فهرس الكتاب

الصفحة 640 من 1009

=عَلَفَ-

-عَلْفًا الدابَّةَ: ستور را علف داد،- الرَّجُلُ: آن مرد چيزى بسيار نوشيد.

=عَلَّفَ-

تَعْلِيفًا [علف] الدابَّةَ: ستور را علف داد.

=العِلْف-

بسيار خورنده، پُرخور.

=العَلَف-

ج عُلُوفَة و أَعْلَاف و عِلَاف: علف و گياه كه غذاى ستوران است.

=عَلَقَ-

-عَلْقًا و عُلُوقًا الصبيُّ: كودك انگشتان خود را مكيد،- البعيرُ و نحوه النّباتَ و مِنَ النَّباتِ: شتر قسمتهاى بالاى درخت و گياه را خورد،- عَلْقًا الرجُلَ: به آن مرد ناسزا گفت،- هُ بِلسانِهِ: به او دشنام و ناسزا گفت.

=عَلِقَ-

-عُلُوقًا الشوكُ بالثوب: خار به جامه چسبيد،- الوَحشُ بِالحِبَالةِ: حيوان وحشى به دام افتاد،- تِ الدابَّةُ: ستور آب نوشيد و زالو به حلقش چسبيد،- علوقًا و عِلْقًا و عَلَقًا و عَلَاقَةً فُلانًا و عَلقَ بِهِ: او را دوست داشت و به او عشق ورزيد.،- حُبُّهُ بِقَلبِهِ: مهر او در دلش نشست،- دَمَ فلانٍ: او را كشت،- عِلْقًا أَمْرَهُ: آنرا فهميد و شناخت،- يَفَعلُ كذا: آغاز به كار كرد كه چنين كند. اين تعبير به معناى (طَفِق) كه از افعال مقاربه است نيز مى باشد.

=عُلِقَ-

الرجُلُ: زالو به گلوى آن مرد چسبيد.

=عَلَّقَ-

تَعْلِيقًا [علق] الشي ءَ بالشي ءِ و عليهِ و منهُ:

آن چيز را به چيزى آويخت،- بَابًا على دَارِهِ:

بر خانه خود درب نصب كرد،- البَابَ:

درب را بست،- لِلدَّابَّة: به ستور علف داد،- الأَمْرَ: به كار چسبيد و ادامه داد،- الآمالَ على: آرزو بر چيزى كرد، به چيزى اعتماد كرد،- عَلَيْهِ اهَمِيَّةً: براى او اهميت قائل شد،- عَلى النَّص ملاحظات و نظرات خود را توضيح داد و بيان نمود،- على الأنبَاء: در پيرامون خبرها نظر خود را بيان كرد.

=عُلِّقَ-

[علق] هُ: علاقه قلبى به او پيدا كرد، او را دوست داشت.

=العَلْق-

مص،- ج أَعْلَاق و عُلُوق: گونه اى بيمارى پوستى (گرى) ، آنچه كه بى مانند بوده و دل به آن تعلق داشته باشد.

=العِلْق-

مص،- ج اعْلَاق و عُلُوق: مرادف (الْعَلْق) است.

=العَلَق-

مص، خون، زالو، گل چسبنده، آنچه كه ستوران از درختان خورند.

=العُلْقَة-

ج عُلَق: علاقه و دلبستگى، كمى از چيزى، پيش غذا كه قبل از طعام خورند، آنچه كه ستوران از درختان خورند.

=العِلْقَة-

اسم نوع است، پيراهن بدون آستين، لباس نفيس و گران بها.

=العَلَقَة-

واحد (الْعَلَق) براى مؤنث است.

=عَلْقَمَ-

عَلْقَمَةً [علقم] الشي ءُ: آن چيز تلخ شد.

=العَلْقَم-

[علقم] (ن) : حَنظل، آنچه كه تلخ باشد.

=عَلَكَ-

-عَلْكًا العِلْكَ و نحوَهُ: آدامس جويد،- نابَيْه: دندانهاى خود را بر هم سائيد و صدا از آن درآمد.

=عَلَّكَ-

تَعْلِيكًا [علك] الجلدَ: پوست را خوب پيراست،- يَدَيْهِ عَلَى مَالِهِ: دستهاى خود را از راه بخل بر هم نهاد و به كسى چيزى نداد.

=العِلْك-

ج عُلُوك و أَعْلَاك: سقّز، آدامس.

=العَلِك-

چيز چَسبناك كه بدست چسبد و كِش آيد.

=العِلْكَة-

پاره اى سقّز يا آدامس.

=عَلَّلَ-

تَعْلِيلًا [علّ] هُ: درد او را درمان كرد، پى در پى او را آب نوشانيد،- هُ بِكَذا: او را به چيزى سرگرم و مشغول كرد؛ «عَلَّلَ النَّفْسَ بِالآمَالِ» : خود را با آرزوها سرگرم كرد،- الْكَلِمَة: كلمه عربى را اعلال كرد، وجه اعلال آن كلمه را بيان نمود،- الشَّيْ ءَ:

با ذكر بيان علت آنرا با دليل ثابت كرد،- المالَ: مال را به خوبى نگهدارى و از آن استفاده كرد،- الثِّمَرَةَ: ميوه را از درخت چيد.

=العَلَل-

[علّ] : مص، دوباره آب نوشيدن.

=عَلَمَ-

-عَلْمًا هُ: او را نشان كرد و داغ نمود،- الشَّفةَ: لب را شكافت.

=عَلِمَ-

-عِلْمًا الرجُلُ: دانا شد،- الشَّي ءَ: آن چيز را شناخت و دريافت كرد،- الشَّيْ ءَ و بِهِ: آن چيز را دريافت و احساس نمود،- الأَمرَ: امر را به خوبى آموخت و استوار كرد،- عَلَمًا: لب بالاى او شكافته شد.

=عَلَّمَ-

تَعْلِيمًا و عِلَّامًا [علم] هُ الصنعةَ و غيرَها: به او هنر و جز آن آموخت،- لَهُ عَلَامَةً: براى وى نشانه اى قرار داد تا شناخته شود.

=العَلْم-

جهان، دنيا.

=العِلْم-

مص،- ج عُلُوم: بدست آوردن حقيقت چيزى، يقين و معرفت،- اللَّدُنِىّ:

آنچه كه بندگان از خداوند بصورت وحى فرا گيرند،- النَّظَرِيِّ: دانش نظرى برخلاف عملى،- العَمَلِيّ: دانش عملي كه با آن قواعد فنون و علوم تطبيق داده شود،- التَّعْلِيمِيّ: دانش رياضى مانند حساب و هندسه و موسيقى؛ «عِلْمُ طَبَقَاتِ الأَرض» :

زمين شناسى؛ «عِلْمُ الفَلَك» : ستاره و كهكشان شناسى؛ «عِلْمُ التَّنْجِيم أو عِلْمُ النُّجُوم» : طالع بينى و پيشگوئى در حوادث مهم از روى حركت ستاره ها و مواقع آنها در برجهاى آسمانى؛ «عِلْمُ البَصَريَّات» :

قسمتى از دانش فيزيك پيرامون نور و رؤيت؛ «عِلْمُ الحَياة» : زيست شناسى؛ «عِلْمُ اعْضَاء البَدن» : كالبد شناسى؛ «عِلْمُ وَظَائِفِ الْبَدَن» : فيزيولوژى؛ «عِلْمُ النَّفس» :

روانشناسى؛ «عِلْمُ النَّفِس التَّجْرِيبي» : علوم آزمايشگاهى؛ «عِلْمُ الاجْتِمَاع» :

جامعه شناسى.

=العَلَم-

ج أَعْلَام: پرچم و آنچه كه بر سر نيزه بندند، بزرگ خاندان، نقش و نگار جامه،- ج- اعْلَام و عِلَام: آنچه كه براى راهنمايى نصب شود، منار، كوه بلند؛ «اشْهَرُ مِن نَارٍ عَلَى عَلَمٍ» : كسى كه داراى نام و شهرت بسيار است، بلند آوازه، علامت و نشان.

=العَلْمَاء-

مؤنّث (الأَعْلَم) است.

=العَلْمَانِيّ-

آنكه جزو روحانيون و خدمتگزاران كليساى مسيح نباشد.

=العُلْمَة-

اثر بريدگى در لب بالاى دهان.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت