فهرس الكتاب

الصفحة 468 من 1009

حرف يازدهم از حروف مبانى است و از حروف اسَلِي بشمار است كه در حسابِ جُمَّل عبارت از (7) مى باشد.

=الرَّائِد-

[زيد] : فا.

=الزَّائِدة-

ج زَوَائِدِ: مؤنث (الزائِد) است؛ «زائِدةُ الكبدِ» (ع ا) : زائده ى كبد يا پاره اى كوچك از جگر كه در كنار آن قرار گرفته است؛ «الزائِدَةُ الدُّودِيَّة» (طب) : آماسى است كه در زائده ى روده ى اعور پديد مىيد و بر آن (آپانديس) اطلاق مى شود؛ «الزَّوَائِد مِنَ الْاسْنانِ» : دندانهاى زائدى كه در پس دندانهاى نيش در آيد.

=الزَّائِر-

[زأر] : صداى شير بهنگام غريدن كه از سينه در آورد.

=الزَّائِر-

ج زائِرون و زُوَّر و زُوَّار [زور] :

ديدار كننده، زيارت كننده، ويزيتور.

=الزَّائِرة-

ج زُوَّر و زَوْر و زائِرَات: مؤنث (الزَّائِر) است براى زيارت كننده.

=الزَّائِغ-

ج زاغَة و زَائِغُون [زيغ] : فا، نيرومند.

=الزَّائِف-

ج زُيَّف و زُيُوف [زيف] : فا،- مِنَ الدَّراهِم: پول تقلّبى، سكّه ى قلب.

=الزَّائِل-

[زول] : رونده، عبور كننده، نابود شده.

=الزَّائِلة-

ج زَوَائِل: مؤنث (الزَّائِل) است، هر جاندار يا هر جنبنده اى، شكار؛ «زَائِلةُ الزَّوَائِل» : ستارگان آسمان.

=الزَّائِن-

[زين] : «امرأَةٌ زائِنٌ» : زن آرايشكرده.

=زابَنَ-

مُزَابَنَةً [زبن] هُ: او را راند و به وى صدمه رسانيد.

=زاتَ-

-زَيْتًا [زيت] الطعامَ: در غذا روغن زيتون ريخت،- الْقومَ: به آن قوم زيتون خورانيد يا به آنها زيتون داد،- الشَّي ءَ: آن چيز را با روغن زيتون چرب كرد.

=زاجَ-

-زَوْجًا [زوج] بينهم: آنها را بر ضد يكديگر برانگيخت و فتنه افكند.

=الزَّاج-

[ك] : زاج. نمكى است كه در رنگرزى بكار برده مى شود و در زبان متداول به آن (الجَاز) گويند. اين واژه فارسى است.

=الزَّاجر-

فا؛ «زاجرُ الإنْسَان» : ضمير يا وجدان انسان است.

=الزَّاجَل-

ج زَوَاجل: فرمانده ى لشكر، حلقه ى آهن ته نيزه، چوبى كه همانند حلقه است و با آن بند مشك را بندند.

=الزَّاجِل-

آنكه با صداى بلند بانگ زند، آنكه ديگران را به طرب آورد،- ج زَوَاجِل:

فرمانده ى لشكر، حلقه آهن تهِ نيزه، چوبى كه با آن بند مشك را بندند؛ «حَمَامُ الزَّاجِل» : كبوتر نامه بر.

=زاحَ-

-زَوْحًا و زَوَاحًا [زوح] عن المكان: از آن مكان رفت و دور شد، رفت،- تِ العِلَّة:

بيمارى بر طرف شد،- زَوْحًا الإبلَ: شتران را پراكنده كرد.

=زاحَ-

-زَيْحًا و زُيُوحًا و زَيَحَانًا [زيح] : دور شد و رفت،- اللِّثَامَ: نقاب از چهره برافكند.

=زاحَرَ-

مُزَاحَرَةً [زحر] هُ: با او دشمنى كرد.

=زاحَفَ-

مُزَاحَفَةً و زِحَافًا [زحف] القومُ القومَ: آن قوم بر قوم ديگر يورش بردند و بر يكديگر تاختند.

=الزَّاحِف-

فا،- ج زَوَاحِف مِن السّهَام: تيرى كه بدون قصد رها شود ولى به لغزد و به هدف برخورد كند؛ «بَعِيرُ زَاحِفٌ» : شتر درمانده كه سپل خود را بر زمين كشد.

=الزِّاحِفَة-

ج زَوَاحف: مؤنث (الزاحِف) است، به معناى (الزَّاحِف) است و تاء براى مبالغه است.

=الزَّاحِل-

آنكه دور باشد، آنكه از جاى خود دور شده باشد.

=زاحَمَ-

مُزَاحَمَةً و زِحَامًا [زحم] هُ: بر او فشار آورد، مزاحمت ايجاد كرد،- الخَمْسِينَ: به سنّ پنجاه سالگى نزديك شد.

=الزَّاخِر-

فا، مرد شادمان، بخشنده. هر چيز پُر، بلند پرواز،- من الشَّرَفِ: بزرگوار و ارجمند؛ «فُلانٌ بَحْرٌ زَاخِرٌ» : اين تعبير را درباره ى كسى ميگويند كه از دانش بسيار يا بخشندگى و عطاى سرشار بهره مند باشد.

=زادَ-

-زَوْدًا [زود] : توشه را آماده كرد.

=زادَ-

-زَيْدًا و زِيدًا و زَيَدًا و زِيَادَةً و مَزِيدًا و زَيْدَانًا [زيد] : روئيد يا نموّ كرد،- الشي ءَ: آن چيز را بسيار كرد،- فلانٌ: اضافه داد،- هُ كذا:

بر او برترى يافت؛ «زادَه عِلْمًا» : در دانش بر او برترى يافت،- على الشي ء كذا: بر آن چيز مبلغى يا چيزى اضافه كرد؛ «زِدْ على ذلك انْ» : بر آن چيز اضافه كن؛ «زادَ قائلًا» :

در سخن اضافه كرد و گفت،- الشي ء على كَذَا: آن چيز بر آن چيز اضافه شد و تجاور

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت