فهرس الكتاب

الصفحة 770 من 1009

=لَحَمَ-

-لَحْمًا الأَمْرَ: آنرا محكم كرد،- الصّائغُ الفِضَّةَ: زرگر نقره را لحيم كرد،-- لَحْمًا القَصَّابُ العَظْمَ: قصاب گوشت را از استخوان جدا كرد،- هُ: به او گوشت خورانيد، به او زيان رسانيد.

=لَحِمَ-

-لَحْمًا بالمكان: در آنجا ماند،- الصَّقْرُ و نحوُهُ: باز آرزوى گوشت كرد،- لَحَمًا:

پر گوشت بود، بسيار ميل به گوشت داشت.

=لَحُمَ-

-لَحَامَةً: چاق و پر گوشت شد، بسيار ميل به گوشت كرد.

=لُحِمَ-

-لَحْمًا: كشته شد.

=اللَّحْم-

ج لِحَام و لُحُوم و لِحْمَان و لُحْمَان و أَلْحُم من جسم الحيوان: گوشت خالص؛ «لَحْمُ كُلِّ شي ءٍ، باطن و مغز هر چيزى؛ «لَحْمُ البحرِ» :

نام كرمى است.

=اللَّحْم-

ج لِحَام و لُحُوم و لِحْمَان و لُحْمَان و أَلْحُم من جسم الحيوان: گوشت خالص؛ «لَحْمُ كُلَّ شى ءٍ، باطن و مغز هر چيزى؛ «لَحْمُ البحرِ» :

نام كرمى است.

=اللَّحَم-

ج لِحَام و لُحُوم و لِحْمَان و لُحْمَان و ألْحُم من جسم الحيوان: گوشت.

=اللَّحِم-

فربه، كسيكه بسيار ميل به گوشت دارد، و از حيوانات نام شير است؛ «بازٌ لَحِمٌ» : بازى كه گوشت مى خورد يا ميل به آن دارد.

=اللُّحْمَة-

ج لُحَم: خويش و قومي، وصله زدن به پيراهن، آنچه كه باز از شكار خود مورد خوراك قرار مى گيرد.

=اللَّحْمَة-

يك قطعه گوشت؛ «لَحْمَةُ الثوبِ» :

وصله پيراهن.

=لَحَنَ-

-لَحْنًا و لَحَنًا و لُحُونًا و لَحَانَةً و لَحَانِيَةً في كلامهِ أو في القراءَة: در گفتار يا خواندن دچار اشتباه در اعراب شد،- لَحْنًا لفلانٍ: سخنى با او گفت كه خود بفهمد و بر ديگرى پوشيده ماند،- اليهِ: بسوى او رفت و بوى تمايل نمود،- قَوْلَهُ: سخن او را فهميد.

=لَحِنَ-

-لَحْنًا الرجُلُ: دليل او را فهميد و متوجه شد،- الكلامَ: آنرا فهميد.

=لَحَّنَ-

تَلْحِينًا [لحن] هُ: اشتباه بر او گرفت،- في القراءَة: با ذوق و خوشحالى خواند،- الأناشيدَ: براى سرودها آهنگ تصنيف كرد.

=اللَّحْن-

مصدر است،- ج الْحَان و لُحُون: در كلام و سخن بمعناى اشتباه در اعراب و بناست مانند رفع منصوب يا فتح مضموم،- من الأصوات: آهنگهاى مختلف؛ «لَحْنُ الكلامِ» : محتواى گفتار؛ «صناعةُ الأَلْحانِ» :

تصنيف آهنگهاى موسيقى-.

=اللَّحَن-

زبان، زيركى.

=اللَّحِن-

زيرك.

=اللُّحْنَة-

كسيكه مردم اشتباه او را گوشزد كنند.

=اللُّحَنَة-

كسيكه بسيار سخن بغلط گويد، كسيكه غلط ديگران را بگيرد.

=اللَّحْوُس-

حريص و آزمند.

=اللَّحُوس-

آنكه دنبال شيرينى است مانند مگس.

=اللِّحُوظ-

تنگ و باريك.

=اللِّحَوِيّ-

[لحي] : ريشو، منسوب به ريش است.

=اللَّحْي-

ج أَلْحٍ و لُحِيّ [لحي] : استخوان فك كه بر روى آن دندانهاست، جاى روئيدن موى ريش؛ «لَحْيا الغدير» : دو طرف بركه.

=اللَّحْيَانُ-

مرد ريش بلند.

=اللِّحْيَان-

[لحي] : شكافهاى روى زمين كه بر اثر سيل حادث شده است، آب جوى كم و باريك.

=اللَّحْيَانَة-

[لحي] : مؤنث (اللَّحْيَان) است.

=اللِّحْيَانَة-

[لحي] : واحد (اللِّحْيَان) است.

=اللِّحْيانيّ-

[لحي] : كسيكه داراى ريش بلند و پر پشت است.

=اللِّحْيَة-

ج لِحىً و لُحىً [لحي] : ريش؛ «لِحْيَةُ التيْسِ» (ن) : نام گياهى است كه ريشه آن ماده غذائى است؛ «لِحْيَةُ الْحِمارِ» : گياهى است بنام گشنيز.

=اللَّحِيظ-

همسان و مانند.

=اللَّحِيم-

چاق و فربه، كشته.

=لَخَّ-

-لَخًّا و لَخِيخًا [لخّ] تْ عينُهُ: اشك چشم او بسيار است و پلكهاى آن كلفت شد،- في الْكَلام: گفتار خود را دو رنگ و شگفت آور بيان نمود،- لَخًّا هُ: او را سيلى زد،- هُ بالطِّيب: او را عطر آلود كرد.

=لَخِخَ-

-لَخَخًا تْ عينُهُ: اشك چشم او بسيار و پلكهاى آن كلفت شد.

=اللَّخِخَة-

«عَيْنٌ لَخِخَةٌ» : چشمى كه بسيار اشك ريزد با پلكهاى كلفت.

=لَخِصَ-

-لَخَظًا: پلك بالاى چشمش باد كرده بود،- تْ عَينُهُ: چشم او و اطراف آن ورم كرد.

=لَخَّصَ-

تَلْخِيصًا [لخص] الكلامَ: سخن را خلاصه و كوتاه كرد، بيان كرد و توضيح داد،- الشَّي ءَ: آنرا خلاصه نمود.

=اللَّخَص-

مصدر است، باد كردن و كلفت شدن چشمها از بدو خلقت.

=اللَّخِص-

«ضَرْعٌ لَخِصٌ» : پستان بزرگ و فربه كه شير با سختى از آن خارج شود؛ «رَجُلٌ لَخِصٌ» : مردى كه پلك بالاى چشم او باد كرده است.

=اللَّخْصَاء-

مؤنث (الأَلْخَص) است، «عينٌ لَخْصَاء» : چشم پُر پي.

=اللَّخَصَة-

ج لِخَاص: گوشت داخل چشم.

=لَخِنَ-

-لَخَنًا: كثيف و بد بوى شد،- الرّجُلُ: به زشتى سخن گفت، زير بغل و كشاله هاى ران وى بوى بد داد.

=اللَّخْنَاء-

مؤنّث (الألْخَن) است.

=لَدَّ-

-لَدًّا [لدّ] الرجُلَ: با او دشمنى سخت نمود، با او مجادله كرد و بر او چيره شد،- هُ عن الشي ءِ: او را منع كرد،-- لَدَدًا:

دشمن سرسختى شد.

=اللَّدّ-

ج أَلِدَّة [لدّ] : دشمن سرسخت.

=لَدَى-

[لدي] : ظرف مكان است و مبني است بمعناى (لَدُنْ) ؛ «لديَّ مالٌ» : پول دارم.

=اللَّدَّاء-

[لدّ] : مؤنث (الأَلَدّ) است.

=اللُّدَّاغ-

خار يا نوك تيز آن.

=اللُّدَّاغَة-

من الرجال: بد زبان.

=اللِّدَة-

[ولد] : مصدر است، هنگام تولد،- ج لِدَات و لدُون: همسال و همسن؛ «فلانٌ لِدَتِى» : فلانى همسال من است؛ مثنّاى اين كلمه (لِدَانِ) است.

=لَدَّدَ-

تَلْدِيدًا [لدّ] هُ: او را شگفت زده كرد،- بِهِ: معايب و نواقص او را بر شمرد و اشاعه

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت