الْبَيْتِ»: خانواده؛ «هُوَ جَارِي بَيْتَ بَيْتَ» : او همسايه ى ديوار بديوار من است؛ «بَيْتُ الرَّجُل» : خانواده ى مرد؛ «بَيْتُ المَقْدِس» و «البَيْتُ المُقَدَّسُ» : قُدس، اورشليم؛ «البَيْتُ العَتِيق» و «الْبَيْتُ الحَرام» : كعبه ى مُعظّمه؛ «بَيْتُ الْمَال» خزانه ى دولت؛ «بَيْتُ العَنْكَبُوتِ» : خانه ى عنكبوت (كاردونك) ؛ «بَيْتُ الخَلَاء» : مستراح؛ «بَيْتُ الشِّعْرِ» : بيت شعرى؛ «بيتُ القَصِيدِ اوِ الْقَصِيدةِ» : ابيات شعرى يك قصيده يا بيت شعر كه متضمن بيان غرض شاعر باشد.
قوت؛ «لَهُ بِيتُ لَيْلَةٍ» : او قوت يك شب را دارد.
=البِيتَة-
مترادف (البِيت) است.
=البِيجَاما-
ج بِيجَامَات: لباس خواب، پيژاما.
بَيْدَ-
اسمى است ملازم با اضافه ى به (أنَّ) و دو معمول آن و معناى آن «غير» است. اين واژه همواره منصوب است و هيچگاه صفت و استثناى متصل نمى باشد و بلكه با آن استثناى مُنقطع مىيد مانند «فُلَانٌ كَثيرُ الْمَالِ بَيْدَ أَنَّهُ بِخيلُ» : فلانى توانگر و ثروتمند است ولى بخيل است.
=البَيْدَاء-
ج بِيد و بَيْدَوَات: بيابان.
=البِيداغُوجيا-
فن تربيت فرزندان و آموزش آنها. اين واژه يونانى است.
=بَيْدَرَ-
بَيْدَرَةً الحنطةَ: گندم را خرمن كرد.
=البَيْدَر-
ج بَيَادِر (ز) : خرمنگاه، جائيكه گندم درو شده را گرد آورند و كوبند.
=البَيْدَق-
(ح) : پرنده ايست شكارى بسان باشه.
=البَيْذَار-
آنكه مال خود را بيهوده خرج كند، مرد پُرگوى و ياوه گوى.
=البَيْذَق-
ج بَيَاذِق: راهنماى سفر، مرد پياده؛ «بَيْذَقُ الشَّطْرَنْج» : يكى از قطعات شطرنج.
البَيْرَق-
ج بَيَارِق: پرچم.- اين واژه تركى است-
البَيْرَقْدَار-
پرچمدار.- اين واژه تركى است-
البَيْرَمُون-
روز پيش از بعضى اعياد مسيحيان است. اين واژه يونانى است.
=البِيرَة-
آب جو.- اين واژه ايتاليائى است-
البَيْزَار-
ج بَيَازِرَة: دارنده ى باز، بازدار، كشاورز.
=البَيْزَر-
شيشه ى بذر و دانه فروش، چوب گازر.
=البِيش-
ج أَبْياش (ز) : گودالى كه در آن نهالهاى كشاورزى را قرار مى دهند. اين تعبير در زبان متداول رايج است،- (ن) :
گياهى است علفى از رسته ى حَوذانيات كه در مناطق كوهستانى مى رويد. اين گياه داراى زهرى كشنده است كه در پزشكى از آن براى بيمارى تشنج استفاده مى كنند.
=البِيص-
تنگى و سختى؛ «وَقَعُوا فِى حِيصِ بِيصِ» : در تنگنائى افتادند كه راه گريز ندارند.
=بَيَّضَ-
تَبْيِيضًا [بيض] هُ: آن را سفيد كرد،- اللّهُ وَجْهَهُ: خداوند او را منزّه و مبرّى گرداند،- صَحِيفَتَهُ: آنرا بگونه ى زيبائى درآورد،- الإناءَ: ظرف را با قلع سفيد كرد،- الكِتَابَةَ: نوشته را با خطى واضح و روشن نوشت.
=البِيض-
من الليالي: شبهاى مهتابى؛ «الأَيَّامُ الْبِيض» : روزهاى روشن.
=البَيْضَاء-
مؤنث (الأَبْيَض) است؛ «ارضٌ بَيْضَاء» : سرزمين خشك و باير؛ «الْيَدُ البَيْضَاء» : نعمت و بخشندگى و نكوئى؛ «ثَوْرَةٌ بَيْضَاءُ» : انقلاب سفيد و بدون خونريزى؛ «صَحِفَتُهُ بَيْضَاء» : نام او نيك است؛ «اكْذوُبَةٌ بَيْضَاءُ» : شوخى و مزاح؛ «ليْلَةٌ بَيْضَاء» : شبى كه در آن نخوابند و بيدار مانند.
=البِيضَان-
من الناس: مردم سفيد پوست. اين واژه ضدّ (السُّودَان) است.
=البَيْضَة-
ج بَيْضَات و بَيْض و بُيُوض [بيض] : تخم، تخم مرغ،- (ا ع) : كلاه خود آهنى كه از ابزار جنگى است، بيضه ى انسان ج بِيضَان؛ «بَيْضَةُ الديكِ» : ضرب المثلى است براى كسى كه كارى را يكبار انجام دهد و ديگر ندهد؛ «بَيْضَةُ الدّارِ» : ميان خانه يا بيشترين قسمت آن؛ «بَيْضَةُ الْقَومِ» : ساحت و محدوده ى آن قوم؛ «بَيْضةُ الْبَلَدِ» : بزرگترين خانواده ى شهر؛ «بَيْضَةُ الحَرِّ» : سختى گرما؛ «بَيْضَةُ النَّهارِ» : سپيدى و روشنائى روز؛ «اتَاه في بَيْضَةِ النَّهارِ» : در روشنائى روز نزد او آمد.
=البَيْطار-
ج بَيَاطِرَة: دام پزشك.
=بَيْطَرَ-
بَيْطَرَةً الدابَّةَ: ستور را درمان كرد و نعل آنرا استوار گردانيد.
=البَيْطَرة-
دام پزشكى.
=البَيْطَرِيّ-
منسوب به (البَيْطَرَة) است؛ «الطَّبِيبُ البَيْطَرِيّ» : پزشك دام و ستور؛ «الطِّبُّ الْبَيْطَرِيّ» : پزشكى حيوانات.
=البَيْع-
ج بُيُوع و بُيُوعَات (ت) : فروش كالا و گرفتن بهاى آن، خريد.
=البَيِّع-
[بيع] : فروشنده.
=البَيْعَة-
اسم مرّه از (باعَ) است، بيعت و توليت.
=البِيعة-
ج بِيَع و بِيعات: كليساى مسيحيان.
=البِيقَة-
(ن) : گياهى است از رسته ى قَطّانيات. داراى شكوفه اى بنفش اين گياه براى علوفه ى حيوانات كِشت مى شود.
=البَيْقُور-
مترادف (الْبَاقِر) است.
=البَيْك-
مترادف (الْبِك) است.- اين واژه تركى است-
البِيكَار-
(ه) : پرگار رسم دايره.- اين واژه فارسى است-
بيْكَرَ-
بَيْكَرَةً: پرگار بكاربرد.
=البَيْلَسَان-
(ن) : درخت بلسان كه از رسته ى (الْخَمَانِيَّات) است شكوفه هاى آن سفيد رنگ و پهن است و براى زينت كشت مى شود و داراى خواص بسيارى است.
=البِيمارِسْتان-
بيمارستان كه عربى آن (الْمُسْتَشْفَى) است. اين واژه فارسى است.