فهرس الكتاب

الصفحة 186 من 1009

=البارَة-

ج بَارَات: يك چهلم از قرش پول تركى است- اين واژه تركى است-

البارِج-

ملوان ماهر.

=البَارِجة-

ج بَوَارِج: كشتى بزرگ جنگى؛ «سَفِينَةٌ بَارِجَةٌ» : كشتى روباز.

=بَارَحَ-

مُبَارَحَةً [برح] المكان: آن جاى را ترك كرد.

=البارِح-

ديروز، ديشب،- بَوارح، مِنَ الصَّيْدِ:

آنچه از شكار كه از سمت راست تو به سمت چپت درآيد.

=البارِحَة-

ديروز، ديشب؛ «البَارِحَةُ الأُولى» و «اوّلُ البَارِحَة» : پريروز، پريشب؛ «هَذِهِ فِعْلَةٌ بَارِحَةٌ» : اين كار بدون قصد و نادرست انجام شده است.

سرد. اين واژه متضاد (الحَارّ) است؛ «الْحَربُ الْبَارِدَة» : جنگ سرد و تبليغاتى ميان دولتها، گوارا؛ «عَيْشٌ بَارِدُ» : زندگى لذت بخش، آسان؛ «غَنِيمَةٌ بَارِدَةٌ» : غنيمت بدست آمده ى بدون جنگ و گريز، ناتوان، سست؛ «حُجَّةٌ باردة» دليلى سست، بُرنده؛ «المُرْهَفَاتُ الْبَوَارِد» : شمشيرهاى برنده.

=بَارَزَ-

مُبَارَزَةً و بِرَازًا [برز] هُ: به سوى وى رفت و او را كشت.

=البارِز-

آشكار، معروف و مشهور.

=البارِع-

ماهر.

=البارِق-

درخشان، درخشنده، شعاع؛ «بَارِقُ الأمَل» : اميدوار، درخشان آرزو.

=البارِقَة-

ابر برق دار، شمشيرها.

=البارَقْلِيط-

اين واژه در اصطلاح مسيحيت بر روح القدس اطلاق مى شود و عبارت از اقنوم سوم از ثالوث اقدس است بمعناى آنكه از او يارى مى خواهند.- اين واژه يونانى است-

بارَكَ-

مُبَارَكَةً [برك] الرجُلَ: آن مرد را به خير و بركت دعا كرد، از او راضى و خورسند شد،- اللّهُ لَكَ و فِيكَ و عَلَيكَ و بَارَكَكَ: خداوند تو را بركت و فراوانى دهد؛ «بارِكْ عَلى الأنْبِيَاءِ و آلِهم» : خدايا بر پيامبران و خانواده ى آنها آنچه را كه از شرف و مجد و بزرگى داده اى همواره بدار.

=البارِك-

فا، واحد (البَرْك) است براى شتران گردهم آمده. مؤنث اين واژه (بَارِكَة) و ج (بُرُوك) است.

=البارِنَامَج-

ج بَرَامِج: برنامه، فاكتور حساب، فهرست مكتوبات و مانند آنها، نسخه اى كه در آن نام راويان و اسناد كتب را نويسند.- اين واژه فارسى است-

البارُود-

(ك) : باروت. ماده ايست تركيبى از نمك ويژه و كبريت و زغال كه در ساختن فشنگ بكار مى رود- اين واژه تركى است-

البارُودة-

ج بَوَارِيد: تفنگ يا اسلحه ى كمرى.

=البارُون-

لقب برخى از اعيان و اشراف اروپا در گذشته كه از سوى پادشاه به آنها داده مى شد- اين واژه فرانسوى است-

البارِي-

[بري] : آفريدگار، پيكان تراش؛ «اعْطِ الْقَوسَ بَارِيهَا» : كار خود را به كاردان بسپار.

=البارْيُوم-

(ك) : باريم، معدنى است سفيد رنگ و نرم كه در ساختن شيشه و رنگ هاى روغنى و جز آنها بكار مى رود.

ج أَبْوَاز و بَوَازٍ و بِيزَان و بُزَاة (ح) : باز، پرنده شكارى معروف.- اين واژه فارسى است-

البازَار-

بازار.- اين واژه فارسى است-

البازِدَار-

ج بَزَادِرة: دارنده ى باز يا جز آن از پرندگان شكارى- اين واژه فارسى است-

البازِرْكان-

تاجر، بازرگان قماش و پارچه.- اين واژه فارسى است و معادل عربى آن (السُّوقِيّ) است.

=البازِغ-

ج بَوَازغ: آشكار، بر آمده؛ «نُجُومٌ بَوَازِغُ» : ستاره هاى روشن و برآمده.

=البازِل-

دندان نيش بر آمده ى شتر دندان شكافته، مرد خبره و كارشناس؛ «رُمِيَ بأَشْهبَ بَازِلٍ» : به كار سختى افتاد.

=البازِي-

ج أَبْوَاز و بَوَازِ و بِيزان و بُزَاة (ح) : مترادف (البَاز) است.

=باسَ-

بَوْسًا [بوس] هُ: او را بوسيد.

=باسَطَ-

مُبَاسَطةً [بسط] هُ: با او گشاده روى شد.

=الباسِق-

درخت شاخه بلند، آنچه كه بلند و دراز باشد.

=الباسِقَة-

ج بَوَاسِق: بلا و سختى، ابر سفيد و روشن.

=الباسِل-

ج بَوَاسِل: شير دلير، سخت؛ «يَومٌ بَاسِلٌ و غَضَبٌ بَاسِلٌ» : روزى سخت و خشمى سخت،- ج بُسَّل و بُسَلَاء: مرد دلاور و شجاع.

=الباسِم-

خندان، خنده كننده.

=البَاسُور-

ج بَوَاسِير (طب) : بيمارى بواسير.

=الباسِيليق-

رگ دست كه در بازو قرار دارد و به (عِرقُ الْبَدَن) : رگ تن معروف است- اين واژه يونانى است-

الباش-

رئيس؛ «بَاشْ كاتب» : سر دفتر، رئيس دفتر.- اين واژه تركى است-

البَاشّ-

[بشّ] : گشاده رو، خوش برخورد.

ج باشَوَات: پاشا، اين لقب را پادشاهان عثمانى به وزيران و فرماندهان لشكر و واليان خود مى دادند.

=باشَرَ-

مُبَاشَرَةً و بِشَارًا [بشر] الأمرَ: آن كار را خود بعهده گرفت، آغاز به آن كار كرد،- هُ النّعيمُ: فراخى زندگى به او روى آورد.

=الباشَق-

ج بَوَاشِق (ح) : باشه كه از كوچكترين پرندگان شكارى است.

=الباشِق-

ج بوَاشِق (ح) : مترادف (البَاشَق) است.

=باصَرَ-

مُبَاصَرَةً [بصر] الشي ءَ: از دور بر آن چيز مُشرف شد و آنرا نگريست.

=البَاصِرَة-

ج بَوَاصِر: چشم.

=باضَ-

-بَيْضًا بالمكان: در آن مكان اقامت كرد،- الطَّائِرُ: پرنده تخم افكنده،- السَّحَابُ: ابر باريد،- الحَرُّ: گرما سخت شد،- فُلانًا: در سفيدى بر فلانى چيره شد.

=الباضّ-

م باضَّة [بضّ] : آنكه نازك بدن و

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت