[شعشع] : بلند، سبك، هوشمند.
مترادف (الشعْشُع) است،- من الظِّلِّ: سايه ى كم و سبك.
=الشَّعْشَعَان-
مترادف (الشعْشُع) است.
=الشَّعْشَعَانيّ-
مترادف (الشعْشُع) است.
=الشَّعْشُوع-
شاخه ى تازه و نرم گياه بنه كه سرخ رنگ و خوشطعم است.
=شَعَفَ-
-شَعْفًا هُ الحُبُّ: عشق دل او را ناآرام كرد، دل او را گرفت،- هُ بالقَطَرانِ: بر او قطران ماليد،- الشّي ءُ الشّي ءَ: آن چيز بر روى چيز ديگر نشست.
=شَعِفَ-
-شَعَفًا بفلانٍ و بحُبِّ فلانٍ: عشق به فلانى وى را شيفته كرد،- تِ النَّاقةُ: ماده شتر به بيمارى شَعَف يا ريختن موى چشم دچار كرد.
=الشَّعَف-
مص، بالاى كوهان، بيمارى ريزش موهاى چشم شتر.
=الشَّعْفَاء-
«ناقةٌ شَعْفَاء» : ماده شترى كه به بيمارى شَعَف دچار شده است.
=شَعَلَ-
-شَعْلًا النارَ: آتش را برافروخت،- الأَمْرَ: در آن كار دقت كرد.
=شَعَّلَ-
تَشْعِيلًا النارَ: آتش را برافروخت.
=الشُّعْلَة-
ج شُعَل: شعله ى آتش، آنچه كه با آن آتش افروزند.
=الشَّعْوَاء-
[شعو] : «غارةٌ شَعْوَاء» : حمله ى پراكنده و نامنظم؛ «شَجَرَةٌ شَعْواء» : درختى كه شاخه هاى آن پراكنده و پر پيچ و خم باشد.
=الشُّعُوبِيّ-
واحد (الشَّعُوبِيّة) است.
=الشُّعُوبِيَّة-
تيره اى از مردم كه عرب را تحقير مى كنند و آنها را بر ساير ملل ترجيح نمى دهند.
=شَعْوَذَ-
شَعْوَذَةً [شعود] : ورد و افسون كرد.
=الشَّعْوَذَة-
تردستى و كارهاى ساحرى و چشم بندان و جز آنها.
=الشُّعُور-
مص؛ «على غَير شُعُورٍ مِنْه» : بدون اينكه احساس داشته باشد؛ «فَاقِدُ الشُّعُورِ» :
بى شعور؛ «عَديمُ الشعُور» : آنكه احساساتي ندارد.
=شَعِيَ-
-شَعًا [شعو] تِ الغارةُ: حمله و يورش پراكنده شد.
=الشَّعِير-
(ن) : جو، كه مركز اصلى آن قاره ى آسياست و در تمام كشورهاى معتدل كشت مى شود و آذوقه ى ستوران است. از جو آرد مى سازند ولى آرد آن مرغوب نيست و نيز از جو (بيرة) يا آب جو مى سازند كه به آن (الجِعَة) گويند.
=الشَّعِيرَة-
(ن) : واحد (الشعِير) است،- (طب) : ورمى است كه در گوشه ى پلك چشم به شكل جو درمىيد، مساحت شش دانه موى استر است،- ج شَعَائِر: واحد شعاير حج است بمعناى اعمال و مناسك حج، علامت و نشان.
=الشَّعِيريّ-
نسبت به (الشَّعِير) است، فروشنده ى جو.
=الشُّعَيْرِيَّة-
خميرى است بشكل دانه هاى جو كه آنرا خشك كنند و در طبخ غذا بگونه ى ماكارونى از آن استفاده كنند. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الشَّعِيرِيَّة-
مترادف (الشعَيريَّة) است.
=الشَّعِيل-
شعله ور، حبابهاى هوا در نزديك بشكل ستاره.
=الشَّعِيلَة-
ج شُعُل: آتش فتيله، آتش برافروخته.
=الشَّغَّاب-
آنكه در ميان قوم شر برانگيزد.
=الشُّغَاف-
(طب) : درد پرده ى دل كه معمولًا در سمت راست مى باشد.
=الشَّغَاف-
ج شُغُف و أَشْغِفَة: غلاف دل، پرده ى دل، دانه ى قلب،- (طِبّ) : مترادف (الشُّغَاف) است.
=الشَّغَّال-
پُركار، آنكه بسيار كار كند.
=شَغَبَ-
-شَغْبًا و شَغَبًا القومَ و بهم و عليهم: در ميان قوم فتنه برپا كرد،- شَغْبًا عن الطَّريق: از راه كج شد و به سوى ديگرى رفت.
=شَغِبَ-
-شَغْبًا و شَغَبًا القوم و بهم و عليهم: در ميان آن قوم فتنه و شر برپا كرد.
=الشَّغْب-
مص، مترادف (الشَّغَب) است.
=الشَّغَب-
مص، سر و صدا و فرياد راه انداختن كه به سوى شر كشيده شود.
=الشَّغِب-
آنكه فتنه انگيز و شرور و تفرقه افكن باشد.
=الشَّغَبَ-
مترادف (الشغِب) است.
=شَغَرَ-
-شُغُورًا الرجُلُ: آن مرد دور شد،- النَّاسُ: مردم پراكنده شدند،- المَكَانُ: آن جاى خالى شد،- تِ الأَرضُ: كسى روى زمين نماند تا از آن حمايت كند،- السّعرُ:
نرخ يا بها كم شد،- شُغُورًا و شَغَرًا و شِغَارًا هُ عن بَلَدِه: او را از شهر خود بيرون كرد.
=الشَّغْرَبِيَّة-
اين واژه به معناى آنست كه كشتى گير پاى خود را در پاى حريف پيچاند و او را بر زمين افكند.
=شَغَفَ-
-شَغْفًا هُ: به پرده ى دل او زد،- فُؤادَهُ: دل او را فرا گرفت.
=شَغِفَ-
-شَغَفًا حَبُّهُ: عشق او به پرده ى دل او آويخت.
=شُغِفَ-
بهِ: به عشق او دل بست.
=الشَّغْف-
مص، پرده ى دل.
=الشَّغَف-
مص، نهايت مرحله ى عشق؛ «شَغَفُ الْقَلْبِ» : پرده ى دل.
=شَغَلَ-
-شَغْلًا و شُغْلًا هُ بكذا: به چيزى او را مشغول كرد،- هُ عَنهُ: او را از آن باز داشت.
=شُغِلَ-
عنه بكذا: به آن چيز مشغول و سرگرم شد.
=شَغَّلَ-
تَشْغِيلًا هُ: مبالغه ى (شَغَلَهُ) است، او را نزد خود به كار گمارد، او را به خدمت درآورد.
=الشُّغْل-
كار. اين واژه ضدّ (الخَلَاء) است،- ج اشغَال و شُغُول: كار، اشتغال، ضد (الفَرَاغ) است؛ «الشغْل اليَدَوِيّ» : كاردستى.
=الشُّغُل-
ج أَشْغَال و شُغُول: كار، ضد (الفَرَاغ) است.
=الشَّغَل-
ج أَشْغَال و شُغُول: مترادف (الشغُل) است.
=الشَّغْلَة-
ج شَغْل: مصدر مرّه است، خرمنگاه، خرمن.
=الشَّغُوب-
آنكه فتنه برانگيزد و شر بپا كند.
=شَفَّ-
-شَفًّا و شُفُوفًا الماءَ: همه ى آب را