«رجُلٌ شَبِثٌ» : مردى كه عادت داشته باشد همواره تشبث كند و به چيزى چسبد.
=الشُّبَثَة-
«رجُلٌ شُبَثَةٌ» : آنكه همواره ملازم حريف يا رقيب خود باشد.
=شَبَحَ-
-شَبْحًا الجلدَ: پوست يا چرم را ميان ميخها گذراند،- الرجُلَ: آن مرد را دراز كرد تا به او تازيانه زند، او را مانند شخص بدار آويخته دراز كرد،- الداعِي: دعاگو دستهاى خود را براى دعا بلند كرد،- فلانٌ:
فلانى حاضر شد،- الشي ءَ: آن چيز را شكافت.
=شَبُحَ-
-شَبَاحَةً: آن مرد داراى دو دستهاى دراز يا پهن شد.
=شَبَّحَ-
تَشْبِيحًا: آن مرد پير شد و بر اثر ناتوانى چشم يك شَبَح را دو شبح ديد،- الشَّي ءَ آن چيز را پهن كرد و پوست آن چيز را كند.
=الشَّبْح-
ج شُبُوح و أَشْبَاح: شَبَح، خيال و سايه.
=الشَّبَح-
ج شُبُوح و أَشْبَاح: شخص، درب ساختمان بلند.
=الشَّبْحَان-
دراز، بلند.
=الشَّبَحَانِ-
دو چوب زاويه سنج.
=الشَّبْحَة-
اسم مره از (شَبَحَ) است، زنجيرى كه با آن پاى اسب را بندند.
=شَبَرَ-
-شَبْرًا الثوبَ و نحوَهُ: جامه را با وجب اندازه گيرى كرد،-- شَبْرًا هُ مَالًا: مالى به او داد.
=شَبَّرَ-
تَشْبِيرًا الشي ءَ: آن چيز را تخمين زد يا اندازه گيرى كرد،- فلانًا: او را بزرگداشت.
=الشَّبْر-
مص، قد، اندام، عمر، ازدواج.
=الشِّبْر-
ج أَشْبَار: وجب كه فاصله ى ميان انگشت ابهام و گوشه ى طرف انگشت كوچك (خِنصِر) در حاليكه كشيده شده باشد؛ «شِبْرًا فَشِبرًا» : بتدريج، كم كم، عمر.
=الشَّبَر-
خير، عطا، بخشش، إنجيل، قربانى.
=الشَّبْرَاق-
من كلِّ شي ء: سختى و صلابت هر چيزى.
=الشَّبْرَة-
قامت، اندام چه كوتاه يا چه بلند.
=الشَّبْرَة-
بخشش.
=شَبْرَقَ-
شَبْرَقَةً [شبرق] هُ: آن چيز را پاره كرد،- اللَّحمَ: گوشت را قطعه قطعه كرد،- البَازي الصَّيْدَ: باز شكار را درهم نورديد،- الشي ءَ عند العَامَّة: و در زبان متداول به معناى قسمتى از آن چيز را گرفت مى باشد،- تِ الدَّابَّةُ في مَشْيِهَا: ستور بهنگام راه رفتن گامهاى خود را فراخ برداشت،- المُوسَى على الجِلْدِ عِندَ العَامَّة: تيغ را بر روى چرم كشيد تا لبه ى آن نرم و نازك شود. اين تعبير در زبان متداول رايج است.
=الشِّبْرِق-
ج شَبَارِق (ح) : بچه ى گربه.
=الشِّبْرِقة-
پاره اى از جامه.
=شَبِعَ-
-شَبْعًا و شِبَعًا من الطعام: از خوردن غذا سير شد. اين واژه ضدّ (جَاعَ) است؛ «شَبِعْتُ من هذا الأَمْرِ وَ رَوِيتُ» : از اين كار سير و بيزار شدم.
=شَبُعَ-
شَبَاعَةً عقلُهُ: خردمند شد.
=شَبَّعَ-
تَشْبِيعًا تْ غنمُهُ: گوسفندان او آذوقه خوردند ولى سير نشدند،- هُ بِالْكَهربَاء: آن چيز را با نيروى برق پر كرد.
=الشَّبْع-
مترادف (الشبَع) است.
=الشَّبَع-
پُرى، سيرى.
=الشَّبْعَى-
مؤنث (الشبْعَان) است.
=الشَّبْعَان-
ج شِبَاع و شَبَاعَى: مرد سير.
=الشَّبْعَانَة-
مؤنث (الشبْعَان) است.
=الشُّبْعَة-
يكبار غذا خوردن سير كننده.
=الشَّبِعَة-
مترادف (الشبْعَانَة) است.
=شَبَقَ-
-شَبْقًا هُ بالعَصا: با عصا او را زد. اين واژه سريانى است.
=شَبِقَ-
-شَبَقًا: شهوت جنسي فاسد بر او چيره شد،- مِن اللَّحمِ: از خوردن گوشت با نشاط شد.
=الشَّبِق-
آنكه شهوت جنسي فاسد بر او چيره شود.
=الشَّبِقَة-
مؤنث (الشبِق) است.
=شَبَكَ-
-شَبْكًا تِ الأُمُور: كارها درهم پيچيده شد،- الشى ءَ: آن چيز در چيزى داخل شد؛ «شَبَكتُ اصَابعي بَعْضَها في بَعْضِ» :
انگشتانم را در يكديگر فرو بردم،- هُ عَنه: او را از آن كار منصرف كرد.
=شَبَّكَ-
تَشْبِيكًا الشي ءَ: مترادف (شَبَكَهُ) :
است.
=الشُّبْكَة-
خويشاوندى؛ «بَيْنَهُمَا شُبْكَة» :
ميان آن دو نفر خويشاوندي است.
=الشَّبْكَة-
ج شَبَك و شِبَاك و شَبَكَات: تور شكار. دام چه در خشكى يا آبى، زمين كه در آن چاههاى بسيار باشد، چاههاى بسيار و نزديك بهم، مجموع راههاى مواصلات و خطوط برق و قناتهاى آب ... در يك منطقه كه وابسته به يك شركت باشند؛ «نَصَبَ شَبَكَتَهُ» : اين مثل را درباره ى كسى گويند كه مكر و فريب خود را پنهان نگهدارد.
=الشِّبْل-
ج أَشْبَال و شِبَال و أَشْبُل و شُبُول (ح) :
بچه ى شير هرگاه براى شكار توانا شود.
=شَبَمَ-
-شَبْمًا الجديَ: در دهان بزغاله چوب نهاد تا نتواند از پستان مادر شير مكد.
=شَبِمَ-
-شَبَمًا الماءُ: آب سرد شد.
=شَبَّمَ-
تَشْبِيمًا الجديَ: مترادف (شَبَمَهُ) است.
=الشَّبَم-
سرما.
=الشَّبِم-
آب سرد و جز آن، آنكه گرسنه و سرمازده باشد، مرگ.
=الشَّبَمّ-
چوبى كه در دهان بزغاله نهند تا نتواند از مادر شير مكد.
=الشَّبِمَة-
مؤنث (الشَّبِم) است.
=شَبَّهَ-
تَشْبِيهًا هُ إيَّاه: او را همانند آن كرد،- هُ بهِ: او را بسان آن كرد،- الشي ءُ: آن چيز دشوار شد،- عليهِ الْأَمرَ: آن كار بر او پوشيده شد.
=شُبِّهَ-
عليهِ الأَمرُ: امر بر او پوشيده و مبهم شد.
=الشِّبْه-
ج أَشْبَاه و مَشَابِه: مثل، مانند؛ «شِبْهُ المُنْحرف» (ه) : شكلى است چهار ضلعى كه دو ضلع متوازى و نابرابر دارد كه به هر يك از آن قاعده گويند؛ «شِبْهُ المُنْحرف المُتَسَاوِي السَّاقَينِ» (ه) : چهار ضلعى است كه دو ضلع غير متوازى آن با هم مساوى باشند؛ «فى شِبْهِ عُزْلَةٍ تَامَّةٍ» : در انزواى تقريبى قرار