ج مُشْتَقَّات [شقّ] من الكلمات:
كلمه اى كه از كلمه ديگرى ساخته شود مانند اسم فاعل و اسم مفعول ...
=المُشْتَكَى-
[شكو] : «المُشْتَكَى عليه» :
مُدّعى عليه، خوانده دعوا.
=المُشْتَكِي-
[شكو] : فا، شاكى، مُدّعِى.
=المَشْتِل-
[شتل] (ز) : قلمستان، پرورشگاه گياهان، گلخانه.
=المُشْتَمَلات-
[شمل] : محتويات.
=المُشْتَهَى-
[شهو] : خواسته ها، تمايلات.
المَشْتُول
[شتل] : مفع، و در زبان متداول بمعناى كسى است كه جامه هاى نا مرتب پوشيده باشد.
=مَشَجَ-
-مَشْجًا هُ بكذا: آنرا با چيزى مخلوط نمود.
=المَشْج-
ج أَمْشَاج: آنچه كه مخلوط شده باشد.
=المِشْج-
ج أَمْشَاج: مرادف (المَشْج) است.
=المَشَج-
ج أَمْشَاج: مرادف (المَشْج) است.
=المِشْجَب-
ج مَشَاجب [شجب] : جاى لباسى، گيره ديوارى لباس، آويز لباس.
=المُشَجَّج-
[شجّ] : كسيكه در سر او اثر شكستگى باشد يا شكسته شده باشد.
=المُشْجِر-
[شجر] : «مكان مُشْجِرٌ» : جاى پر از درخت.
=المَشْجَر-
ج مَشَاجِر [شجر] : نهالستان، هودج بى سقف و كوچك.
=المِشْجَر-
ج مَشَاجِر [شجر] : مرادف (المَشْجَر) است، مرادف (المِشْجَبَ) است.
=المُشَجَّر-
[شجر] من الأَمكنة: درختستان؛ «ثوبٌ مُشَجَّر» : جامه اى كه بر روى آن تصاوير درخت كشيده شده باشد، و نيز بر خط اهل چين كه بشكل درخت درهم پيچيده است اطلاق مى شود.
=المُشْجِرَة-
[شجر] : مؤنث (المُشْجِر) است.
=المَشْجُوج-
[شجّ] : كسيكه در سرش شكستگى يا اثر شكستگى باشد.
=مَشَحَ-
-مَشْحًا المريضَ: بر بيمار دست ماليد، او را لمس كرد. اين واژه سريانى است.
=المِشْحَاذ-
ج مَشَاحِيذ [شحذ] : قله كوه.
=المَشْحَة-
عند المسيحيِّين: در نزد مسيحيان بمعناى روغن مقدس ماليدن بر بيمار مى باشد كه آنرا «مَشْحَةُ المَرْضَى» گويند.
=المِشْحَج-
[شحج] : گورخر، الاغ وحشى.
=المِشْحَذ-
[شحذ] : سنگ چاقو تيز كن، راننده بد روش.
=المَشْحَذَة-
[شحذ] : آنچه كه باعث سماجت در تقاضا مى شود؛ «هَذَا الْكَلامُ مشحذة للفهم» : سخنى كه در آن شحذ و سماجت باشد.
=المَشْحَرَة-
[شحر] : جاى تهيه و بدست آوردن زغال. اين كلمه در زبان متداول رايج است ولى عربى فصيح آن (المَفْحَمَة) است.
=المِشْحَط-
[شحط] : چوبى كه زير شاخه درخت انگور قرار دهند. اين كلمه در زبان متداول به (المَسمُوك) معروف است.
=المُشْحِم-
[شحم] : كسيكه در منزل خود گوشت بسيار ذخيره دارد.
=المُشَحَّم-
[شحم] : چيزى كه با روغن ساخته شده باشد، كسيكه روغن يا دنبه بسيار در خانه خود داشته باشد و در زبان متداول بر كسيكه در خانه خود ميوه خشك از قبيل مغز گردو و بادام بسيار داشته باشد اطلاق مى شود.
=المَشْحُوم-
[شحم] : ساخته شده از پيه يا دنبه يا روغن.
=المِشَدّ-
[شدّ] : دامن زنانه.
=المُشَدَّخ-
[شدخ] : مفع، جاى بريدن گردن.
=المُشْدِن-
ج مَشَادِن [شدن] من الظباء:
آهوئيكه بچه اش بزرگ و از وى جدا شده است.
=المِشْذَب-
[شذب] : ابزار شاخه زدن درخت، ابزار هرس، داس.
=المُشَذَّب-
[شذب] مفع، تنه درخت كه خارهاى آنرا زده و صاف كرده باشند، «فَرَسٌ مُشَذَّب» : اسب بلند بالا و كم گوشت.
=مَشَرَ-
-مَشَرًا: بى خيال و در فراخ زندگى قرار گرفت.
=مَشِرَ-
-مَشَرًا الشجرُ: درخت شاخ و برگ نو در آورد.
=مَشَّرَ-
تَمْشِيرًا [مشر] الشي ءَ: چيزى را تقسيم كرد،- الشجرُ: درخت شاخه و برگ نو در آورد،- هُ: آن را پوشانيد.
=المِشْر-
من الرجال: مرد بسيار سرخ رنگ.
=المَشَر-
اثر.
=المِشْرَاط-
ج مَشَارِيط [شرط] : نيشتر.
=المِشْرَاق-
[شرق] : كسيكه انسانرا با گفته خود خورسند كند، جاى آفتاب گرفتن در زمستان.
=المَشْرَب-
ج مَشَارب [شرب] : آب، سقاخانه، هوى و هوس؛ «وافق الأمرُ مَشْرَبَهُ» : امر موافق طبع و ميل شد.
=المَشْرُبَة-
[شرب] : مرادف (المشرَبَة) است.
=المَشْرَبَة-
ج مَشَارِب [شرب] : جاى آشاميدن آب، آبشخور، اطاق آبخورى، زمين نرم و هميشه سر سبز.
=المَشْرَة-
شاخه هاى سبز و نرم درخت، برگهاى سبز درخت كه چوپان با چوبدستى خود آنرا فرو ريزد، برگ سبزى كه تازه مى رويد، علفهاى كوتاه كه بلند نشده باشد، جامه.
=المَشَرَة-
«مَشْرَةُ الأَرض» : نخستين گياه كه از زمين درآيد و جوانه زند.
=المُشْرِسَة-
[شرس] : «أَرْضٌ مُشْرِسَةٌ» : زمين پر از خار.
=المِشْرَط-
ج مَشَارِط [شرط] : نيشتر.
=المِشْرَطَة-
ج مَشَارِط [شرط] : مرادف (المِشْرَط) است.
=المَشْرَع-
ج مَشَارِع [شرع] : آبشخور.
=المِشْرَع-
[شرع] : (مو) : آبزارى كه با آن سرعت حركت امواج موسيقى را در درجات مختلف مى سنجند.