فهرس الكتاب

الصفحة 672 من 1009

=فَتَأَ-

-فَتْأً [فتأ] النارَ: آتش را خاموش كرد،- هُ عَنِ الأَمْر: او را از آن كار بازداشت يا رام كرد.

=فَتِئَ-

-فَتْأً [فتأ] عنهُ: از او روى گردان شد، او را فراموش كرد؛ «ما فَتِئَ يَفْعَلُ ذَلِكَ» :

همچنان كار مى كرد. اين كلمه از افعال ناقصه مى باشد كه با دو صيغه ماضى و مضارع بكار مى رود.

=فَتَّتَ-

تَفْتِيتًا [فتّ] الشي ءَ: آن چيز را ريز ريز كرد؛ «يُفَتِّتُ الأكْبَادَ اوِ الْقَلْبَ» : باعث غم و اندوه سخت مى شود.

=فَتَحَ-

-فَتْحًا البابَ: درب را باز كرد،- القَنَاةَ: راه آب قنات را باز كرد تا آب در آن روان شود،- سِرَّهُ على فُلانٍ: راز خود را به او گفت،- اللّهُ عَلَيهِ: خداوند او را علم و معرفت آموخت،- المَصْرِفُ اعْتِمَادًا لِفُلانٍ:

بانك براى او اعتبار مالى باز كرد،- الحَاكِمُ بَيْنَ النّاسِ: قاضى ميان مردم حكم كرد،- البِلادَ: كشور را به زور اشغال كرد و بر آن چيره شد،- فتحًا و فَتَاحَةً اللّهُ على فُلانٍ: خدا او را يارى كرد.

=فَتَّحَ-

تَفْتِيحًا: مرادف (فَتَحَ) براى مبالغه است.

=الفَتْح-

مص، گونه اى حركت كلامى كه دهان بر آن باز شود (فتحه) ،- ج فُتُوح:

پيروزى، رزق و روزى كه خدا مى دهد، آب كه در رودخانه ها روان باشد، اولين باران بهارى كه بر زمين بارد؛ «يَومُ الْفَتْحِ» :

روز واپسين؛ «فتْحُ الاعْتِماد» : گشايش اعتبار در بانك.

=الفُتُح-

درب بزرگ و باز، شيشه بزرگ و فراخ.

=الفُتْحَة-

ج فُتَح: شكاف، سوراخ، فخرفروشى انسان به دانش يا دارائى خود.

=الفَتْحَة-

اسم مره از (فَتَحَ) است، علامت فتح (-) ، فَتْحَة.

=فَتِخَ-

-فَتَخًا: مفاصل او سُست و نرم و ناتوان شد.

=الفَتْخَة-

ج فَتَخ و فَتَخَات و فُتُوخ و فِتَاخ: حلقه انگشترى بى نگين. و چنانچه نگين دار باشد به آن (الخاتم) گويند.

=الفَتَخَة-

ج فَتَخَ و فَتَخَات و فُتُوخ و فِتَاخ:

مرادف (الفَتْخَة) است.

=فَتَرَ-

-فُتُورًا و فُتَارًا: پس از سختى كه داشت آرام شد،- المَاءُ: گرمى آب فرو نشست،- فَتْرةً و فُتورًا الحَرُّ: گرما شكسته شد،- فُتورًا وَ فُتَارًا عَنْ الْعَمل: در آن كار كوتاهى كرد،- فَتْرًا و فُتُورًا جِسْمُهُ:

مفصلهاى او نرم و ناتوان شد،- فَتْرًا ه: آن چيز را با فاصله ميان انگشت ابهام و سبابه خود اندازه گرفت.

=فَتَّرَ-

تَفْتِيرًا [فتر] : پس از سختى و تندى و هيجان آرام شد،- السَّحابُ: ابر آماده باران شد،- الرَّجُلَ: او را آرام كرد،- المَاءَ: آب را نيمه گرم كرد.

=الفِتْر-

فاصله ميان دو طرف ابهام و سبابه هنگاميكه باز نگهداشته شوند.

=الفَتَر-

ناتوانى، سُستى.

=الفِتَّر-

(ح) : گونه اى ماهى معروف به (الرَّعَّادة) است كه هرگاه كسى به آن دست زند دچار برق زدگى مى شود.

=الفَتْرَة-

ج فَتَرَات: آتش بَس و متاركه جنگ، فاصله ميان دو زمان، مرحله؛ «فَتْرةُ الانْتِقالِ» : مرحله انتقال؛ «بَينَ فَتْرَةٍ و اخرى» :

بطور متناوب، فاصله زمانى ميان تب نوبه، سستى و ناتوانى،- (ح) : به معناى (الفِتَّر) است.

=فَتشَ-

-فَتْشًا الشي ءَ: چيزى را بررسى كرد،- عَنْهُ: از او باز پُرسى و بازرسى كرد.

=فَتَّشَ-

تَفْتِيشًا [فتش] : مُرادف (فَتَشَ) است.

=فَتَقَ-

-فَتْقًا الشي ءَ: چيزى را به دو نيم كرد،- الثَّوبَ: جامه دوخته را شكافت،- بَينَ الْقَوم: اختلاف ميان آنها افتاد و به جنگ باز گشتند،- الكَلامَ: سخن را درست بيان كرد،- العَجينَ: به خمير مايه خمير تُرش زد،- المسكَ: بوى مشك را با شكافتن نافه ى مشك پخش كرد.

=فَتِقَ-

-فَتَقًا المكانُ: زمين بارور شد.

=فَتَّقَ-

تَفْتِيقًا [فتق] : مرادف (فَتَق) است.

=الفَتْق-

مص،- ج فُتُوق: حاصلخيزى زمين كه در آن گياهان بسيار رويد، بامداد، جا و مكان فراخ،- (طب) : بيمارى فتق.

=الفَتَق-

بامداد، پگاه.

=فَتَكَ-

-فَتْكًا و فِتْكًا و فُتْكًا و فُتُوكًا الرجُلُ:

دلير و قهرمان بود و به كارهاى پر اهميت پرداخت،- بفلان: ناگهان بر فلانى حمله ور شد و يا او را ناگهان كشت؛ «فَتَكَ به فتكًا ذريعًا» : حمله سختى بر او كرد و او را از پاى درآورد،- فِى الأَمر: در آن كار بسيار الحاح كرد،- في الْخُبْث: در پليدى زياده روى كرد،- فتوكًا فِى صناعَتِهِ:

در صنعت خود ماهر شد.

=فَتَلَ-

-فَتْلًا الحبلَ: ريسمان را تافت؛ «فَتَلَ وجهَهُ عَنْهم» : روى خود را از آنان برگردانيد.

=فَتِلَ-

-فَتَلًا: دو پهلوى او با هم فاصله گرفته و برآمده شده اند.

=فَتَّلَ-

تَفْتِيلًا [فتل] الحبل: ريسمان را بافت.

=الفَتْلَاء-

مؤنث (الأَفْتَل) است.

=الفَتْلَة-

ج فَتْل: اسم مرّة از (فَتَلَ) است.

سختى و پيچيدگى عصب دست.

=الفَتَلَة-

ج فَتَل: دانه گياه طلح و يا خاكشير؛ «ما اغْنى عَنكَ فَتَلَةً» : چيزى و لو يك دانه خاكشير به سود تو نبود.

=فَتَنَ-

-فَتْنًا و فُتُونًا هُ: او را بشگفتى انداخت، از او دلجوئى كرد، او را سرگردان كرد، او را به وسوسه انداخت،- الرجُلُ: آن مرد به فتنه كشيده شد،- فِتنَةً و مفتونًا فلانًا: او را گمراه كرد، آزمايش كرد،- فِتنَةً و مفتونًا و فَتْنًا فلانًا عن رأيه: او را از تصميمى كه گرفته بود بازداشت،- فَتْنًا الشي ءَ: آن چيز را سوزاند،- فِتنة الصائغُ الذّهبَ: زرگر طلا را در بوته گداخت تا خوب و بدش را بشناسد.

=فُتِنَ-

آن مرد دچار فتنه شد و مال و عقل خود را از دست داد،- في دينه: آن مرد از دين خود برگشت.

=فَتَّنَ-

تَفْتِينًا [فتن] هُ: او را به شگفتى

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت