فهرس الكتاب

الصفحة 410 من 1009

قرقره.

=الدَّعَاوَة-

[دعو] : اسم است از (الادّعَاء) .

=الدِّعَاوَة-

[دعو] : مترادف (الدعَاوَة) است.

=الدِّعَايَة-

[دعو] : تبليغات براى شخص يا حزب يا فرقه اى؛ «وزارةُ الدِّعَاية» : وزارت تبليغات؛ دائرة الدّعَايَة»: اداره ى تبليغات.

=دَعَبَ-

-دَعْبًا و دَعَابَةً هُ: با او شوخى كرد، او را دور كرد.

=الدَّعِب-

بازيگر و شوخى كن.

=دَعْبَلَ-

دَعْبَلَةً الشي ءَ: آن چيز را گرد بسان تيله كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الدعْبُولة-

گلوله ى گرد و كوچك. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الدعَة-

[ودع] : آرامش، وقار، راحتى و آسايش زندگى.

=دَعِجَ-

-دَعَجًا تِ العينُ: آن چشم فراخ بسيار سياه شد.

=الدَّعْجَاء-

مؤنث (الأَدْعَج) است، اولين شب از سه شب آخر ماه قمرى كه در آن ماه ديده نميشود.

=الدُّعْجَة-

سياهى و فراخى چشم.

=دَعِرَ-

-دَعَارَةً الرجُلُ: مترادف (فَجَرَ) است.

=بمعناى گناه كرد،- دَعَرًا العودُ: چوب دود كرد ولى روشن نشد،- الزنْدُ: آتش زنه روشن نشد.

=الدُّعْر-

(ح) : كرم يا موريانه كه چوب را ميخورد.

=الدُّعَر-

«رجُلٌ دُعَرٌ» : مرد خائنى كه بدنبال عيب جوئى از دوستان خود است.

=الدَّعَر-

پليدى و فسق و فجور و فساد.

=الدَّعِر-

«عُودٌ دَعِرٌ» : چوب كهنه و پوسيده.

=الدُّعْرَة-

(ح) : واحد (الدعْر) است.

=الدُّعَرَة-

«رجلٌ دُعَرَة» : مرد خائن كه از دوستان خود عيبجوئى كند.

=الدَّعَرَة-

مترادف (الدعَر) است.

=الدُّعْرُورَة-

چركى كه در زير پوست بدن باشد. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=دَعَسَ-

-دَعْسًا الشي ءَ: آن چيز را پايمال كرد،- فلانًا: فلانى را از خود دور كرد،- الوعاءَ: ظرف را پر كرد،- هُ بِالرُّمْحِ:

با نيزه او را زد.

=الدَّعْس-

اثر؛ «طَريقٌ دَعْسٌ» : راهى كه در آن آثار و نشانه هاى بسيار باشد.

=الدَّعْسَة-

مترادف (الدَّوْسَة) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الدَّعْق-

داخل كردن يا درون بردن به عنف. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=الدَّعْقَة-

بسيارى ملازمت و همدمى مرد با دوست خود. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=دَعَكَ-

-دَعْكًا الثوبَ: زبرى جامه را نرم كرد،- الجِلْدَ: پوست را سابيد،- الخصمَ:

دشمن را نرم و موافق كرد،- الشي ءَ في التراب: آن چيز را در خاك ماليد و خاكى كرد.

=دَعِكَ-

-دَعَكًا: احمق شد.

=دَعَمَ-

-دَعْمًا الشي ءَ: آن چيز را تكيه داد تا كج نشود،- هُ: او را كمك كرد و نيرومند ساخت.

=دَعَّمَ-

تَدْعِيمًا هُ: آن چيز را تقويت كرد، او را امكان داد، وى را تأييد كرد.

=الدِّعْمَة-

ج دِعَم: ستون خانه، چوب يا ستونى كه زير سايه بان نصب كنند.

=الدِّعْمَتَانِ-

دو چوب دو طرف چرخ يا قرقره.

=المُدَعْمِشة-

من العيون: چشمهاى ناتوان كه ابروان آنها ريخته شده و تار بينند. اين واژه در زبان روز متداول است.

=دَعْمَصَ-

دَعْمَصَةً [دعمص] الماءُ: آب داراى كرم فراوان شد.

=الدُّعْمُوص-

ج دَعَامِص و دَعَامِيص (ح) : كرم سياه رنگى است كه در ته آبگيرها و بركه ها بهنگام خشك شدن آب پديد آيد نام اين كرم در زبان متداول (البُلْعُط) يا (البُرْعُط) است.

=الدُّعْمِيّ-

نجّار، درودگر، آنچه كه ستون محكم و استوار دارد، بيشتر راهى؛ «فَرَسٌ دُعْمِيٌ» : اسب كه در سينه ى آن سفيدى باشد.

=الدَّعْوَى-

ج دَعَاوٍ و دَعَاوَى [دعو] : اسم است از (الادِّعَاء) ؛ «بِدَعْوَى ان» : بدليل اينكه.

=الدَّعْوَة-

اسم است از (الادِّعَاء) ، پيمان و سوگند،- ج دَعَوات: دعوت به اجتماع، دستور حاضر شدن، الهام خدائى؛ «نَشَرَ الدَّعْوَةَ» : تبليغ مذهبى و دينى كرد؛ «صَاحِبُ الدّعوة» : دعوت كننده، آنكه مردم را به جشن يا ميهمانى دعوت كند؛ «كُنّا في دعوة فلان» : ميهمان فلانى شديم.

=دِعْوَيْقَة-

الطَّيُّون (ح) : نام گنجشك كوچكى است. اين واژه در زبان روز متداول است.

=دُعِيَ-

[دعو] الى الاجتماع: براى حضور در انجمن يا جمعيت دعوت شد؛ «دُعِيَ الى حَمْل السّلاح» : به خدمت زير پرچم يا سربازى دعوت شد؛ «رَجُلٌ يُدْعَى ... » :

مردى كه نام او ...

=الدَّعِيّ-

ج أَدْعِيَاء [دعو] : پسر خوانده، آنكه در اصل و نسب مشكوك باشد، آنكه غير از پدر يا قوم خود را در نسب خود ادعا كند.

=دَغْدَغَ-

دَغْدَغَةً [دغدغ] فلانًا بكلمة: فلانى را با سخنى رنجانيد و طعنه زد،- هُ: او را قلقلك داد و خنداند اين تعبير را در زبان متداول روز (زَكْزَكَهُ) گويند.

=الدَّغْدَغَة-

قلقلك دادن كه باعث خنده شود و بويژه در كف پا و زير بغل. اين واژه را در زبان متداول روز (الزَّكْزَكة) گويند.

=دَغَرَ-

-دَغْرًا هُ: او را دور كرد، بر او فشار آورد تا اينكه مرد،- عَليهِ: بر او حمله ور شد،- في الْبَيتِ: داخل آن خانه شد،- الشَّي ءَ في الشّي ءِ: آن چيز را با چيزى ديگر آميخت،- تِ الأُمُّ ابنَها: مادر فرزندش را شير داد ولى سير نكرد.

=دَغِرَ-

-دَغَرًا و دَغْرَى عليهم: بر آنها حمله ى بدون ايستادگى كرد،- دَغْرًا الرّجُلُ: آن مرد بدخوى و پليد شد.

=الدَّغْرَة-

چيزى را ربودن و دزديدن.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت