آنرا (القَوَادِم) نامند. (2) پرهاى بعد از قوادم كه آنرا (المَنَاكِب) نامند (3) پرهاى زير بال پرنده كه آنرا (الخَوَافِي) نامند (4) پرهاى درون كُلى كه آنرا (الأَبَاهِر) گويند (5) پرهاى زير بال كه بر آن (الكُلَى) اطلاق كنند،- (مو) : يك دانه پَرِ تراشيده ى كركس كه با آن بر وترهاى عود نوازند،- (مو) : پاره اى از شاخ حيوان كه نرم و تراشيده مى شود و از آن براى نواختن بر وترهاى قانون استفاده مى كنند،- ج رِيَش: نوك قلم آهنى كه با آن مينويسند، و در زبان متداول بمعناى (المِفْصَد) ابزار زدن رگ مى باشد.
[روض] : ستور در اولين فرصت تربيت يا پرورش. اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان بكار برده مى شود؛ «امْرٌ رَيِّضٌ» : كار بى تدبير و نا استوار.
=الرِّيطَة-
ج رَيْط و رِيَاط [ريط] : پارچه ى دو تكه كه از يك جنس بافته يا آماده شده باشد، كفن، جامه اى كه بگونه ى ملافه باشد.
=رِيعَ-
[روع] فلانٌ: فلانى ترسيد.
=رَيَّعَ-
تَرْيِيعًا [ريع] الطعامُ: غذا پاكيزه و فراوان شد،- الطَّعَامَ: غذا را پاك و بسيار كرد،- القَومُ: آن قوم گرد هم آمدند.
=الرَّيْع-
[ريع] : مص، باقيمانده ى هر چيزى مانند اضافه ى آرد يا خمير و بزر و جز آنها، سود و منفعت؛ «ليسَ لَهُ رَيْعٌ» : چيزى به او باز نميگردد؛ «حَفْلَةٌ يُرْصَدُ رَيْعُها لِكَذَا» :
جشنى كه در آمد آن براى كارى در نظر گرفته شده باشد؛ «يَعِيشُ مِن رَيْعِ مالِهِ» : با سود و درآمد دارائى خود زندگى مى كند، تكان خوردن سراب، ترس،- مِن كُلِّ شي ءٍ:
آغاز و بهترين هر چيزى،- مِن الضُّحَى:
روشنائى و درخشندگى چاشت و نيمه ى روز.
=الرِّيع-
ج رِيَاع و رُيُوع و أَرْيَاع [ريع] : تپه ى بلند، جاى بلند، صومعه، برج كبوتر، آبراهه ى سيل از جاى بلند در دره، راه فراخ در كوه.
=الرَّيْعَان-
[ريع] من كلِّ شي ء: آغاز و بهترين هر چيزى مانند (رَيَعَانُ الشَّبَابِ) : آغاز جوانى؛ «رَيَعَانُ السَّرَابِ» : جنبش سراب.
=الرَّيْعَانة-
[ريع] : «ناقةٌ رَيْعَانةٌ» : ماده شتر پُر شير.
=الرِّيعَة-
[ريع] : گروه بهم پيوسته، زمين بلند.
=الرِّيعَة-
[ورع] : دور از گناهان و شبهات.
=الرِّيف-
ج أَرْيَاف و رُيُوف [ريف] : زمينى كه در آن كشت و گياه باشد، روستا، زمين نزديك به آب.
=الرَّيِّف-
[ريف] : «مكانٌ رَيِّفٌ» : جاى كشت پُر بركت.
=الرَّيِّفَة-
مؤنث (الرَّيِّف) است.
=الرِّيفِيّ-
روستائى؛ «الحَيَاةُ الرّيفيَّة» :
زندگى روستائى.
=رَيَّقَ-
تَرْييقًا [ريق] هُ الشرابَ: به او مي نوشانيد.
=الرَّيْق-
[ريق] : مص، آب، بيهوده،- مِن كُلِّ شي ءٍ: آغاز و بهترين از هر چيزى؛ «خُبزٌ رَيْقٌ» : نان بى نان خورش.
=الرِّيق-
ج أَرْيَاق و رِيَاق [ريق] : آب دهان؛ «انّي على الرِّيق» : من ناشتايم و هنوز چيزى نخورده ام.
=الرَّيِّق-
[روق] من كلِّ شي ءٍ: بهترين هر چيزى؛ «رَيِّقُ الشَّبَاب» : آغاز و غرور جوانى.
=الرَّيِّق-
[ريق] : آنكه چيزى نخورده باشد، ناشتا.
=رِيمَ-
[ريم] بهِ: بريده و رها شد.
=رَيَّمَ-
تَرْيِيمًا [ريم] بالمكانِ: در آن مكان اقامت نمود،- تِ السَّحَابَةُ: ابر پيوسته ماند و پراكنده نشد،- على كذا: بر آن چيز افزوده شد.
=الرَّيْم-
[ريم] : باقيمانده و افزايش، كوه كوچك، گور، ميان گور، پايان روز و نزديكى به غروب، ساعت دراز، نردبان،- (ح) : آهوى سفيد رنگ و خالص.
=الرِّيم-
[ريم] (ح) : آهوى سفيد پوست.
=رِينَ-
[رين] بهِ: مُرد، بدردسرى افتاد كه از آن نتوانست بيرون آيد، در اندوه و ناراحتى فرو گرفت.
=الرَّيْهُقَان-
[رهق] (ن) : زعفران.