[ضرّ] : ضرورت.
=الضَّارُورَة-
[ضرّ] : ضرورت، زيان.
=الضَّارِي-
[ضرو] : جانور تربيت شده براى شكار، جانور درّنده.
=الضَّارِيَّة-
ج ضَوَارٍ [ضرو] : مؤنث (الضَّارِي) است؛ «حربُ ضَاريَةُ» : جنگ سخت.
=ضاعَ-
-ضَوْعًا [ضوع] المسكُ: بوى مشك پخش شد.
=ضاعَ-
-ضَيْعًا و ضِيعًا و ضَيْعَةً و ضَيَاعًا [ضيع] :
آن چيز هلاك و تلف شد، نابود شد.
=ضاعَفَ-
مُضَاعَفَةً [ضعف] هُ: آن چيز را دو برابر كرد.
=ضَاغَطَ-
ضِغَاطًا و مُضَاغَطَةً هُ: براى او مزاحمت ايجاد كرد، مزاحم يكديگر شدند.
=الضَّاغِط-
فا، نگهبان و مراقب، امانتدار چيزى.
=ضاغَنَ-
مُضاغَنَةً [ضغن] هُ: كينه او را به دل گرفت، بر يكديگر كينه گرفتند.
=الضَّاغِن-
كينه توز، كسيكه هميشه در دل كينه دارد؛ «فَرَسٌ ضَاغِنٌ» : اسبى كه بدون زدن راه نرود.
=الضَّاغُوط-
فشار دهنده، كابوس.
=ضافَ-
-ضَيْفًا و ضِيَافَةً [ضيف] هُ: او را دعوت به ميهمانى كرد، براى او ميهمان آمد؛ «ضَافَ الهَمُّ فلانًا» : بر فلانى اندوه وارد شد،- الَيْهِ: به او اظهار تمايل نمود،- تِ الشَّمْسُ: خورشيد رو به غروب رفت،- السَّهْمُ عَن الهَدَف: تير به هدف نخورد،- الرَّجُلُ: آن مرد ترسيد،- منهُ: از ترس او بازگشت.
[ضفو] : چيز بسيار، مُفَصَّل؛ «ثَوبٌ ضَافٍ» : پيراهن بلند.
=ضافَرَ-
مُضَافَرَةً [ضفر] هُ على الأَمر: به او كمك و يارى كرد.
=ضاقَ-
-ضِيقًا و ضَيْقًا [ضيق] : تنگ شد،- الرَّجُلُ: آن مرد بخيل شد،- صَدْرُهُ:
سينه اش پر از خشم شد،- تْ بِهِ السُّبُلُ:
راهها بر او بسته شد، با مشكلات رو به رو. شد،- تْ يَدُهُ عَن: از انجام آن كار ناتوان شد.
=الضَّالّ-
ج ضُلَّال و ضالُّون [ضلّ] : گم شده، گمراه.
=الضَّالَّة-
ج ضَوَالُّ [ضلّ] : مؤنث (الضّالّ) است، چيزى كه از دست رفته و به دنبالش مى گردى.؛ «ضَالَّةُ مَنشُودة» گمشده دلخواه.
=الضَّالِع-
كج و معوج شده.
=ضامَ-
-ضَيْمًا [ضيم] هُ: به او ستم كرد،- هُ حَقهُ: حق او را كم كرد.
=الضَّامِر-
ج ضُمَّر: لاغر و باريك، كم گوشت.
=الضَّامِرَة-
ج ضَوَامِر: مؤنث (الضَّامِر) است.
=الضَّامِن-
فا، كفيل، متعهد.
=ضانَى-
مُضَانَاةً [ضنو] الشي ءَ أو الأَمرَ: در آن كار سختى كشيد.
=الضَّانِي-
[ضأن] : گوشت گوسفند.
=الضَّاوِي-
[ضوي] : فا، كسيكه شب هنگام آيد و دربِ منزل را زَنَد.
=الضَّاوِيّ-
[ضوي] : لاغر و باريك، ريز اندام و ضعيف.
=الضَّاويَّة-
[ضوي] : مؤنّث (الضَّاوِيّ) است.
=الضَّأْضاء-
[ضأضأ] : سر و صداى مردم در جنگ.
=ضَأْضَأَ-
ضَأْضَأَةً [ضأضأ] القومُ في الحرب:
مردم در جنگ از خود سر و صدا راه انداختند.
=ضَؤُلَ-
-ضَالَةً و ضُؤُولَةٌ [ضأل] : ضعيف شد، كوچك شد.
=الضُّوَّلَة-
[ضأل] : ناتوان و لاغر.
=ضَأَنَ-
ضَأْنًا [ضأن] الضَأْنَ: گوسفند را از بز جدا كرد.
=الضَّأْن-
[ضأن] (ح) : اسم جنس است براى گوسفند.
=الضَّأْنِيّ-
[ضأن] : گوشت گوسفند.
=الضَّئِيل-
ج ضُؤلَاء و ضِئال و ضَئِيلُون [ضأل] : لاغر، كوچك، باريك، پست.
=الضَّئِيْلَة-
[ضأل] : مؤنث (الضَّئِيل) است، قسمت بالاى لوزه در دهان (سق) ،- (ح) :
مار باريك.
=ضَبَّ-
-ضَبًّا [ضبّ] : ساكت شد،- الشَّيْ ءُ: آن چيز بر زمين چسبيد،- عَلَى الشَّيْ ءِ: شامل آن چيز شد،- عَلَيْهِ: آن را سخت طلب كرد،- ضَبًّا و ضَبِيبًا الرِّيقُ اوِ الدَّمُ: آب دهان يا خون روان شد.
=الضَّبّ-
[ضبّ] (ح) : سوسمار، ج اضُبّ و ضُبَّان و ضِبَاب و مَضَبَّة، كينه پنهانى، ج ضِباب، بيمارى كه باعث خونريزى لب مى شود، تورّم در سينه و يا پاى شتر.
=الضِّبّ-
ج ضِبَاب [ضبّ] : كينه درونى.
=الضَّبَّاء-
[ضبّ] : مؤنث (الأَضَبّ) است.
=الضَّبَابَة-
ج ضَبَاب [ضبّ] : ابرى كه زمين را مى پوشاند.
=الضُّبَارَة-
ج ضَبَائِر: برگهاى روزنامه و يا چوبه هاى تير، پرونده.
=الضِّبَارَة-
ج ضَبَائِر: مرادف (الضُّبارَة) است.
=الضَّبَاع-
بالا بردن دستها براى دُعا.
=الضَّبَان-
قطعه اى از چرم يا قماش كه داخل كفش قرار مى دهند. (تركى) است).
=ضَبِبَ-
-ضَبَابَةً [ضبّ] المكانُ: در آن جا سوسمار بسيار پديد آمد.
=ضَبُبَ-
-ضَبَابَةً [ضبّ] المكانُ: مرادف (ضَبَب) است.
=ضَبَّبَ-
تَضْبِيبًا [ضبّ] البابَ: درب را با آهن پوشانيد،- عَلَى الشَّي ء: آن چيز را سخت گرفت،- عَلَى الضَّبِّ: سوسمار را آزار نمود.
=الضَّبِب-
[ضبّ] من الأَمكنة: چاى پُر از سوسمار.
=الضَّبَّة-
ج ضِبَاب [ضبّ] (ح) : مؤنث (الضَّبّ) است، شكوفه گُل قبل از باز شدن، قطعه آهن و يا چوب كه بوسيله آن درب را