فهرس الكتاب

الصفحة 547 من 1009

=الشُّعْشُع-

[شعشع] : بلند، سبك، هوشمند.

=الشَّعْشَع-

مترادف (الشعْشُع) است،- من الظِّلِّ: سايه ى كم و سبك.

=الشَّعْشَعَان-

مترادف (الشعْشُع) است.

=الشَّعْشَعَانيّ-

مترادف (الشعْشُع) است.

=الشَّعْشُوع-

شاخه ى تازه و نرم گياه بنه كه سرخ رنگ و خوشطعم است.

=شَعَفَ-

-شَعْفًا هُ الحُبُّ: عشق دل او را ناآرام كرد، دل او را گرفت،- هُ بالقَطَرانِ: بر او قطران ماليد،- الشّي ءُ الشّي ءَ: آن چيز بر روى چيز ديگر نشست.

=شَعِفَ-

-شَعَفًا بفلانٍ و بحُبِّ فلانٍ: عشق به فلانى وى را شيفته كرد،- تِ النَّاقةُ: ماده شتر به بيمارى شَعَف يا ريختن موى چشم دچار كرد.

=الشَّعَف-

مص، بالاى كوهان، بيمارى ريزش موهاى چشم شتر.

=الشَّعْفَاء-

«ناقةٌ شَعْفَاء» : ماده شترى كه به بيمارى شَعَف دچار شده است.

=شَعَلَ-

-شَعْلًا النارَ: آتش را برافروخت،- الأَمْرَ: در آن كار دقت كرد.

=شَعَّلَ-

تَشْعِيلًا النارَ: آتش را برافروخت.

=الشُّعْلَة-

ج شُعَل: شعله ى آتش، آنچه كه با آن آتش افروزند.

=الشَّعْوَاء-

[شعو] : «غارةٌ شَعْوَاء» : حمله ى پراكنده و نامنظم؛ «شَجَرَةٌ شَعْواء» : درختى كه شاخه هاى آن پراكنده و پر پيچ و خم باشد.

=الشُّعُوبِيّ-

واحد (الشَّعُوبِيّة) است.

=الشُّعُوبِيَّة-

تيره اى از مردم كه عرب را تحقير مى كنند و آنها را بر ساير ملل ترجيح نمى دهند.

=شَعْوَذَ-

شَعْوَذَةً [شعود] : ورد و افسون كرد.

=الشَّعْوَذَة-

تردستى و كارهاى ساحرى و چشم بندان و جز آنها.

=الشُّعُور-

مص؛ «على غَير شُعُورٍ مِنْه» : بدون اينكه احساس داشته باشد؛ «فَاقِدُ الشُّعُورِ» :

بى شعور؛ «عَديمُ الشعُور» : آنكه احساساتي ندارد.

=شَعِيَ-

-شَعًا [شعو] تِ الغارةُ: حمله و يورش پراكنده شد.

=الشَّعِير-

(ن) : جو، كه مركز اصلى آن قاره ى آسياست و در تمام كشورهاى معتدل كشت مى شود و آذوقه ى ستوران است. از جو آرد مى سازند ولى آرد آن مرغوب نيست و نيز از جو (بيرة) يا آب جو مى سازند كه به آن (الجِعَة) گويند.

=الشَّعِيرَة-

(ن) : واحد (الشعِير) است،- (طب) : ورمى است كه در گوشه ى پلك چشم به شكل جو درمىيد، مساحت شش دانه موى استر است،- ج شَعَائِر: واحد شعاير حج است بمعناى اعمال و مناسك حج، علامت و نشان.

=الشَّعِيريّ-

نسبت به (الشَّعِير) است، فروشنده ى جو.

=الشُّعَيْرِيَّة-

خميرى است بشكل دانه هاى جو كه آنرا خشك كنند و در طبخ غذا بگونه ى ماكارونى از آن استفاده كنند. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الشَّعِيرِيَّة-

مترادف (الشعَيريَّة) است.

=الشَّعِيل-

شعله ور، حبابهاى هوا در نزديك بشكل ستاره.

=الشَّعِيلَة-

ج شُعُل: آتش فتيله، آتش برافروخته.

=الشَّغَّاب-

آنكه در ميان قوم شر برانگيزد.

=الشُّغَاف-

(طب) : درد پرده ى دل كه معمولًا در سمت راست مى باشد.

=الشَّغَاف-

ج شُغُف و أَشْغِفَة: غلاف دل، پرده ى دل، دانه ى قلب،- (طِبّ) : مترادف (الشُّغَاف) است.

=الشَّغَّال-

پُركار، آنكه بسيار كار كند.

=شَغَبَ-

-شَغْبًا و شَغَبًا القومَ و بهم و عليهم: در ميان قوم فتنه برپا كرد،- شَغْبًا عن الطَّريق: از راه كج شد و به سوى ديگرى رفت.

=شَغِبَ-

-شَغْبًا و شَغَبًا القوم و بهم و عليهم: در ميان آن قوم فتنه و شر برپا كرد.

=الشَّغْب-

مص، مترادف (الشَّغَب) است.

=الشَّغَب-

مص، سر و صدا و فرياد راه انداختن كه به سوى شر كشيده شود.

=الشَّغِب-

آنكه فتنه انگيز و شرور و تفرقه افكن باشد.

=الشَّغَبَ-

مترادف (الشغِب) است.

=شَغَرَ-

-شُغُورًا الرجُلُ: آن مرد دور شد،- النَّاسُ: مردم پراكنده شدند،- المَكَانُ: آن جاى خالى شد،- تِ الأَرضُ: كسى روى زمين نماند تا از آن حمايت كند،- السّعرُ:

نرخ يا بها كم شد،- شُغُورًا و شَغَرًا و شِغَارًا هُ عن بَلَدِه: او را از شهر خود بيرون كرد.

=الشَّغْرَبِيَّة-

اين واژه به معناى آنست كه كشتى گير پاى خود را در پاى حريف پيچاند و او را بر زمين افكند.

=شَغَفَ-

-شَغْفًا هُ: به پرده ى دل او زد،- فُؤادَهُ: دل او را فرا گرفت.

=شَغِفَ-

-شَغَفًا حَبُّهُ: عشق او به پرده ى دل او آويخت.

=شُغِفَ-

بهِ: به عشق او دل بست.

=الشَّغْف-

مص، پرده ى دل.

=الشَّغَف-

مص، نهايت مرحله ى عشق؛ «شَغَفُ الْقَلْبِ» : پرده ى دل.

=شَغَلَ-

-شَغْلًا و شُغْلًا هُ بكذا: به چيزى او را مشغول كرد،- هُ عَنهُ: او را از آن باز داشت.

=شُغِلَ-

عنه بكذا: به آن چيز مشغول و سرگرم شد.

=شَغَّلَ-

تَشْغِيلًا هُ: مبالغه ى (شَغَلَهُ) است، او را نزد خود به كار گمارد، او را به خدمت درآورد.

=الشُّغْل-

كار. اين واژه ضدّ (الخَلَاء) است،- ج اشغَال و شُغُول: كار، اشتغال، ضد (الفَرَاغ) است؛ «الشغْل اليَدَوِيّ» : كاردستى.

=الشُّغُل-

ج أَشْغَال و شُغُول: كار، ضد (الفَرَاغ) است.

=الشَّغَل-

ج أَشْغَال و شُغُول: مترادف (الشغُل) است.

=الشَّغْلَة-

ج شَغْل: مصدر مرّه است، خرمنگاه، خرمن.

=الشَّغُوب-

آنكه فتنه برانگيزد و شر بپا كند.

=شَفَّ-

-شَفًّا و شُفُوفًا الماءَ: همه ى آب را

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت