مترادف (الدَّرِب) است بمعناى علاقمند به چيزى.
=الدَّارِبَة-
مؤنث (الدَّرِب) است.
=الدارَة-
ج دَارَات و دُور [دور] : حلقه، هاله ى دور ماه، محلّ، قبيله؛ «دَارَاتُ العَربِ» :
اماكنى است در عربستان حدود يكصد و ده مكان ويژه ى عرب.
=الدَّارِج-
معمول، متداول، رايج؛ «الكَلامُ الدَّارِج» : زبان معمول و متداول؛ «تُرابٌ دارِج» : خاكى كه باد آنرا برانگيزد و درهم پيچد.
=الدَّارِجة-
ج دَوَارِج: مؤنث (الدّارج) است، دست يا پاى ستور.
=دَارَسَ-
مُدَارَسَةً و دِرَاسًا [درس] الكتبَ: كتابها را خواند، مطالعه كرد، كتاب را هر يك براى ديگرى خواند.
=الدَّارِس-
ج دَوَارِس: «الرَّسْمُ الدارِسُ» : اثرى كه پاك و محو شده باشد.
=الدارَصِيني-
(ن) : درخت دارچين كه معمولا در هند و يا چين مى رويد.
=الدَّارع-
فا، آنكه زره پوشيده باشد.
=الدَّارِعَة-
مؤنث (الدّارع) است،- ج دَوارع (ا ع) : كشتى جنگى كه پوشش آن از فولاد باشد.
=دارَكَ-
مُدَارَكَةً و دِرَاكًا [درك] هُ: به او ملحق شد، به وى رسيد،- الشَّي ءَ: چيزى را به چيزى پيوست كرد يا ضميمه نمود.
=الدَّارِم-
«عُضْوٌ دارِمٌ» : عضوى نرم و جدا شده از جاى خود.
=الدَّارِيّ-
[دور] : دارنده ى دامها و ستوران، عطار، منسوب به (دارين) كه موضعى است در بحرين و به آنجا از هندوستان مشك وارد ميكردند.
=داسَ-
-دَوْسًا و دِيَاسًا و دِيَاسَةً [دوس] الشي ءَ: آن چيز را زير پاى خود لگد كرد،- هُ: او را خوار و زبون كرد،- السيْفَ: شمشير را صيقلى و برّاق كرد،- الزرْعَ: كِشت را درو كرد.
=الدَّاسُوس-
[دسّ] : جاسوس.
=الدَّاشِن-
من الثياب: جامه ى نو كه هنوز پوشيده نباشند،- منَ الدُّور: خانه ى نوساز كه هنوز در آن ساكن نشده باشند. اين واژه فارسى است.
=داعَى-
مُدَاعَاةً [دعو] هُ: آهنگ او كرد و چيزى خواست،- الحَائِطَ: ديوار را خراب كرد.
=داعَبَ-
مُدَاعَبَةً [دعب] هُ: با او مداعبه و مزاح يا شوخى كرد.
=الدَّاعِب-
مترادف (الدَّعِب) است بمعناى شوخى كننده.
=الدَّاعِر-
ج دُعَّار: فا، پليد و ناپاك، مفسد.
=الدَّاعِرَة-
مؤنث (الداعِر) است.
=داعَكَ-
مُدَاعَكَةً [دعك] هُ: با او دشمنى و پيكار سخت كرد، او را سرگردان كرد،- الأَمْرَ: بر آن كار ممارست و مواظبت كرد. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الدَّاعِك-
فا، احمق.
=الدَّاعِكَة-
مؤنث (الداعِك) است، احمق.
=الدَّاعِي-
ج دُعَاة [دعو] : فا، آنكه مردم را بدين يا مذهب خود دعوت كند،- ج دَوَاعٍ»:
سبب، علت.
=الدَّاعِيَة-
ج داعِيَات و دَوَاعٍ: مؤنث (الدَّاعي) است بمعناى زنى كه مردم را به دين يا مذهب خود دعوت كند،- ج دَوَاعٍ: سبب، علت؛ «الدوَاعي» : مقتضيات، مصالح و خواسته ها؛ «لِدَوَاعٍ صِحّيّة» : از نظر مسائل بهداشتى؛ «من دَوَاعي سُرُوري انْ» : آنچه كه باعث شادمانى و خرسندى من است آنست كه ...
=الدَّاغِر-
مرد پست و بد اخلاق، پليد و ناپاك، خوار، زبون.
=داغَشَ-
مُدَاغَشَةً [دغش] حول الماء: از تشنگى به دنبال آب گشت،- الماءَ: آب را با شتاب نوشيد.
=الدَّاغِصَة-
ج دَوَاغِص (ع ا) : استخوان گرد و متحرك سر كاسه ى زانوى انسان. اين واژه را در زبان متداول (صَابُونَةُ الرّكْبة) گويند، گوشت ذخيره شده، آب صاف و زلال.
=الدَّاغِلَة-
حقد و كينه ى پنهانى.
=دافَ-
-دَوْفًا [دوف] الدواءَ و نحوَهُ: دارو و مانند آنرا بهم آميخت، دارو را در آب ريخت تا ذوب شود و آنرا بهم زد تا سفت شود.
=دافَّ-
مُدَافَّةً [دف] : شتاب كرد،- الجَرِيحَ وَ عَلَيه: بر زخمى حمله ور شد و او را كشت.
=الدَّافَّة-
[دفّ] : لشكرى كه به سوى دشمن شتابد، گروه مردم كه از شهرى به شهرى ديگر درآيند.
=دَافَعَ-
مُدَافَعَةً و دِفَاعًا [دفع] عنهُ: از او پشتيبانى كرد و برايش پيروزى بدست آورد،- عنهُ الأَذَى: سختى و ناراحتى را از وى برطرف كرد،- هُ: بر او سخت گرفت،- هُ عن حَقِّهِ: پس از مدتى سرگردانى حق او را نپرداخت.
=الدّافِع-
باعث، سبب؛ «بِدَافِع كَذا» : بعلت فلان چيز؛ «القُوَّة الدافِعَة» :
نيروى دافعه كه از مركز يا وسط دفع شود.
=الدَّافِق-
آنچه كه پر باشد و آب از اطراف آن فرو ريزد.
=داقَ-
-دَوْقًا و دُؤُوقًا و دُؤُوقَةً و دَوَاقَةً الطعامَ: غذا را چشيد.
=داقَفَ-
مُدَاقَفَةً [دقف] هُ: با او مقاومت كرد و جلوى او را گرفت. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=داكَ-
-دَوْكًا و مَدَاكًا [دوك] القومُ: آن قوم بيمار شدند، سرگشته و سرگردان شدند،- الشي ء: آن چيز را كوبيد و سابيد و آرد كرد.
=دَاكَشَ-
مُدَاكَشَةً [دكش] هُ: با او معاوضه و تبديل كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=دالَ-
-دَوْلَةً
الزمانُ: روزگار گرديد و از حالى به حالى شد،- تْ دولة الاسْتِبدَادِ:
زمان و دوران حكومت استبدادى پايان يافت،- الثوبُ: جامه كهنه شد،- بَطْنُهُ:
شكم او فروهشته شد،- دَالَةً و دَوْلًا: مشهور و