فهرس الكتاب

الصفحة 117 من 1009

=الأُغلُوج-

ج أَغَالِيج [غلج] : شاخه نرم درخت.

=الأُغْلُوطَة-

ج أُغْلُوطَات و أَغَالِيط [غلط] :

آنچه كه غلط يا در آن غلط بسيار باشد، آنچه كه مردم را به غلط اندازد.

=اغْلَوْلَى-

اغْلِيلَاءً [غلو] الشجرُ: درخت بزرگ و پر پيچ و خم شد.

=أَغَمَّ-

إغْمَامًا [غمّ] تِ السماءُ: آسمان ابرى شد،- هُ: او را اندوهگين كرد،- اليومُ:

روز بسيار گرم شد.

=الأَغَمّ-

م غَمَّاء، ج غُمّ [غمّ] : آنكه موى پيشانيش بر چهره و پشت گردن فرو آويخته باشد،- من السّحاب: ابر پيوسته و يك پارچه.

=الأَغْمَاد-

[غمد] : بالهاى بالائى برخى از حشرات مانند كرم سفيد و سوسك و جز آن.

=أَغْمَدَ-

إغْمَادًا [غمد] السيفَ: شمشير را غلاف كرد، السّيفَ او الخنجرَ في جسمِهِ:

شمشير يا خنجر را در بدن او فرد برد،- الأشياءَ: برخى از چيزها را درون برخى ديگر قرار داد.

=الأَغْمَش-

[غمش] : آنكه چشمانش ناتوان شده و بيشتر اوقات اشك از آن روان مى شود.

=الأَغْمَص-

[غمص] : آنكه از چشمانش قيح روان باشد.

=أَغْمَضَ-

إغْمَاضًا [غمض] : پلكهاى چشم خود را بر هم نهاد،- عن الشّي ءِ: از آن چيز گذشت و چشم پوشيد،- على كذا: تحمل آن چيز را داشت و به آن راضى شد،- عنهُ في البَيْع: در فروش با او آسان گرفت.

=أُغْمِيَ-

إغْمَاءً [غمي] على المريض: در بيمار عارضه بى حسى پديد آمد،- اليومُ: تمام روز هوا ابرى بود.

=اغَنَّ-

إغْنَانًا [غنّ] الشجرُ: درخت به ثمر رسيد،- الوادِي: درختان دره فراوان شدند،- الروضَ: باغ را گلستان سر سبز كرد،- الذبابُ: مگس صدا كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد تودماغى آواز خواند.

=الأَغَنَّ-

م غَنَّاء، ج غُنّ [غنّ] : آنكه از بينى سخن گويد؛ «الوَادِي الأَغَنّ» : دره ى پر از گياه و درخت؛ «حرفٌ أَغَنُّ» : حرفى كه صداى آن از بينى در آيد.

=أَغْنَى-

إغْنَاءً [غني] الرجُلَ: آن مرد را توانگر و بى نياز كرد،- عَنْهُ: به او پاداش داد،- عنهُ غَنَاءً فلانٌ و مَغْنَاهُ وَ مُغناهُ و مَغْنَاتَهُ و مُغْنَاتَهُ: جانشين او شد، عنه كذا: آن چيز را از او دور كرد؛ «ما يُغْنِي عنك هذا» : اين تو را بى نياز نمى كند؛ «مَا اغْنَى شَيْئًا» : سودى نداد و بدرد نخورد.

=أَغْنَمَ-

إغْنَامًا [غنم] هُ الشي ءَ: آن چيز را براى خود به غنيمت گرفت.

=الأُغْنُوجَة-

ج أَغَانِيْج [غنج] : آنچه كه با آن ناز و كرشمه كنند.

=الأُغْنِية-

ج أَغانِيّ و أَغَانٍ [غني] : مترادف (الأُغْنِيَّة) است.

=الإغْنِية-

ج أَغَانيّ و أَغَانٍ: مترادف (الأُغْنِيَّة) است.

=الأُغْنِيَّة-

ج أَغانيّ و أَغَانٍ: آنچه كه با آهنگ و آواز خوانند، سرود، ترانه.

=الإغْنِيَّة-

ج أَغَانِيّ و أَغَانٍ: مترادف (الأُغْنِيَّة) است.

=أَغْوَى-

إغْوَاءً [غوي] الرجُلَ: آن مرد را گمراه كرد.

=الأُغْوِيَّة-

ج أَغَاوِيّ: بلاى سخت، نابودى، زمينى كه به آن آب نرسد.

=أَغْيَا-

إغْيَاءً [غيي] الغايةَ أي الرايةَ: پرچم را بر افراشت،- لِلْقَوم: براى آن قوم پرچمى بر افراشت،- الرَّجُلُ: آن مرد به منتهاى بزرگوارى رسيد،- الفَرسُ في سِبَاتِهِ: اسب به خط پايان مسابقه رسيد،- الطَّيْرُ: پرنده بالهاى خود را بر افراشت و تكان داد،- السَّحابُ: ابر گسترده شد و سايه افكند.

=الأَغْيَد-

[غيد] : گياه نرم دو تا شده؛ «مكانٌ اغْيَد» : زمين سر سبز و پر گياه.

=أَغْيَمَ-

إغْيَامًا [غيم] تِ السماءُ: آسمان ابرى شد،- البعيرُ: شتر تشنه شد،- القومُ: آن قوم به تشنگى افتادند؛ «اغْيَم القومُ في المكانِ» :

آن قوم در آن جاى اقامت كردند.

=الأَغْيَن-

م غَيْنَاء، ج غِين [غين] من الشجر و النبات: گياه و درخت سبز و بلند.

=أَفَّ-

-أَفًّا: واژه (أُفّ) بر اثر اندوه و يا خستگى بر زبان جارى كرد.

=الأُفّ-

چيده ناخن، چرك گوش.

=أُفّ-

اسم فعل است بمعناى خسته و اندوهگينم.

=أَفَاءَ-

إفَاءَةً [فيأ] الظلُّ: سايه برگشت،- هُ الى كَذَا: او را برگردانيد،- على القومِ فَيْئًا:

غنائم قومى را گرفت و براى آن قوم آورد،- اللّهُ عليهِ مالَ القومِ: خداوند دارائى آن قوم را به او غنيمت دهد.

=أَفاتَ-

إفَاتَةً [فوت] هُ الأمرَ: آن كار را از دست او گرفت، آن كار را از او گرفت و برد.

=أَفَاجَ-

إفَاجَةً [فوج] الرجلُ: آن مرد شتاب كرد،- الفرسُ: آن اسب دويد.

=أَفَاجَ-

إفَاجَةً [فيج] في عَدْوِه: در دويدن تأخير كرد،- القومُ في الأرضِ: آن قوم رفتند و پراكنده شدند.

=أَفاحَ-

إفَاحَةً [فيح] القِدْرَ: ديگ را به جوش آورد،- الدماءَ: خون جارى كرد.

=أَفَادَ-

إفادَةً [فود و فيد] فلانٌ المالَ: فلانى آن مال را بدست آورد، كسب كرد،- فلانًا مالًا او علمًا: به فلانى مال داد يا دانش آموخت،- منه علمًا او مالًا: از فلانى دانش آموخت يا مال اندوخت،- هُ بكذا: چيزى را به او اعلام كرد،- الرَّجُلَ: آن مرد را كشت.

=الإفَادَة-

[فود و فيد] : مص،- ج إفادات:

گواهى دادن در برابر دادگاه.

=أَفَارَ-

إفَارَةً [فور] القِدْرَ: ديگ را به جوش در آورد،- الميزانَ: براى ترازو دو شاخه ساخت.

=أَفَازَ-

إفَازَةً [فوز] فلانًا بكذا: فلانى را بر چيزى پيروز كرد.

=أَفَاضَ-

إفَاضَةً [فيض] الإناءَ: جام را پر كرد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت