فهرس الكتاب

الصفحة 583 من 1009

=الضَّارُوراء-

[ضرّ] : ضرورت.

=الضَّارُورَة-

[ضرّ] : ضرورت، زيان.

=الضَّارِي-

[ضرو] : جانور تربيت شده براى شكار، جانور درّنده.

=الضَّارِيَّة-

ج ضَوَارٍ [ضرو] : مؤنث (الضَّارِي) است؛ «حربُ ضَاريَةُ» : جنگ سخت.

=ضاعَ-

-ضَوْعًا [ضوع] المسكُ: بوى مشك پخش شد.

=ضاعَ-

-ضَيْعًا و ضِيعًا و ضَيْعَةً و ضَيَاعًا [ضيع] :

آن چيز هلاك و تلف شد، نابود شد.

=ضاعَفَ-

مُضَاعَفَةً [ضعف] هُ: آن چيز را دو برابر كرد.

=ضَاغَطَ-

ضِغَاطًا و مُضَاغَطَةً هُ: براى او مزاحمت ايجاد كرد، مزاحم يكديگر شدند.

=الضَّاغِط-

فا، نگهبان و مراقب، امانتدار چيزى.

=ضاغَنَ-

مُضاغَنَةً [ضغن] هُ: كينه او را به دل گرفت، بر يكديگر كينه گرفتند.

=الضَّاغِن-

كينه توز، كسيكه هميشه در دل كينه دارد؛ «فَرَسٌ ضَاغِنٌ» : اسبى كه بدون زدن راه نرود.

=الضَّاغُوط-

فشار دهنده، كابوس.

=ضافَ-

-ضَيْفًا و ضِيَافَةً [ضيف] هُ: او را دعوت به ميهمانى كرد، براى او ميهمان آمد؛ «ضَافَ الهَمُّ فلانًا» : بر فلانى اندوه وارد شد،- الَيْهِ: به او اظهار تمايل نمود،- تِ الشَّمْسُ: خورشيد رو به غروب رفت،- السَّهْمُ عَن الهَدَف: تير به هدف نخورد،- الرَّجُلُ: آن مرد ترسيد،- منهُ: از ترس او بازگشت.

[ضفو] : چيز بسيار، مُفَصَّل؛ «ثَوبٌ ضَافٍ» : پيراهن بلند.

=ضافَرَ-

مُضَافَرَةً [ضفر] هُ على الأَمر: به او كمك و يارى كرد.

=ضاقَ-

-ضِيقًا و ضَيْقًا [ضيق] : تنگ شد،- الرَّجُلُ: آن مرد بخيل شد،- صَدْرُهُ:

سينه اش پر از خشم شد،- تْ بِهِ السُّبُلُ:

راهها بر او بسته شد، با مشكلات رو به رو. شد،- تْ يَدُهُ عَن: از انجام آن كار ناتوان شد.

=الضَّالّ-

ج ضُلَّال و ضالُّون [ضلّ] : گم شده، گمراه.

=الضَّالَّة-

ج ضَوَالُّ [ضلّ] : مؤنث (الضّالّ) است، چيزى كه از دست رفته و به دنبالش مى گردى.؛ «ضَالَّةُ مَنشُودة» گمشده دلخواه.

=الضَّالِع-

كج و معوج شده.

=ضامَ-

-ضَيْمًا [ضيم] هُ: به او ستم كرد،- هُ حَقهُ: حق او را كم كرد.

=الضَّامِر-

ج ضُمَّر: لاغر و باريك، كم گوشت.

=الضَّامِرَة-

ج ضَوَامِر: مؤنث (الضَّامِر) است.

=الضَّامِن-

فا، كفيل، متعهد.

=ضانَى-

مُضَانَاةً [ضنو] الشي ءَ أو الأَمرَ: در آن كار سختى كشيد.

=الضَّانِي-

[ضأن] : گوشت گوسفند.

=الضَّاوِي-

[ضوي] : فا، كسيكه شب هنگام آيد و دربِ منزل را زَنَد.

=الضَّاوِيّ-

[ضوي] : لاغر و باريك، ريز اندام و ضعيف.

=الضَّاويَّة-

[ضوي] : مؤنّث (الضَّاوِيّ) است.

=الضَّأْضاء-

[ضأضأ] : سر و صداى مردم در جنگ.

=ضَأْضَأَ-

ضَأْضَأَةً [ضأضأ] القومُ في الحرب:

مردم در جنگ از خود سر و صدا راه انداختند.

=ضَؤُلَ-

-ضَالَةً و ضُؤُولَةٌ [ضأل] : ضعيف شد، كوچك شد.

=الضُّوَّلَة-

[ضأل] : ناتوان و لاغر.

=ضَأَنَ-

ضَأْنًا [ضأن] الضَأْنَ: گوسفند را از بز جدا كرد.

=الضَّأْن-

[ضأن] (ح) : اسم جنس است براى گوسفند.

=الضَّأْنِيّ-

[ضأن] : گوشت گوسفند.

=الضَّئِيل-

ج ضُؤلَاء و ضِئال و ضَئِيلُون [ضأل] : لاغر، كوچك، باريك، پست.

=الضَّئِيْلَة-

[ضأل] : مؤنث (الضَّئِيل) است، قسمت بالاى لوزه در دهان (سق) ،- (ح) :

مار باريك.

=ضَبَّ-

-ضَبًّا [ضبّ] : ساكت شد،- الشَّيْ ءُ: آن چيز بر زمين چسبيد،- عَلَى الشَّيْ ءِ: شامل آن چيز شد،- عَلَيْهِ: آن را سخت طلب كرد،- ضَبًّا و ضَبِيبًا الرِّيقُ اوِ الدَّمُ: آب دهان يا خون روان شد.

=الضَّبّ-

[ضبّ] (ح) : سوسمار، ج اضُبّ و ضُبَّان و ضِبَاب و مَضَبَّة، كينه پنهانى، ج ضِباب، بيمارى كه باعث خونريزى لب مى شود، تورّم در سينه و يا پاى شتر.

=الضِّبّ-

ج ضِبَاب [ضبّ] : كينه درونى.

=الضَّبَّاء-

[ضبّ] : مؤنث (الأَضَبّ) است.

=الضَّبَابَة-

ج ضَبَاب [ضبّ] : ابرى كه زمين را مى پوشاند.

=الضُّبَارَة-

ج ضَبَائِر: برگهاى روزنامه و يا چوبه هاى تير، پرونده.

=الضِّبَارَة-

ج ضَبَائِر: مرادف (الضُّبارَة) است.

=الضَّبَاع-

بالا بردن دستها براى دُعا.

=الضَّبَان-

قطعه اى از چرم يا قماش كه داخل كفش قرار مى دهند. (تركى) است).

=ضَبِبَ-

-ضَبَابَةً [ضبّ] المكانُ: در آن جا سوسمار بسيار پديد آمد.

=ضَبُبَ-

-ضَبَابَةً [ضبّ] المكانُ: مرادف (ضَبَب) است.

=ضَبَّبَ-

تَضْبِيبًا [ضبّ] البابَ: درب را با آهن پوشانيد،- عَلَى الشَّي ء: آن چيز را سخت گرفت،- عَلَى الضَّبِّ: سوسمار را آزار نمود.

=الضَّبِب-

[ضبّ] من الأَمكنة: چاى پُر از سوسمار.

=الضَّبَّة-

ج ضِبَاب [ضبّ] (ح) : مؤنث (الضَّبّ) است، شكوفه گُل قبل از باز شدن، قطعه آهن و يا چوب كه بوسيله آن درب را

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت