فهرس الكتاب

الصفحة 400 من 1009

=الدَّارِب-

مترادف (الدَّرِب) است بمعناى علاقمند به چيزى.

=الدَّارِبَة-

مؤنث (الدَّرِب) است.

=الدارَة-

ج دَارَات و دُور [دور] : حلقه، هاله ى دور ماه، محلّ، قبيله؛ «دَارَاتُ العَربِ» :

اماكنى است در عربستان حدود يكصد و ده مكان ويژه ى عرب.

=الدَّارِج-

معمول، متداول، رايج؛ «الكَلامُ الدَّارِج» : زبان معمول و متداول؛ «تُرابٌ دارِج» : خاكى كه باد آنرا برانگيزد و درهم پيچد.

=الدَّارِجة-

ج دَوَارِج: مؤنث (الدّارج) است، دست يا پاى ستور.

=دَارَسَ-

مُدَارَسَةً و دِرَاسًا [درس] الكتبَ: كتابها را خواند، مطالعه كرد، كتاب را هر يك براى ديگرى خواند.

=الدَّارِس-

ج دَوَارِس: «الرَّسْمُ الدارِسُ» : اثرى كه پاك و محو شده باشد.

=الدارَصِيني-

(ن) : درخت دارچين كه معمولا در هند و يا چين مى رويد.

=الدَّارع-

فا، آنكه زره پوشيده باشد.

=الدَّارِعَة-

مؤنث (الدّارع) است،- ج دَوارع (ا ع) : كشتى جنگى كه پوشش آن از فولاد باشد.

=دارَكَ-

مُدَارَكَةً و دِرَاكًا [درك] هُ: به او ملحق شد، به وى رسيد،- الشَّي ءَ: چيزى را به چيزى پيوست كرد يا ضميمه نمود.

=الدَّارِم-

«عُضْوٌ دارِمٌ» : عضوى نرم و جدا شده از جاى خود.

=الدَّارِيّ-

[دور] : دارنده ى دامها و ستوران، عطار، منسوب به (دارين) كه موضعى است در بحرين و به آنجا از هندوستان مشك وارد ميكردند.

=داسَ-

-دَوْسًا و دِيَاسًا و دِيَاسَةً [دوس] الشي ءَ: آن چيز را زير پاى خود لگد كرد،- هُ: او را خوار و زبون كرد،- السيْفَ: شمشير را صيقلى و برّاق كرد،- الزرْعَ: كِشت را درو كرد.

=الدَّاسُوس-

[دسّ] : جاسوس.

=الدَّاشِن-

من الثياب: جامه ى نو كه هنوز پوشيده نباشند،- منَ الدُّور: خانه ى نوساز كه هنوز در آن ساكن نشده باشند. اين واژه فارسى است.

=داعَى-

مُدَاعَاةً [دعو] هُ: آهنگ او كرد و چيزى خواست،- الحَائِطَ: ديوار را خراب كرد.

=داعَبَ-

مُدَاعَبَةً [دعب] هُ: با او مداعبه و مزاح يا شوخى كرد.

=الدَّاعِب-

مترادف (الدَّعِب) است بمعناى شوخى كننده.

=الدَّاعِر-

ج دُعَّار: فا، پليد و ناپاك، مفسد.

=الدَّاعِرَة-

مؤنث (الداعِر) است.

=داعَكَ-

مُدَاعَكَةً [دعك] هُ: با او دشمنى و پيكار سخت كرد، او را سرگردان كرد،- الأَمْرَ: بر آن كار ممارست و مواظبت كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الدَّاعِك-

فا، احمق.

=الدَّاعِكَة-

مؤنث (الداعِك) است، احمق.

=الدَّاعِي-

ج دُعَاة [دعو] : فا، آنكه مردم را بدين يا مذهب خود دعوت كند،- ج دَوَاعٍ»:

سبب، علت.

=الدَّاعِيَة-

ج داعِيَات و دَوَاعٍ: مؤنث (الدَّاعي) است بمعناى زنى كه مردم را به دين يا مذهب خود دعوت كند،- ج دَوَاعٍ: سبب، علت؛ «الدوَاعي» : مقتضيات، مصالح و خواسته ها؛ «لِدَوَاعٍ صِحّيّة» : از نظر مسائل بهداشتى؛ «من دَوَاعي سُرُوري انْ» : آنچه كه باعث شادمانى و خرسندى من است آنست كه ...

=الدَّاغِر-

مرد پست و بد اخلاق، پليد و ناپاك، خوار، زبون.

=داغَشَ-

مُدَاغَشَةً [دغش] حول الماء: از تشنگى به دنبال آب گشت،- الماءَ: آب را با شتاب نوشيد.

=الدَّاغِصَة-

ج دَوَاغِص (ع ا) : استخوان گرد و متحرك سر كاسه ى زانوى انسان. اين واژه را در زبان متداول (صَابُونَةُ الرّكْبة) گويند، گوشت ذخيره شده، آب صاف و زلال.

=الدَّاغِلَة-

حقد و كينه ى پنهانى.

=دافَ-

-دَوْفًا [دوف] الدواءَ و نحوَهُ: دارو و مانند آنرا بهم آميخت، دارو را در آب ريخت تا ذوب شود و آنرا بهم زد تا سفت شود.

=دافَّ-

مُدَافَّةً [دف] : شتاب كرد،- الجَرِيحَ وَ عَلَيه: بر زخمى حمله ور شد و او را كشت.

=الدَّافَّة-

[دفّ] : لشكرى كه به سوى دشمن شتابد، گروه مردم كه از شهرى به شهرى ديگر درآيند.

=دَافَعَ-

مُدَافَعَةً و دِفَاعًا [دفع] عنهُ: از او پشتيبانى كرد و برايش پيروزى بدست آورد،- عنهُ الأَذَى: سختى و ناراحتى را از وى برطرف كرد،- هُ: بر او سخت گرفت،- هُ عن حَقِّهِ: پس از مدتى سرگردانى حق او را نپرداخت.

=الدّافِع-

باعث، سبب؛ «بِدَافِع كَذا» : بعلت فلان چيز؛ «القُوَّة الدافِعَة» :

نيروى دافعه كه از مركز يا وسط دفع شود.

=الدَّافِق-

آنچه كه پر باشد و آب از اطراف آن فرو ريزد.

=داقَ-

-دَوْقًا و دُؤُوقًا و دُؤُوقَةً و دَوَاقَةً الطعامَ: غذا را چشيد.

=داقَفَ-

مُدَاقَفَةً [دقف] هُ: با او مقاومت كرد و جلوى او را گرفت. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=داكَ-

-دَوْكًا و مَدَاكًا [دوك] القومُ: آن قوم بيمار شدند، سرگشته و سرگردان شدند،- الشي ء: آن چيز را كوبيد و سابيد و آرد كرد.

=دَاكَشَ-

مُدَاكَشَةً [دكش] هُ: با او معاوضه و تبديل كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=دالَ-

-دَوْلَةً

الزمانُ: روزگار گرديد و از حالى به حالى شد،- تْ دولة الاسْتِبدَادِ:

زمان و دوران حكومت استبدادى پايان يافت،- الثوبُ: جامه كهنه شد،- بَطْنُهُ:

شكم او فروهشته شد،- دَالَةً و دَوْلًا: مشهور و

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت