جاى فرود آمدن لشكريان- اين كلمه ايتاليائى است و گفته مى شود كه از لفظِ قشْلاقِ تركى گرفته شده است.
=القَشْوَة-
ج قِشَاء و قَشَوَات [قشو] : كيف دستى ويژه بانوان كه از برگ خرما سازند و در آن عطر نهند.
=القَشُور-
كرم يا پُماد كه بر چهره مالند تا رنگ آن صاف شود.
=القَشُوش-
[قشّ] : مُرادف (القَشَّاش) است.
=القَشِيب-
ج قُشُب و قُشُب: تازه و نو، پاكيزه، سفيد؛ «سَيفٌ قَشيبٌ» : شمشير جلا زده، شمشير كه روى آن زنگ خورده باشد.
=القَشِير-
آنچه كه پوست بسيار داشته باشد.
=القَشِيش-
[قشّ] : چيزهاى پراكنده بر روى زمين كه بى ارزش باشد، صداى پوست مار كه بر اثر سائيدن به هم پديد آيد.
=القَشِيع-
من الكلإ: علف و گياه پراكنده.
=قَصَّ-
-قَصًّا الشَّعْرَ و نحوَهُ: موى و مانند آن را با قيچى چيد،- النَّسّاجُ الثَّوب: بافنده حاشيه جامه را بُريد،- هُ: اطراف گوشهاى او را بُريد،- تِ الشَّاةُ: آبستنى گوسفند آشكار شد،- المَوْتُ فُلانًا: مرگ به فلانى نزديك شد،- قَصًّا و قَصَصًا أثَرَهُ: اثر او را دنبال كرد،- قَصَصًا عليهِ الْخَبَرَ: خبر را براى او بازگو كرد.
=القَصّ-
[قصّ] : مص،- ج قِصَاص: سينه يا استخوان سينه.
=قَصَا-
-قَصْوًا و قُصُوًّا و قَصًا و قَصَاءً [قصو] المكانُ: آن مكان دور شد،- الرَّجُلُ عَنِ الْقَوْم:
آن مرد از آن قوم فاصله گرفت و دور شد.
=القَصَّاب-
ج قَصَّابُون: گوشت فروش، قَصّاب، نِى نواز.
=القِصَابة-
قصّابى، گيسوى بافته شده.
=القُصَّابَة-
ج قُصَّاب: موى بافته، گيسو.
=القَصَّابة-
ج قَصَّاب: مؤنّث (القصّاب) است، نى لبك.
=القَصَادَة-
«القَصَادَة الرسوليَّة» : جائى كه قاصد پيام آور در آن سكونت ورزد.
=القُصار-
كوشش و جديّت؛ «قُصارُكَ ان تَفْعَلَ كَذَا» : نهايت كوشش تو آنست كه چنان كنى.
=القَصَار-
تقصير، تنبلى، كوشش نهائى.
=القَصَّار-
صيغه مبالغه است، گازر، جامه شوى- اين واژه فارسى است.
=القُصَارَى-
كوشش و غايت؛ «قُصَاراك انْ تَفْعَلَ كَذَا» : منتهاى كوشش تو آنست كه چنان كنى، «قُصَارى الْقَولِ» : خلاصه كلام.
=القِصَارَة-
گازرى، لباسشوئى.
=القُصَاص-
[قصّ] : خط چيدن موى سر با قيچى، «قُصاصُ الشَّعر» : ابتدا يا انتهاى موى سر.
=القَصَاص-
[قصّ] (ن) : گياه و گُلى كه زنبور عسل آن را مى مكد؛ «قَصَاصُ الشعَرِ» :
ابتدا يا انتهاى موى سر.
=القِصَاص-
[قصّ] : كيفر گناه، قصاص، عمل مقابله به مثل؛ «قِصَاصُ الشَّعَرِ» : مُرادف (قُصَاصُهُ) است.
=القَصَّاص-
[قصّ] : قصه گو و داستان سرا؛ كسى كه حرفه او چيدن كُركهاى شتر و مانند آن باشد.
=القُصَاصَة-
[قصّ] : ناخن و موى چيده شده.
=القَصَاصَة-
[قصّ] (ن) : واحد گياه (القَصَاص) است.
=القَصَّاع-
ج قَصَّاعُون: كاسه ساز، كاسه گر.
=القَصَّال-
(ح) : شير؛ «سَيفُ قَصَّال» : شمشير بُرنده.
=القُصَالَة-
مُرادف (القَصْل) است.
=قَصَبَ-
-قَصْبًا هُ: آن را بُريد،- الشَّاةَ:
استخوانهاى لاشه گوسفند را در آورد و سپس آن را تكه تكه كرد.
=قَصَّبَ-
تَقْصِيبًا [قصب] الزرعُ: مزرعه نيزار شد،- البَنَّاءُ الحجَارة: بنّا سنگها را ساخت و استوار نمود، اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=القَصَب-
(ع ا) : استخوانهاى دست و پاى انسان و هر استخوان گرد و دراز و ميان تُهى، هر استخوان كه داراى مغز باشد، راههاى حلق و گلو و بينى، مجراى اشك چشم، آنچه از جواهرات كه به گونه دراز باشد، نوارهاى طلائى و نقره اى، مرواريد آبدار،- (ن) : نى درختى كه گاهى تا چهار متر ارتفاع دارد، نوعى از آن براى جاروب و نوعى براى ناى ساخته و نوعى ديگر براى نوشتن بكار مى رود؛ «قَصَبُ السكَّرِ» (ن) :
نى شكر كه از ساقه هاى آن شكر توليد مى شود و در زبان متداول به آن «قَصبُ المصّ» گويند.
=القَصْبَاء-
انبوهى از نى، جاى روئيدن نى؛ «أَجَمةٌ قَصْبَاء» : كشتزار پر از نى.
=القَصْبَاءَة-
واحد (القَصْباء) است.
=القَصَبَة-
واحد (القَصَب) است، گيسوى تافته از موى، چاهى كه تازه كنده شده باشد، شهر بزرگ كشور،- روستا يا وسط آن؛ «قَصَبَةُ الإِصْبع» : بند انگشتان؛ «قَصَبَهُ الأَنف» : استخوان بينى؛ قَصَبَة المَرِي ءِ»:
مجراى غذا از حلق به معده؛ «قَصَبَة الرئةِ» :
مجراى تنفس.
=القَصِبَة-
«أرضٌ قَصِبَةٌ» : زمين نيزار.
=القَصَبِيّ-
واحد «القَصَب» است براى لباسهاى نازك و نرم كه از كتان بافند.
=القُصَّة-
ج قُصَص و قِصَاص [قصّ] : گيسو، موى سر كه از دو طرف پيشانى چيده شده باشد.
=القَصَّة-
ج قِصَاص [قصّ] : اسم مرة از (قَصَّ) است.
=القِصَّة-
ج قِصَاص [قصّ] : سخن، داستان، پيشامد، شأْن، حال.
=قَصَدَ-
-قَصْدًا الرجُلَ و لهُ و إليهِ: به آن مرد توجه كرد،- الَيهِ: به او اعتماد كرد،- قَصْدَهُ: بسوى او ميل كرد،- في مَشْيِهِ:
هموار راه رفت؛- فِى الأَمْر: در آن كار ميانه روى كرد،- الشَّى ءَ: آن چيز را شكست،- الشَّاعرُ: شاعر در سرودن شعر ادامه داد.
=قَصَّدَ-
تَقْصِيدًا [قصد] الشي ءَ: آن چيز را