُ الأُذُن» :
چين خوردگيهاى گوش؛ «كانَ الأَمرُ في غُضُونِ ذَلِكَ» : آن امر در خلال و اثناى فلان چيز بود.
=الغَضَن-
ج غُضُون: مترادف (الْغَضْن) است.
=الغَضْنَة-
(طب) : پوسته نازكى است كه بر روى پوست بدن مبتلا به آبله نمايان مى شود.
=الغَضَنَة-
(طب) : مُرادف (الغَضْنَة) است.
=الغَضُوب-
خشمگين. اين كلمه (براى مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان بكار مى رود) .
=الغَضْيَاء-
[غضي] : جاى رويش درخت گز است؛ «ارضٌ غَضْياء» : جائيكه در آن درختان بسيار از غضا (شوره گز) باشد.
=الغَضِير-
نرم و نازك از هر چيزى، سبز.
=الغَضِيرَة-
مؤنّث (الغَضِير) است؛ «ارضٌ غَضِيرَةٌ» : زمينى كه در آن گِل خالص باشد.
=الغَضِيض-
ج أَغِضَّاء و أَغِضَّة [غضّ] : خوار و بيچاره، تر و تازه؛ «طَرْفٌ غضيضٌ» : چشم