فهرس الكتاب

الصفحة 493 من 1009

است و يا اينكه هفت سوره ى نخست قرآن مجيد است،- ج اسْبُع و سِبَاع و سُبُوع و سُبُوعَة: بر هر حيوان درنده اطلاق مى شود، و در زبان متداول بمعناى شير مى باشد،- مِنَ الطّيرِ: پرنده ى گوشتخوار؛ «يَومُ السبْعِ» : روز قيامت.

=السَّبُع-

ج أَسْبُع و سِبَاع و سُبُوع و سُبُوعة: هر حيوان درنده و شكار كننده.

=السَّبَع-

ج أَسْبُع و سِبَاع و سُبُوع و سُبُوعة: مترادف (السَّبُع) است.

=السَّبْعة-

عدد هفت (7) مؤنث (السَّبُع) :

جانور درنده است.

=السَّبُعَة-

مؤنث (السَّبُع) است.

=السَّبعُون-

من العدد: هفتاد (70) ، اين واژه كاربرد مذكر و مؤنث دارد.

=السَّبْعِينِيّ-

مرد هفتاد ساله.

=سَبَغَ-

-سُبُوغًا العيشُ: زندگى خوب و فراخ شد،- الثَوبُ: جامه بلند و به زمين كشيده شد،- الى وَطَنِهِ: به ميهن خود اظهار علاقه و تمايل كرد،- المَطَرُ: باران به زمين رسيد،- الشي ءُ: آن كار تمام شد.

=السَّبْغة-

رفاه و فراخ در زندگى.

=سَبَقَ-

-سَبْقًا هُ الى كذا: بر او پيشى گرفت و سبقت جست؛ «سَبَقَ السَّيْفُ العَذَل» : اين مثل را درباره چيزى گويند كه قبل از اصلاح از بين رود.

=سَبَّقَ-

تَسْبِيقًا هُ: شرط بندى را از او برد يا باخت،- تِ الشّاةُ: گوسفند بچه ى خود را ناتمام افكند،- الطَّيرَ: پاى پرنده را با بند بست،- البَدْرَةَ بينَ الشعَراءِ: جايزه ى نقدى در ميان شاعران قرار داد تا برنده ى شعر آنرا بگيرد،- الساعَةَ: ساعت را جلو آورد،- عَليهِ فِي الكَلَامِ: سخن او را بريد و نگذاشت چيزى بگويد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=السَّبَقَ-

ج أَسْبَاق: گروگان يا آنچه را كه مسابقه دهندگان جايزه تعيين كنند.

=السِّبْقَان-

؛ «هما سِبْقَانِ» : آن دو با هم مسابقه ميدهند.

=السُّبْقَة-

مترادف (السَّبَق) است.

=سَبَكَ-

-سَبْكًا الفضَّةَ: نقره را گداخت و در قالب ريخت،- الكَلامَ: سخن را اصلاح و نيكو كرد،- تْهُ التجَارِبُ: تجربه ها او را آزمود.

=سَبَّكَ-

تَسْبِيكًا الفضَّةَ: مترادف (سَبَكَها) است،- الكَلامَ: سخن را نيكو گردانيد.

=السَّبْك-

مص؛ «صنَاعةُ سَبْكِ المَعَادِن» :

صنعت استخراج معادن و زدودن آنها براى بكار بردن در صنايع.

=السبِكْتروسْكُوب-

دوربينى است ويژه ى ديدن رنگهاى رنگين كمان و طيف نورى كه در نور خورشيد بسان خطوط ديده مى شود. اين واژه يونانى است.

=سَبَّلَ-

تَسْبِيلًا [سبل] السترَ: پرده را گسترانيد و فرو آويخت،- شَعْرَهُ: موى سر خود را صاف كرد و فرو آويخت. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- المَالَ: مال را در راه خدا مصرف كرد،- الشي ءَ: آن چيز را رايگان كرد.

=السَّبَل-

خوشه، اسم است از (اسْبَلَ الدَّمعُ او الْمَطَرُ) ، قطرات باران پيش از رسيدن به زمين، باران يا خون روان، بينى، عارضه ايست كه در چشم پديد مىيد؛ «سَبَلٌ مِن رِمَاحِ» : دسته اى از نيزه ها.

=السَّبْلَاء-

«امرأةٌ سَبْلَاء» : زنى كه شارب يا سبيل داشته باشد؛ «عَينٌ سَبْلَاء» : چشمى كه مژگان دراز داشته باشد.

=السَّبَلَة-

خوشه،- عندَ النجّارِين: و در اصطلاح نجاران سوهان نازك است كه با آن دندانه هاى اره را تيز مى كنند،- ج سِبَال:

موى شارب يا سبيل، جلوى ريش، دايره ى كوچكى كه در ميان لب بالا مى باشد.

=السُّبُلَة-

مترادف (السنْبُلة) : خوشه است.

=السَّبَنْتَى-

ج سَبَانِت و سَبَاتِ و سَبَاتَى [سبن و سبت] :

مرد دلير و پيشرو در جنگ،- (ح) : پلنگ.

=السَّبَنْتَاة-

مؤنث (السَّبَنْتَى) است.

=سُبِه-

سَبْهًا: بر اثر پيرى عقل او از سر بدر رفت.

=سُبِّهَ-

تَسْبِيهًا: مترادف (سُبِهَ) است.

=السَّبَه-

بدر رفتن عقل از سركه بر اثر پيرى پديد مىيد.

=السَّبُوح-

ج سُبَحَاء: مترادف (السَّابِح) است؛ «فَرَسٌ سَبُوحٌ» : اسب تندرو با گامهاى فراخ.

=السُّبُّوح-

مترادف (السَّبُّوح) است.

=السَّبُّوح-

از صفات خداوند متعال است.

=السَّبُّورة-

تخته ى سياه يا لوح سنگى كه بر روى آن مى نويسند و پاك مى كنند. نام ديگر آن (لَوحُ الْحَجَر) است.

=السَّبُوق-

من الخيل: اسب مسابقه دهنده و پيشى گيرنده.

=السَّبُولَة-

مترادف (السنْبُلة) است.

=السَّبْي-

[سبي] : آنچه كه به اسارت گرفته مى شود؛ «جاؤُوا بِسَبْي كثيرٍ» : اسيرِ بسيار گرفتند. و اغلب واژه هاى (الأَسْر) را براى مردان اسير و (السَّبْى) را براى زنان اسير بكار مى برند،- ج سُبِيّ؛ «سَبْيُ الحَيَّةِ» : پوست مار كه آنرا افكند.

=السَّبِيّ-

ج سَبَايَا [سبي] : مرد اسِير؛ «غلامٌ سَبِيٌّ» : جوان اسير، زن اسير؛ «جَاريةٌ سَبِيّ» :

زن اسير؛ «سَبِيُّ الحَيَّةِ» : پوست مار كه آنرا افكند.

=السَّبِى ء-

[سبأ] من الحيَّة: پوست مار كه افكنده شود.

=السَّبِيئة-

[سبأ] : مي.

=السَّبِيب-

ج سَبَائِب [سبّ] :

گيسو،- مِنَ الْفَرَس: موى دم اسب يا پيشانى آن.

=السَّبِيبَة-

ج سَبَائِب: دسته ى موى، گيسو، پارچه ى كتاني نازك،- مِن الفَرَس: موى دم اسب يا موى پيشانى و يال آنست.

=السَّبِيَّة-

[سبي] : زن اسير، مي كه از شهرى به شهرى ديگر برند، مرواريد كه غواص از دريا آن را بر آورد.

=السَّبِيخ-

پرِ مرغ يا گلوله ى پنبه و مانند آنها كه پراكنده شده باشد.

=السَّبِيخَة-

ج سَبَائِخ: يك گلوله ى پنبه يا دانه اى از پر مرغ؛ «طارَتْ سَبَائِخُ القُطْنِ» :

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت