-عَلْفًا الدابَّةَ: ستور را علف داد،- الرَّجُلُ: آن مرد چيزى بسيار نوشيد.
تَعْلِيفًا [علف] الدابَّةَ: ستور را علف داد.
=العِلْف-
بسيار خورنده، پُرخور.
=العَلَف-
ج عُلُوفَة و أَعْلَاف و عِلَاف: علف و گياه كه غذاى ستوران است.
=عَلَقَ-
-عَلْقًا و عُلُوقًا الصبيُّ: كودك انگشتان خود را مكيد،- البعيرُ و نحوه النّباتَ و مِنَ النَّباتِ: شتر قسمتهاى بالاى درخت و گياه را خورد،- عَلْقًا الرجُلَ: به آن مرد ناسزا گفت،- هُ بِلسانِهِ: به او دشنام و ناسزا گفت.
=عَلِقَ-
-عُلُوقًا الشوكُ بالثوب: خار به جامه چسبيد،- الوَحشُ بِالحِبَالةِ: حيوان وحشى به دام افتاد،- تِ الدابَّةُ: ستور آب نوشيد و زالو به حلقش چسبيد،- علوقًا و عِلْقًا و عَلَقًا و عَلَاقَةً فُلانًا و عَلقَ بِهِ: او را دوست داشت و به او عشق ورزيد.،- حُبُّهُ بِقَلبِهِ: مهر او در دلش نشست،- دَمَ فلانٍ: او را كشت،- عِلْقًا أَمْرَهُ: آنرا فهميد و شناخت،- يَفَعلُ كذا: آغاز به كار كرد كه چنين كند. اين تعبير به معناى (طَفِق) كه از افعال مقاربه است نيز مى باشد.
=عُلِقَ-
الرجُلُ: زالو به گلوى آن مرد چسبيد.
=عَلَّقَ-
تَعْلِيقًا [علق] الشي ءَ بالشي ءِ و عليهِ و منهُ:
آن چيز را به چيزى آويخت،- بَابًا على دَارِهِ:
بر خانه خود درب نصب كرد،- البَابَ:
درب را بست،- لِلدَّابَّة: به ستور علف داد،- الأَمْرَ: به كار چسبيد و ادامه داد،- الآمالَ على: آرزو بر چيزى كرد، به چيزى اعتماد كرد،- عَلَيْهِ اهَمِيَّةً: براى او اهميت قائل شد،- عَلى النَّص ملاحظات و نظرات خود را توضيح داد و بيان نمود،- على الأنبَاء: در پيرامون خبرها نظر خود را بيان كرد.
=عُلِّقَ-
[علق] هُ: علاقه قلبى به او پيدا كرد، او را دوست داشت.
=العَلْق-
مص،- ج أَعْلَاق و عُلُوق: گونه اى بيمارى پوستى (گرى) ، آنچه كه بى مانند بوده و دل به آن تعلق داشته باشد.
=العِلْق-
مص،- ج اعْلَاق و عُلُوق: مرادف (الْعَلْق) است.
=العَلَق-
مص، خون، زالو، گل چسبنده، آنچه كه ستوران از درختان خورند.
=العُلْقَة-
ج عُلَق: علاقه و دلبستگى، كمى از چيزى، پيش غذا كه قبل از طعام خورند، آنچه كه ستوران از درختان خورند.
=العِلْقَة-
اسم نوع است، پيراهن بدون آستين، لباس نفيس و گران بها.
=العَلَقَة-
واحد (الْعَلَق) براى مؤنث است.
=عَلْقَمَ-
عَلْقَمَةً [علقم] الشي ءُ: آن چيز تلخ شد.
=العَلْقَم-
[علقم] (ن) : حَنظل، آنچه كه تلخ باشد.
=عَلَكَ-
-عَلْكًا العِلْكَ و نحوَهُ: آدامس جويد،- نابَيْه: دندانهاى خود را بر هم سائيد و صدا از آن درآمد.
=عَلَّكَ-
تَعْلِيكًا [علك] الجلدَ: پوست را خوب پيراست،- يَدَيْهِ عَلَى مَالِهِ: دستهاى خود را از راه بخل بر هم نهاد و به كسى چيزى نداد.
=العِلْك-
ج عُلُوك و أَعْلَاك: سقّز، آدامس.
=العَلِك-
چيز چَسبناك كه بدست چسبد و كِش آيد.
=العِلْكَة-
پاره اى سقّز يا آدامس.
=عَلَّلَ-
تَعْلِيلًا [علّ] هُ: درد او را درمان كرد، پى در پى او را آب نوشانيد،- هُ بِكَذا: او را به چيزى سرگرم و مشغول كرد؛ «عَلَّلَ النَّفْسَ بِالآمَالِ» : خود را با آرزوها سرگرم كرد،- الْكَلِمَة: كلمه عربى را اعلال كرد، وجه اعلال آن كلمه را بيان نمود،- الشَّيْ ءَ:
با ذكر بيان علت آنرا با دليل ثابت كرد،- المالَ: مال را به خوبى نگهدارى و از آن استفاده كرد،- الثِّمَرَةَ: ميوه را از درخت چيد.
=العَلَل-
[علّ] : مص، دوباره آب نوشيدن.
=عَلَمَ-
-عَلْمًا هُ: او را نشان كرد و داغ نمود،- الشَّفةَ: لب را شكافت.
=عَلِمَ-
-عِلْمًا الرجُلُ: دانا شد،- الشَّي ءَ: آن چيز را شناخت و دريافت كرد،- الشَّيْ ءَ و بِهِ: آن چيز را دريافت و احساس نمود،- الأَمرَ: امر را به خوبى آموخت و استوار كرد،- عَلَمًا: لب بالاى او شكافته شد.
=عَلَّمَ-
تَعْلِيمًا و عِلَّامًا [علم] هُ الصنعةَ و غيرَها: به او هنر و جز آن آموخت،- لَهُ عَلَامَةً: براى وى نشانه اى قرار داد تا شناخته شود.
=العَلْم-
جهان، دنيا.
=العِلْم-
مص،- ج عُلُوم: بدست آوردن حقيقت چيزى، يقين و معرفت،- اللَّدُنِىّ:
آنچه كه بندگان از خداوند بصورت وحى فرا گيرند،- النَّظَرِيِّ: دانش نظرى برخلاف عملى،- العَمَلِيّ: دانش عملي كه با آن قواعد فنون و علوم تطبيق داده شود،- التَّعْلِيمِيّ: دانش رياضى مانند حساب و هندسه و موسيقى؛ «عِلْمُ طَبَقَاتِ الأَرض» :
زمين شناسى؛ «عِلْمُ الفَلَك» : ستاره و كهكشان شناسى؛ «عِلْمُ التَّنْجِيم أو عِلْمُ النُّجُوم» : طالع بينى و پيشگوئى در حوادث مهم از روى حركت ستاره ها و مواقع آنها در برجهاى آسمانى؛ «عِلْمُ البَصَريَّات» :
قسمتى از دانش فيزيك پيرامون نور و رؤيت؛ «عِلْمُ الحَياة» : زيست شناسى؛ «عِلْمُ اعْضَاء البَدن» : كالبد شناسى؛ «عِلْمُ وَظَائِفِ الْبَدَن» : فيزيولوژى؛ «عِلْمُ النَّفس» :
روانشناسى؛ «عِلْمُ النَّفِس التَّجْرِيبي» : علوم آزمايشگاهى؛ «عِلْمُ الاجْتِمَاع» :
جامعه شناسى.
=العَلَم-
ج أَعْلَام: پرچم و آنچه كه بر سر نيزه بندند، بزرگ خاندان، نقش و نگار جامه،- ج- اعْلَام و عِلَام: آنچه كه براى راهنمايى نصب شود، منار، كوه بلند؛ «اشْهَرُ مِن نَارٍ عَلَى عَلَمٍ» : كسى كه داراى نام و شهرت بسيار است، بلند آوازه، علامت و نشان.
=العَلْمَاء-
مؤنّث (الأَعْلَم) است.
=العَلْمَانِيّ-
آنكه جزو روحانيون و خدمتگزاران كليساى مسيح نباشد.
=العُلْمَة-
اثر بريدگى در لب بالاى دهان.