فهرس الكتاب
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
- 📄
بر روى آن بعضى از انواع قارچ مى رويد كه براى گندم زيان آور است، زرشك.
(ن) : پرتقال كه از تيره ى (البُرتُقَالِيَّات) است و در مناطق گرمسيرى و مديترانه اى كشت مى شود.
=البُرْتُقَالة-
واحد (البُرتُقَال) است.
=البُرْتُقَان-
(ن) : بمعناى (البُرتقَال) است.
=البُرْتُقَانة-
واحد (البُرتُقَان) است.
=البُرْثُن-
ج بَرَاثِن [برثن] : چنگال جانوران درنده و پرندگان.
=بَرَجَ-
-بَرَجًا الشي ءُ: آن چيز آشكار و بر آمده شد.
=بَرَّجَ-
تَبْرِيجًا: بُرج ساخت.
=البُرْج-
ج بُرُج و أَبْرَاج و أبْرِجة: قلعه، دژ، كاخ، ساختمان بلندى به گونه ى دايره يا مربع بطور مستقل يا جزئى از ساختمان،- (فك) : يكى از برجهاى آسمانى كه معمولا دوازده برج بدين ترتيب مى باشند: حَمَل، ثور، جوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قوس، جدي، دلو، حوت؛ «فَلَكُ الْبُرُوج» : به واژه ى (الفَلَكَ) رجوع شود.
=البَرَج-
ج أَبْرَاج: آنچه كه نمايان و هويدا باشد.
=البِرْجَاس-
گونه اى زين كه بر پشت ستوران نهند.
=البَرْجَل-
ج بَرَاجلِ: پرگار كه معمولا در نقشه كشى بكار مى رود، مترادف (البِيكَار) است.
=البُرْجُمَة-
ج بَرَاجِم (ع ا) : مفاصل انگشتان يا استخوانهاى كوچك در دست و پا.
=البِرْجِيس-
[فك] : نام ستاره ى مشترى است.- اين واژه فارسى است-
بَرَحَ-
-بُرُوحًا الصيدُ: شكار از سمت راست توبه سمت چپ گذشت.
=بَرَحَ-
-بَرَاحًا و بَرَحًا المكانَ و منه: آن جاى را ترك كرد،- الخَفَاءُ: آن كار پنهان آشكار شد؛ «ما بَرِحَ» : از افعال ناقصه است بمعناى (مَا زَالَ) ؛ «ما بَرِحَ يَكْتُبُ» : همچنان پيوسته مى نوشت.
=بَرَّحَ-
تَبْرِيحًا بهِ الأمرُ: آن كار او را خسته و آز رده ساخت،- اللّهُ عَنْكَ: خداوند خستگى و آزاردگى را از تو برطرف كند.
=البَرْح-
ج أَبْرَاح: سختى، آزردگى، شرّ، ستم.
=البُرَحَاء-
اندوه، غم.
=بَرَدَ-
-بَرْدًا: سرد شد،- الْعَيْنَ: چشم را سرمه كشيد،- اللَّيْلُ و بَرَدَ عَلَيْنَا: سرماى شب در ما اثر كرد،- الْخُبْزَ: نان را سرد كرد،- الوَجَعَ: درد را ساكن و آرام كرد،- فُلانٌ: فلانى سست شد؛ «جَدَّ فِى الأَمْرِ ثُمَّ بَرَدَ» : در آن كار كوشيد و سپس سست شد،- الحَقُّ عَلَيْهِ او لَهُ: حق بر او ثابت شد،- الحَدِيدَ: آهن را با سوهان ساييد.
=بَرُدَ-
-بُرُودَةً: آن چيز سرد شد.
=بُرِدَ-
تِ الارضُ: زمين تگرگ زده شد،- الْقَومُ: آن قوم سرما زده يا تگرگ زده شدند.
=بَرَّدَ-
تَبْرِيدًا هُ: آن چيز را سرد كرد؛ «بَرَّدَ عَنْهُ» : در آن چيز فتور كرد و سست شد،- الحَقَّ: حق را ثابت و لازم كرد.
=البُرْد-
ج بُرُود و أَبْرَاد و أَبْرُد: جامه اى راه راه، پارچه اى از پشم سياه كه بگونه ى لحاف دوزند.
=البَرْد-
سرد، متضاد (الْحَرّ) است.
=البَرَد-
تگرگ و باران منجمد كه بگونه ى دانه بر زمين فرو ريخته مى شود.
=البُرَدَاء-
تب و لرز.
=البَرْدَاق-
ج بَرَادِيق: آفتابه، كوزه.
=البُرْدَة-
ج بُرَد: واحد (البُرْد) است.
=البَرَدَة-
واحد (البَرَد) است.
=البِردْج-
گونه اى بازى ورق كه چهار نفر با هم بازى كنند و 52 ورق مى باشد.
=البَرْدَعة-
پوششى كه بر پشت ستور اندازند.
=البُرْدِيّ-
گونه اى از بهترين خرما.
=البَرْدِيّ-
(ن) : گياهى است آبى مانند ني از رسته ى (السُّعْدِيَّات) كه در گذشته از پوست آن براى نوشتن استفاده مى شده است؛ «عِلْمُ البَرْديَّات» : ويژه ى آموزش و مطالعه ى نوشته هاى بر روى اين كاغذ است.
=البَرْدِيَّة-
ترى و خيسى پوست بدن، آغاز تب.
=البَرْدُيوط-
يكى از رتبه هاى كليساى شرقى است- اين واژه يونانى است-
البَرْذَعَة-
مترادف (البَرْدَعَة) است.
=بَرْذَنَ-
بَرْذَنَةً الفرسُ: اسب مانند (البِرْذَوْن) اسب تا تارى راه رفت.
=البِرْذَوْن-
م بِرْذَوْنَة، ج بَرَاذِين (ح) : ستورى كه بار سنگين بردارد، اسب تركى يا تاتارى.
خلاف اين اسم (العِراب) است.
=بَرَّرَ-
تَبرِيرًا هُ: او را پاك و تزكيه كرد، او را به نيكى ستود.
=بَرَزَ-
-بُرُوزًا: به سوى زمين فراخ درآمد، پس از پنهان شدن نمايان گرديد، آشكار شد.
=بَرِزَ-
-بَرَزًا: پس از پنهان شدن آشكار گرديد.
=بَرُزَ-
-بَرَازَةً: در دانش و دليرى بر ياران خود برترى يافت.
=بَرَّز-
تَبْرِيزًا: مدفوع بيرون افكند،- الشَّيْ ءَ:
آن چيز را آشكار كرد،- الْفَرَسُ: اسب در مسابقه بر ساير اسبان جلو افتاد،- في كَذَا:
در كارى ماهر شد،- عَلَيهِ فِي كَذَا: بر و در كار يا امرى برترى يافت.
=البَرْزَخ-
ج بَرَازخ: حاجز يا حجاب كه ميان دو چيز قرار گيرد، زمينى باريك كه ميان دو دريا قرار گرفته باشد، دماغه، فاصله ى زمانى ميان دنيا و آخرت از هنگام مرگ تا قيامت؛ «بَرَازِخُ الإيمَان» : آنچه كه ميان شك و يقين است.
=البُرْزُقَة-
ج بَرَازق (ط) : نوعى نان شيرينى نازك و كنجدى.- اين واژه فارسى است-
البِرْسَام-
(طب) : ورم و آماس پرده ى