فهرس الكتاب

الصفحة 373 من 1009

را داد تا هر كدام را بخواهد برگزيند.

=خايَلَ-

مُخَايَلَةً [خيل] تِ السحابةُ: ابر اميد باران داشت،- هُ: بر او فخر كرد.

=خَبَّ-

-خَبًّا و خِبًّا [خبّ] : خدعه گر شد،-- خَبًّا النباتُ: گياه بر آمد و بلند شد،- خِبًّا و خِبَابًا البحرُ: دريا متلاطم شد،- خَبًّا و خَبِيبًا و خَبَبًا الفرسُ في عَدْوِهِ: اسب گاهى بر روى دستها و گاهى بر روى پاهاى خود برخاست.

=الخُبّ-

ج خُبُوب و أَخْبَاب [خبّ] : زمين گود و فرو رفته، پوسته ى درخت.

=الخَبّ-

مص،- ج خُبُوب: خدعه زن، فريبكار، راه شنى،- (طب) : بمعناى (الخَبْل) است.

=الخِبّ-

مص، هيجان و طوفانى شدن دريا.

=خَبا-

-خَبْوًا و خُبُوًّا [خبو] تِ النارُ أو الحِدَّةُ: آتش يا خشم فرو نشست و خاموش شد؛ «خَبَا لَهَبُهُ» : آتش خشم او فرو نشست و آرام شد.

=خَبَى-

[خبي] الشي ءَ: به اين واژه در (خَبَأ) رجوع شود.

=خَبَّى-

تَخْبِيَةً [خبي] الخِبَاءَ: چادر را نصب كرد.

=الخِبَاء-

ج أَخْبِية [خبأ و خبي] : چادرى است از كرك يا پشم يا موى براى سكونت، آن قسمت از گُل كه شامل تخم است، پوست جو يا گندم در خوشه.

=الخَبائِب-

[خبّ] «ثوبٌ خَبَائِبُ» : جامه ى چند تكه اى.

=الخَبَائِث-

[خبث] : كارهاى بد و ناپسنديده، آنچه را كه عرب پليد مى دانست و آنرا نمى خورد مانند مارها و سوسكها.

=الخَبَّاب-

[خبّ] : حيله گر، فريبكار.

=الخُبَّاز-

(ن) : مترادف (الخُبَّازَى) است.

=الخَبَّاز-

نانوا، نان پز.

=الخُبَّازَى-

[خبز] (ن) : نام گياهى است معروف از رسته ى (الخُبَّازِيَّات) . اين گياه را پس از پختن مى خورند و مورد درمان نيز قرار مى گيرد.

=الخِبَازَة-

نانوائى.

=الخُبَّازَة-

[خبز] (ن) : مترادف (الخُبّازى) است.

=الخَبَّاش-

كسب كننده، بدست آورنده.

=الخُبَاشَات-

«خُبَاشَاتُ العيشِ» : انواع خوراك و جز آن؛ «خُبَاشَاتُ الناسِ» : گروهى مردم متفرقه از ايلهاى مختلف.

=الخُبَاط-

گونه اى بيمارى است مانند ديوانگى.

=الخِبَاط-

ج خُبُط: خال يا نشانى در چهره.

=الخَبَال-

فساد، تباهى، سختى، ديوانگى، زهر كشنده.

=خَبَأَ-

-خَبْأَ الشي ءَ: آن چيز را پنهان كرد.

=خَبَّأَ-

تَخْبئَةً الشي ءَ: مترادف (خَبَأَهُ) است.

=الخَبْ ء-

ما خُبئَ آنچه كه پنهان باشد؛ «خَبْ ءُ الأَرضِ» : گياه زمين؛ «خَبْ ءُ السَّمَاءِ» : باران آسمان؛ «اخْرَجَ خَبْ ءُ السمَاءِ خَبْ ءَ الأَرضِ» : باران آسمان گياه زمين را رويانيد.

=خَبَّبَ-

تَخْبِيبًا [خبّ] هُ: او را فريب داد و تباه كرد؛ «خَبَّبَ على فلانٍ صَدِيقَهُ» : ميان فلانى و دوستش را بهم زد و خلاف افكند.

=الخَبَب-

[خبّ] : مص، شتاب، بحرى از بحرهاى شعرى، گونه اى از دويدن اسب؛ «مَشَى خَبَبًا» : همانند اسب راه رفت.

=الخِبَب-

[خبّ] : «ثوبٌ خِبَبٌ» : جامه ى چند تكه.

=خَبَتَ-

-خَبْتًا ذكرُهُ: نام يا ذكر او پنهان ماند.

=الخَبْت-

ج أَخْبَات و خُبُوت: زمين فراخ و امن.

=الخُبَّة-

[خبّ] : يك پاره گوشت، گودال آب، دامنه ى دره، راه پر از شن يا ابر، دستار.

=الخَبَّة-

[خبّ] : راه شنى يا ابرى، دستار كه بر سر بندند.

=الخِبَّة-

[خبّ] : مترادف (الخَبَّة) است.

=الخَبْتَة-

فروتنى، تواضع.

=الخِبْتَة-

فروتنى، تواضع.

=خَبَثَ-

-خَبْثًا هُ: پَست و فريبكار شد، با فرومايگان دوستى كرد.

=خَبُثَ-

-خُبْثًا و خَبَاثَةً و خَبَاثِيَةً: پليد شد. اين واژه ضد (طابَ) است،- تْ نفسُهُ: پليد و ناپاك شد.

=خَبَّثَ-

تَخْبِيثًا هُ: او را خبيث و پليد كرد،- الطَّعَامَ: غذا را ناپسند كرد.

=الخَبَث-

آنچه از فلز نامرغوب و كم بها كه در آهن يا زر و مانند آنها باشد، آنچه كه در آن خيرى نباشد،- مِن الحَديدِ و نحوِهِ: مواد نامرغوب از آهن و مانند آن كه زدوده شوند.

=خَبَرَ-

-خَبْرًا و خِبْرَةً الشي ءَ: آن چيز را آزمايش كرد و شناخت،- خُبرًا الأرضَ: زمين را براى كشت شخم زد،- خُبْرًا و خِبرًا و خُبْرَةً و خِبرةً و مَخْبُرَةً و مَخْبَرَةً الشي ءَ و بهِ: آن چيز را كاملًا شناخت.

=خَبُر-

-خُبْرًا و خِبْرًا و خُبْرَةً و خِبْرَةً و مَخْبُرَةً و مَخْبَرَةً الشي ءَ و بِه: حقيقت آن چيز را بخوبى دانست.

=خَبَّرَ-

تَخْبِيرًا هُ الشي ءَ و بالشي ء: او را به آن چيز آگاه كرد، به وى خبر داد.

=الخُبْر-

مص، دانستن و شناختن چيزى.

=الخَبْر-

من الرجال: مرد دانا به خبر،- ج خُبُور: افزودن بسيار بر قيمت چيزى.

=الخَبَر-

ج أَخْبَار و أَخَابِير: خبر؛ «كانَ في خَبرِ كان» يا «دَخَلَ في خَبَر كان» : بمعناى گذشت، گذشته شد، ديگر وجودى ندارد مى باشد؛ «سَأَلَه عن اخبارِه» : حال او را پرسيد؛ «نَشْرَةُ الأَخبارِ» : پخش اخبار يا اعلام رويدادهاى روزانه.

=الخبِر-

من الرجال: دانشمند آگاه به اخبار.

=الخُبْرة-

آزمايش و آزمون، نان خورش، غذاى كامل، آنچه از مواد غذائى و خوراكى كه براى خانواده خرند.

=الخِبْرَة-

آزمايش و آزمون.

=خَبَزَ-

-خَبْزًا الخُبْزَ: نان پخت،- القومَ: به آن قوم نان خورانيد.

=الخُبْز-

نان؛ «خُبْزُ الغُرابِ» (ن) : قارچ كه به گونه ى قرص نان رويد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت