-لَحْمًا الأَمْرَ: آنرا محكم كرد،- الصّائغُ الفِضَّةَ: زرگر نقره را لحيم كرد،-- لَحْمًا القَصَّابُ العَظْمَ: قصاب گوشت را از استخوان جدا كرد،- هُ: به او گوشت خورانيد، به او زيان رسانيد.
-لَحْمًا بالمكان: در آنجا ماند،- الصَّقْرُ و نحوُهُ: باز آرزوى گوشت كرد،- لَحَمًا:
پر گوشت بود، بسيار ميل به گوشت داشت.
-لَحَامَةً: چاق و پر گوشت شد، بسيار ميل به گوشت كرد.
-لَحْمًا: كشته شد.
=اللَّحْم-
ج لِحَام و لُحُوم و لِحْمَان و لُحْمَان و أَلْحُم من جسم الحيوان: گوشت خالص؛ «لَحْمُ كُلِّ شي ءٍ، باطن و مغز هر چيزى؛ «لَحْمُ البحرِ» :
نام كرمى است.
=اللَّحْم-
ج لِحَام و لُحُوم و لِحْمَان و لُحْمَان و أَلْحُم من جسم الحيوان: گوشت خالص؛ «لَحْمُ كُلَّ شى ءٍ، باطن و مغز هر چيزى؛ «لَحْمُ البحرِ» :
نام كرمى است.
=اللَّحَم-
ج لِحَام و لُحُوم و لِحْمَان و لُحْمَان و ألْحُم من جسم الحيوان: گوشت.
=اللَّحِم-
فربه، كسيكه بسيار ميل به گوشت دارد، و از حيوانات نام شير است؛ «بازٌ لَحِمٌ» : بازى كه گوشت مى خورد يا ميل به آن دارد.
=اللُّحْمَة-
ج لُحَم: خويش و قومي، وصله زدن به پيراهن، آنچه كه باز از شكار خود مورد خوراك قرار مى گيرد.
=اللَّحْمَة-
يك قطعه گوشت؛ «لَحْمَةُ الثوبِ» :
وصله پيراهن.
=لَحَنَ-
-لَحْنًا و لَحَنًا و لُحُونًا و لَحَانَةً و لَحَانِيَةً في كلامهِ أو في القراءَة: در گفتار يا خواندن دچار اشتباه در اعراب شد،- لَحْنًا لفلانٍ: سخنى با او گفت كه خود بفهمد و بر ديگرى پوشيده ماند،- اليهِ: بسوى او رفت و بوى تمايل نمود،- قَوْلَهُ: سخن او را فهميد.
=لَحِنَ-
-لَحْنًا الرجُلُ: دليل او را فهميد و متوجه شد،- الكلامَ: آنرا فهميد.
=لَحَّنَ-
تَلْحِينًا [لحن] هُ: اشتباه بر او گرفت،- في القراءَة: با ذوق و خوشحالى خواند،- الأناشيدَ: براى سرودها آهنگ تصنيف كرد.
=اللَّحْن-
مصدر است،- ج الْحَان و لُحُون: در كلام و سخن بمعناى اشتباه در اعراب و بناست مانند رفع منصوب يا فتح مضموم،- من الأصوات: آهنگهاى مختلف؛ «لَحْنُ الكلامِ» : محتواى گفتار؛ «صناعةُ الأَلْحانِ» :
تصنيف آهنگهاى موسيقى-.
=اللَّحَن-
زبان، زيركى.
=اللَّحِن-
زيرك.
=اللُّحْنَة-
كسيكه مردم اشتباه او را گوشزد كنند.
=اللُّحَنَة-
كسيكه بسيار سخن بغلط گويد، كسيكه غلط ديگران را بگيرد.
=اللَّحْوُس-
حريص و آزمند.
=اللَّحُوس-
آنكه دنبال شيرينى است مانند مگس.
=اللِّحُوظ-
تنگ و باريك.
=اللِّحَوِيّ-
[لحي] : ريشو، منسوب به ريش است.
=اللَّحْي-
ج أَلْحٍ و لُحِيّ [لحي] : استخوان فك كه بر روى آن دندانهاست، جاى روئيدن موى ريش؛ «لَحْيا الغدير» : دو طرف بركه.
=اللَّحْيَانُ-
مرد ريش بلند.
=اللِّحْيَان-
[لحي] : شكافهاى روى زمين كه بر اثر سيل حادث شده است، آب جوى كم و باريك.
=اللَّحْيَانَة-
[لحي] : مؤنث (اللَّحْيَان) است.
=اللِّحْيَانَة-
[لحي] : واحد (اللِّحْيَان) است.
=اللِّحْيانيّ-
[لحي] : كسيكه داراى ريش بلند و پر پشت است.
=اللِّحْيَة-
ج لِحىً و لُحىً [لحي] : ريش؛ «لِحْيَةُ التيْسِ» (ن) : نام گياهى است كه ريشه آن ماده غذائى است؛ «لِحْيَةُ الْحِمارِ» : گياهى است بنام گشنيز.
=اللَّحِيظ-
همسان و مانند.
=اللَّحِيم-
چاق و فربه، كشته.
=لَخَّ-
-لَخًّا و لَخِيخًا [لخّ] تْ عينُهُ: اشك چشم او بسيار است و پلكهاى آن كلفت شد،- في الْكَلام: گفتار خود را دو رنگ و شگفت آور بيان نمود،- لَخًّا هُ: او را سيلى زد،- هُ بالطِّيب: او را عطر آلود كرد.
=لَخِخَ-
-لَخَخًا تْ عينُهُ: اشك چشم او بسيار و پلكهاى آن كلفت شد.
=اللَّخِخَة-
«عَيْنٌ لَخِخَةٌ» : چشمى كه بسيار اشك ريزد با پلكهاى كلفت.
=لَخِصَ-
-لَخَظًا: پلك بالاى چشمش باد كرده بود،- تْ عَينُهُ: چشم او و اطراف آن ورم كرد.
=لَخَّصَ-
تَلْخِيصًا [لخص] الكلامَ: سخن را خلاصه و كوتاه كرد، بيان كرد و توضيح داد،- الشَّي ءَ: آنرا خلاصه نمود.
=اللَّخَص-
مصدر است، باد كردن و كلفت شدن چشمها از بدو خلقت.
=اللَّخِص-
«ضَرْعٌ لَخِصٌ» : پستان بزرگ و فربه كه شير با سختى از آن خارج شود؛ «رَجُلٌ لَخِصٌ» : مردى كه پلك بالاى چشم او باد كرده است.
=اللَّخْصَاء-
مؤنث (الأَلْخَص) است، «عينٌ لَخْصَاء» : چشم پُر پي.
=اللَّخَصَة-
ج لِخَاص: گوشت داخل چشم.
=لَخِنَ-
-لَخَنًا: كثيف و بد بوى شد،- الرّجُلُ: به زشتى سخن گفت، زير بغل و كشاله هاى ران وى بوى بد داد.
=اللَّخْنَاء-
مؤنّث (الألْخَن) است.
=لَدَّ-
-لَدًّا [لدّ] الرجُلَ: با او دشمنى سخت نمود، با او مجادله كرد و بر او چيره شد،- هُ عن الشي ءِ: او را منع كرد،-- لَدَدًا:
دشمن سرسختى شد.
=اللَّدّ-
ج أَلِدَّة [لدّ] : دشمن سرسخت.
=لَدَى-
[لدي] : ظرف مكان است و مبني است بمعناى (لَدُنْ) ؛ «لديَّ مالٌ» : پول دارم.
=اللَّدَّاء-
[لدّ] : مؤنث (الأَلَدّ) است.
=اللُّدَّاغ-
خار يا نوك تيز آن.
=اللُّدَّاغَة-
من الرجال: بد زبان.
=اللِّدَة-
[ولد] : مصدر است، هنگام تولد،- ج لِدَات و لدُون: همسال و همسن؛ «فلانٌ لِدَتِى» : فلانى همسال من است؛ مثنّاى اين كلمه (لِدَانِ) است.
=لَدَّدَ-
تَلْدِيدًا [لدّ] هُ: او را شگفت زده كرد،- بِهِ: معايب و نواقص او را بر شمرد و اشاعه