قرقره.
[دعو] : اسم است از (الادّعَاء) .
[دعو] : مترادف (الدعَاوَة) است.
=الدِّعَايَة-
[دعو] : تبليغات براى شخص يا حزب يا فرقه اى؛ «وزارةُ الدِّعَاية» : وزارت تبليغات؛ دائرة الدّعَايَة»: اداره ى تبليغات.
=دَعَبَ-
-دَعْبًا و دَعَابَةً هُ: با او شوخى كرد، او را دور كرد.
=الدَّعِب-
بازيگر و شوخى كن.
=دَعْبَلَ-
دَعْبَلَةً الشي ءَ: آن چيز را گرد بسان تيله كرد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدعْبُولة-
گلوله ى گرد و كوچك. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدعَة-
[ودع] : آرامش، وقار، راحتى و آسايش زندگى.
=دَعِجَ-
-دَعَجًا تِ العينُ: آن چشم فراخ بسيار سياه شد.
=الدَّعْجَاء-
مؤنث (الأَدْعَج) است، اولين شب از سه شب آخر ماه قمرى كه در آن ماه ديده نميشود.
=الدُّعْجَة-
سياهى و فراخى چشم.
=دَعِرَ-
-دَعَارَةً الرجُلُ: مترادف (فَجَرَ) است.
=بمعناى گناه كرد،- دَعَرًا العودُ: چوب دود كرد ولى روشن نشد،- الزنْدُ: آتش زنه روشن نشد.
=الدُّعْر-
(ح) : كرم يا موريانه كه چوب را ميخورد.
=الدُّعَر-
«رجُلٌ دُعَرٌ» : مرد خائنى كه بدنبال عيب جوئى از دوستان خود است.
=الدَّعَر-
پليدى و فسق و فجور و فساد.
=الدَّعِر-
«عُودٌ دَعِرٌ» : چوب كهنه و پوسيده.
=الدُّعْرَة-
(ح) : واحد (الدعْر) است.
=الدُّعَرَة-
«رجلٌ دُعَرَة» : مرد خائن كه از دوستان خود عيبجوئى كند.
=الدَّعَرَة-
مترادف (الدعَر) است.
=الدُّعْرُورَة-
چركى كه در زير پوست بدن باشد. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=دَعَسَ-
-دَعْسًا الشي ءَ: آن چيز را پايمال كرد،- فلانًا: فلانى را از خود دور كرد،- الوعاءَ: ظرف را پر كرد،- هُ بِالرُّمْحِ:
با نيزه او را زد.
=الدَّعْس-
اثر؛ «طَريقٌ دَعْسٌ» : راهى كه در آن آثار و نشانه هاى بسيار باشد.
=الدَّعْسَة-
مترادف (الدَّوْسَة) است. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدَّعْق-
داخل كردن يا درون بردن به عنف. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=الدَّعْقَة-
بسيارى ملازمت و همدمى مرد با دوست خود. اين واژه در زبان متداول رايج است.
=دَعَكَ-
-دَعْكًا الثوبَ: زبرى جامه را نرم كرد،- الجِلْدَ: پوست را سابيد،- الخصمَ:
دشمن را نرم و موافق كرد،- الشي ءَ في التراب: آن چيز را در خاك ماليد و خاكى كرد.
=دَعِكَ-
-دَعَكًا: احمق شد.
=دَعَمَ-
-دَعْمًا الشي ءَ: آن چيز را تكيه داد تا كج نشود،- هُ: او را كمك كرد و نيرومند ساخت.
=دَعَّمَ-
تَدْعِيمًا هُ: آن چيز را تقويت كرد، او را امكان داد، وى را تأييد كرد.
=الدِّعْمَة-
ج دِعَم: ستون خانه، چوب يا ستونى كه زير سايه بان نصب كنند.
=الدِّعْمَتَانِ-
دو چوب دو طرف چرخ يا قرقره.
=المُدَعْمِشة-
من العيون: چشمهاى ناتوان كه ابروان آنها ريخته شده و تار بينند. اين واژه در زبان روز متداول است.
=دَعْمَصَ-
دَعْمَصَةً [دعمص] الماءُ: آب داراى كرم فراوان شد.
=الدُّعْمُوص-
ج دَعَامِص و دَعَامِيص (ح) : كرم سياه رنگى است كه در ته آبگيرها و بركه ها بهنگام خشك شدن آب پديد آيد نام اين كرم در زبان متداول (البُلْعُط) يا (البُرْعُط) است.
=الدُّعْمِيّ-
نجّار، درودگر، آنچه كه ستون محكم و استوار دارد، بيشتر راهى؛ «فَرَسٌ دُعْمِيٌ» : اسب كه در سينه ى آن سفيدى باشد.
=الدَّعْوَى-
ج دَعَاوٍ و دَعَاوَى [دعو] : اسم است از (الادِّعَاء) ؛ «بِدَعْوَى ان» : بدليل اينكه.
=الدَّعْوَة-
اسم است از (الادِّعَاء) ، پيمان و سوگند،- ج دَعَوات: دعوت به اجتماع، دستور حاضر شدن، الهام خدائى؛ «نَشَرَ الدَّعْوَةَ» : تبليغ مذهبى و دينى كرد؛ «صَاحِبُ الدّعوة» : دعوت كننده، آنكه مردم را به جشن يا ميهمانى دعوت كند؛ «كُنّا في دعوة فلان» : ميهمان فلانى شديم.
=دِعْوَيْقَة-
الطَّيُّون (ح) : نام گنجشك كوچكى است. اين واژه در زبان روز متداول است.
=دُعِيَ-
[دعو] الى الاجتماع: براى حضور در انجمن يا جمعيت دعوت شد؛ «دُعِيَ الى حَمْل السّلاح» : به خدمت زير پرچم يا سربازى دعوت شد؛ «رَجُلٌ يُدْعَى ... » :
مردى كه نام او ...
=الدَّعِيّ-
ج أَدْعِيَاء [دعو] : پسر خوانده، آنكه در اصل و نسب مشكوك باشد، آنكه غير از پدر يا قوم خود را در نسب خود ادعا كند.
=دَغْدَغَ-
دَغْدَغَةً [دغدغ] فلانًا بكلمة: فلانى را با سخنى رنجانيد و طعنه زد،- هُ: او را قلقلك داد و خنداند اين تعبير را در زبان متداول روز (زَكْزَكَهُ) گويند.
=الدَّغْدَغَة-
قلقلك دادن كه باعث خنده شود و بويژه در كف پا و زير بغل. اين واژه را در زبان متداول روز (الزَّكْزَكة) گويند.
=دَغَرَ-
-دَغْرًا هُ: او را دور كرد، بر او فشار آورد تا اينكه مرد،- عَليهِ: بر او حمله ور شد،- في الْبَيتِ: داخل آن خانه شد،- الشَّي ءَ في الشّي ءِ: آن چيز را با چيزى ديگر آميخت،- تِ الأُمُّ ابنَها: مادر فرزندش را شير داد ولى سير نكرد.
=دَغِرَ-
-دَغَرًا و دَغْرَى عليهم: بر آنها حمله ى بدون ايستادگى كرد،- دَغْرًا الرّجُلُ: آن مرد بدخوى و پليد شد.
=الدَّغْرَة-
چيزى را ربودن و دزديدن.