-فَتْأً [فتأ] النارَ: آتش را خاموش كرد،- هُ عَنِ الأَمْر: او را از آن كار بازداشت يا رام كرد.
=فَتِئَ-
-فَتْأً [فتأ] عنهُ: از او روى گردان شد، او را فراموش كرد؛ «ما فَتِئَ يَفْعَلُ ذَلِكَ» :
همچنان كار مى كرد. اين كلمه از افعال ناقصه مى باشد كه با دو صيغه ماضى و مضارع بكار مى رود.
=فَتَّتَ-
تَفْتِيتًا [فتّ] الشي ءَ: آن چيز را ريز ريز كرد؛ «يُفَتِّتُ الأكْبَادَ اوِ الْقَلْبَ» : باعث غم و اندوه سخت مى شود.
=فَتَحَ-
-فَتْحًا البابَ: درب را باز كرد،- القَنَاةَ: راه آب قنات را باز كرد تا آب در آن روان شود،- سِرَّهُ على فُلانٍ: راز خود را به او گفت،- اللّهُ عَلَيهِ: خداوند او را علم و معرفت آموخت،- المَصْرِفُ اعْتِمَادًا لِفُلانٍ:
بانك براى او اعتبار مالى باز كرد،- الحَاكِمُ بَيْنَ النّاسِ: قاضى ميان مردم حكم كرد،- البِلادَ: كشور را به زور اشغال كرد و بر آن چيره شد،- فتحًا و فَتَاحَةً اللّهُ على فُلانٍ: خدا او را يارى كرد.
=فَتَّحَ-
تَفْتِيحًا: مرادف (فَتَحَ) براى مبالغه است.
=الفَتْح-
مص، گونه اى حركت كلامى كه دهان بر آن باز شود (فتحه) ،- ج فُتُوح:
پيروزى، رزق و روزى كه خدا مى دهد، آب كه در رودخانه ها روان باشد، اولين باران بهارى كه بر زمين بارد؛ «يَومُ الْفَتْحِ» :
روز واپسين؛ «فتْحُ الاعْتِماد» : گشايش اعتبار در بانك.
=الفُتُح-
درب بزرگ و باز، شيشه بزرگ و فراخ.
=الفُتْحَة-
ج فُتَح: شكاف، سوراخ، فخرفروشى انسان به دانش يا دارائى خود.
=الفَتْحَة-
اسم مره از (فَتَحَ) است، علامت فتح (-) ، فَتْحَة.
=فَتِخَ-
-فَتَخًا: مفاصل او سُست و نرم و ناتوان شد.
=الفَتْخَة-
ج فَتَخ و فَتَخَات و فُتُوخ و فِتَاخ: حلقه انگشترى بى نگين. و چنانچه نگين دار باشد به آن (الخاتم) گويند.
=الفَتَخَة-
ج فَتَخَ و فَتَخَات و فُتُوخ و فِتَاخ:
مرادف (الفَتْخَة) است.
=فَتَرَ-
-فُتُورًا و فُتَارًا: پس از سختى كه داشت آرام شد،- المَاءُ: گرمى آب فرو نشست،- فَتْرةً و فُتورًا الحَرُّ: گرما شكسته شد،- فُتورًا وَ فُتَارًا عَنْ الْعَمل: در آن كار كوتاهى كرد،- فَتْرًا و فُتُورًا جِسْمُهُ:
مفصلهاى او نرم و ناتوان شد،- فَتْرًا ه: آن چيز را با فاصله ميان انگشت ابهام و سبابه خود اندازه گرفت.
=فَتَّرَ-
تَفْتِيرًا [فتر] : پس از سختى و تندى و هيجان آرام شد،- السَّحابُ: ابر آماده باران شد،- الرَّجُلَ: او را آرام كرد،- المَاءَ: آب را نيمه گرم كرد.
=الفِتْر-
فاصله ميان دو طرف ابهام و سبابه هنگاميكه باز نگهداشته شوند.
=الفَتَر-
ناتوانى، سُستى.
=الفِتَّر-
(ح) : گونه اى ماهى معروف به (الرَّعَّادة) است كه هرگاه كسى به آن دست زند دچار برق زدگى مى شود.
=الفَتْرَة-
ج فَتَرَات: آتش بَس و متاركه جنگ، فاصله ميان دو زمان، مرحله؛ «فَتْرةُ الانْتِقالِ» : مرحله انتقال؛ «بَينَ فَتْرَةٍ و اخرى» :
بطور متناوب، فاصله زمانى ميان تب نوبه، سستى و ناتوانى،- (ح) : به معناى (الفِتَّر) است.
=فَتشَ-
-فَتْشًا الشي ءَ: چيزى را بررسى كرد،- عَنْهُ: از او باز پُرسى و بازرسى كرد.
=فَتَّشَ-
تَفْتِيشًا [فتش] : مُرادف (فَتَشَ) است.
=فَتَقَ-
-فَتْقًا الشي ءَ: چيزى را به دو نيم كرد،- الثَّوبَ: جامه دوخته را شكافت،- بَينَ الْقَوم: اختلاف ميان آنها افتاد و به جنگ باز گشتند،- الكَلامَ: سخن را درست بيان كرد،- العَجينَ: به خمير مايه خمير تُرش زد،- المسكَ: بوى مشك را با شكافتن نافه ى مشك پخش كرد.
=فَتِقَ-
-فَتَقًا المكانُ: زمين بارور شد.
=فَتَّقَ-
تَفْتِيقًا [فتق] : مرادف (فَتَق) است.
=الفَتْق-
مص،- ج فُتُوق: حاصلخيزى زمين كه در آن گياهان بسيار رويد، بامداد، جا و مكان فراخ،- (طب) : بيمارى فتق.
=الفَتَق-
بامداد، پگاه.
=فَتَكَ-
-فَتْكًا و فِتْكًا و فُتْكًا و فُتُوكًا الرجُلُ:
دلير و قهرمان بود و به كارهاى پر اهميت پرداخت،- بفلان: ناگهان بر فلانى حمله ور شد و يا او را ناگهان كشت؛ «فَتَكَ به فتكًا ذريعًا» : حمله سختى بر او كرد و او را از پاى درآورد،- فِى الأَمر: در آن كار بسيار الحاح كرد،- في الْخُبْث: در پليدى زياده روى كرد،- فتوكًا فِى صناعَتِهِ:
در صنعت خود ماهر شد.
=فَتَلَ-
-فَتْلًا الحبلَ: ريسمان را تافت؛ «فَتَلَ وجهَهُ عَنْهم» : روى خود را از آنان برگردانيد.
=فَتِلَ-
-فَتَلًا: دو پهلوى او با هم فاصله گرفته و برآمده شده اند.
=فَتَّلَ-
تَفْتِيلًا [فتل] الحبل: ريسمان را بافت.
=الفَتْلَاء-
مؤنث (الأَفْتَل) است.
=الفَتْلَة-
ج فَتْل: اسم مرّة از (فَتَلَ) است.
سختى و پيچيدگى عصب دست.
=الفَتَلَة-
ج فَتَل: دانه گياه طلح و يا خاكشير؛ «ما اغْنى عَنكَ فَتَلَةً» : چيزى و لو يك دانه خاكشير به سود تو نبود.
=فَتَنَ-
-فَتْنًا و فُتُونًا هُ: او را بشگفتى انداخت، از او دلجوئى كرد، او را سرگردان كرد، او را به وسوسه انداخت،- الرجُلُ: آن مرد به فتنه كشيده شد،- فِتنَةً و مفتونًا فلانًا: او را گمراه كرد، آزمايش كرد،- فِتنَةً و مفتونًا و فَتْنًا فلانًا عن رأيه: او را از تصميمى كه گرفته بود بازداشت،- فَتْنًا الشي ءَ: آن چيز را سوزاند،- فِتنة الصائغُ الذّهبَ: زرگر طلا را در بوته گداخت تا خوب و بدش را بشناسد.
=فُتِنَ-
آن مرد دچار فتنه شد و مال و عقل خود را از دست داد،- في دينه: آن مرد از دين خود برگشت.
=فَتَّنَ-
تَفْتِينًا [فتن] هُ: او را به شگفتى