فهرس الكتاب

الصفحة 866 من 1009

باشد؛ «شَعْرٌ مَفَلْفل» : موى فرفرى (مُجَعّد) .

=المُفْلِق-

[فلق] : «شاعرٌ مُفْلِقٌ» : شاعرى كه شعر نيكو گويد و ابداع نمايد.

=المُفَلَّق-

[فلق] : ميوه خشك كه از هسته جدا شده باشد.

=المَفْلُوج-

ج مَفَالِيج [فلج] : آنكه به بيمارى فَلَج دچار باشد.

=المَفْلُوش-

[فلش] : آنكه نتواند امور زندگى خود را منظّم كند- اين كلمه در زبان متداول رايج است.

=المِفَنّ-

[فنّ] : آنكه كارهاى شگفت آور انجام دهد.

=المِفَنَّة-

[فنّ] : مؤنث (المِفَنّ) است.

=المَفْهُوم-

ج مَفَاهِيم [فهم] : مفع، معنى و مدلول.

=المُفَوَّى-

[فوه] : رنگ شده با روناس.

=المُفَوَّاة-

[فوو] : «أرضٌ مُفَوَّاة» : زمين پر از روناس.

=المُفَوَّض-

[فوض] : كسى كه از طرف دولت اداره امور بعضى از سرزمينهاى تحت تصرف آن را عهده دار باشد، كسيكه بخشى از كارهاى دولتى به او سپرده شده باشد مانند (مُفَوَّضُ الشّرطة) : افسر پليس، آنكه نماينده تام الاختيار دولت در كنفرانسهاى بين المللى باشد.

=المُفَوَّضِيَّة-

[فوض] : سمت (المُفَوَّض) است، اداره اى كه زير نظر و مديريت (المُفَوّض) است، وزير مختار.

=المُفَوَّه-

[فوه] : آنچه كه با روناس رنگ شده باشد، مرد سخنور؛ «خطيبٌ مُفَوَّهٌ» سخنران بليغ؛ «شرابٌ مُفَوَّهٌ» : مى خوشبو.

=مَقَّ-

-مَقًّا [مقّ] الشي ءَ: گشود، باز كرد، شكافت،- اللّهُ عينَه: خدا چشم او را بركَنَد،- العِنَبُ: انگور نرم شد (اين كلمه در زبان متداول رايج است) ،- الولدُ مِنَ الإِبريق: آن پسر از لوله آفتابه آب خورد (اين كلمه نيز در زبان متداول رايج است) .

=المَقَّاء-

[مقّ] : «فخذٌ مَقَّاء» : رانى كه بى گوشت باشد.

=المُقَابَل-

[قبل] : مفع؛ «الرّجُلُ المُقَابَل» : شخص گرامى و اصيل از پدر و مادر.

=المُقَابِل-

[قبل] : فا، روبرو، در برابر، عوض از چيزى.

=المُقَابَلَة-

[قبل] : مص؛ «مُقَابَلَةَ ذَلِكَ او فِى مُقَابَلَةٍ» : بدل از چيزى، بجاى چيزى.

=المُقَاتِل-

[قتل] : جنگجو.

=المُقَاتِلَة-

[قتل] : جنگجويان (تاء در آخر كلمه تأنيث است بتأويل گروه و جمعيت) .

=المَقَاحِم-

[قحم] : اماكن هلاك و نابودى.

=المَقَاذِر-

[قذر] : پليديها و چركيها.

=المَقَاذِف-

[قذف] : مرادف (المَهَالِك) است.

=المُقَارِب-

[قرب] : فا، ميانه (بين خوب و بد) ، كسيكه امور زندگى او در حدى متوسط باشد،- المنحني (ه) و در علم هندسه بر خط منحنى اطلاق مى شود مانند منحنى (ن) در شكل زير:

المَقَارِي-

[قري] : ديگها، قابلمه ها.

=المُقَاصَّة-

[قصّ] في القانون: روشى كه بمقتضاى قانون تعادل انجام مى پذيرد؛ «مُقَاصَّة بين دَيْنين» : تسويه ميان دو حساب بدهى.

=المَقَاصِر-

[قصر] : ريشه هاى درخت.

=المِقَاط-

ج مُقُط [مقط] : ريسمان محكم بافته و كوچك.

=المُقَاطَعَة-

[قطع] : مص، تحريم اقتصادى،- و در نزد رؤساى ايلها بمعناى سهم هر يك از زمين است.

=المَقَاظ-

[قيظ] : ييلاق.

=المَقَّاق-

[مقّ] : «عِنَبٌ مَقَّاقٌ» : حبه انگور بسيار رسيده (اين كلمه در زبان متداول رايج است) .

=المَقَالَة-

[قول] : مقاله، نشريه.

=المَقَالِيد-

[قلد] : جمع (مِقْلاد و مِقْلَد) است؛ «مَقَاليدُ الحكم» : زمام امور مملكت.

=المُقَام-

[قوم] : اقامت و جا و زمان آن.

=المَقَام-

ج مَقَامَات [قوم] : جاى دو قدم، مقام و منزلت، و در علم حساب بمعناى عددى است كه بر اجزاى متساوى يك واحد تقسيم شده اطلاق مى شود مانند 4/ 3 كه مقام آن 4 است.

=المُقَامَة-

[قوم] : اقامت گزيدن، جاى اقامت گروهى از مردم.

=المَقَامَة-

ج مَقَامَات [قوم] : سيادت و بزرگى، مجلس، گروهى از مردم، سخنرانى يا پند و يا موعظه و يا نمايشى كه در حضور مردم انجام مى شود؛ و از اين قبيل است (مقامات حريرى) .

=المَقَانِق-

(ط) : نوعى غذاى دولمه كه با سيرابى تهيه مى شود.

=المُقَاوِل-

[قول] : فا، كسى كه دفتر معاملاتى دارد، واسطه يا دلّال.

=المُقَاوَلَة-

[قول] مص، قولنامه خريد و فروش و يا انجام كارى مانند امور تجارى و يا بنائى و غيره.

=المُقَاوَمَة-

[قوم] : مص، گروه مقاومت مسلّح بر عليه دولت وقت و يا دشمنى كه بر مناطقى از كشور حمله كرده و يا اشغال نموده است.

=المُقَايَضَة-

[قيض] : مص؛ «بيع المُقايضة» :

فروش پاياپاى يا تبادل دو چيز با هم كه از نظر بها و ارزش همسانند.

=المِقْبَاس-

[قبس] : شعله آتش، آنچه كه با آن آتش شعله ور شود.

=المُقَبَّب-

[قبّ] : آنچه كه گنبدى شكل باشد، اسب لاغر ميان.

=المَقْبَر-

ج مَقَابِر [قبر] : گورستان.

=المَقْبُرَة-

ج مَقَابِر [قبر] : مرادف (المَقْبَر) است.

=المَقْبَرَة-

ج مَقَابِر [قبر] : مرادف (المَقْبَر) است.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت