فهرس الكتاب

الصفحة 533 من 1009

=الشَّبِث-

«رجُلٌ شَبِثٌ» : مردى كه عادت داشته باشد همواره تشبث كند و به چيزى چسبد.

=الشُّبَثَة-

«رجُلٌ شُبَثَةٌ» : آنكه همواره ملازم حريف يا رقيب خود باشد.

=شَبَحَ-

-شَبْحًا الجلدَ: پوست يا چرم را ميان ميخها گذراند،- الرجُلَ: آن مرد را دراز كرد تا به او تازيانه زند، او را مانند شخص بدار آويخته دراز كرد،- الداعِي: دعاگو دستهاى خود را براى دعا بلند كرد،- فلانٌ:

فلانى حاضر شد،- الشي ءَ: آن چيز را شكافت.

=شَبُحَ-

-شَبَاحَةً: آن مرد داراى دو دستهاى دراز يا پهن شد.

=شَبَّحَ-

تَشْبِيحًا: آن مرد پير شد و بر اثر ناتوانى چشم يك شَبَح را دو شبح ديد،- الشَّي ءَ آن چيز را پهن كرد و پوست آن چيز را كند.

=الشَّبْح-

ج شُبُوح و أَشْبَاح: شَبَح، خيال و سايه.

=الشَّبَح-

ج شُبُوح و أَشْبَاح: شخص، درب ساختمان بلند.

=الشَّبْحَان-

دراز، بلند.

=الشَّبَحَانِ-

دو چوب زاويه سنج.

=الشَّبْحَة-

اسم مره از (شَبَحَ) است، زنجيرى كه با آن پاى اسب را بندند.

=شَبَرَ-

-شَبْرًا الثوبَ و نحوَهُ: جامه را با وجب اندازه گيرى كرد،-- شَبْرًا هُ مَالًا: مالى به او داد.

=شَبَّرَ-

تَشْبِيرًا الشي ءَ: آن چيز را تخمين زد يا اندازه گيرى كرد،- فلانًا: او را بزرگداشت.

=الشَّبْر-

مص، قد، اندام، عمر، ازدواج.

=الشِّبْر-

ج أَشْبَار: وجب كه فاصله ى ميان انگشت ابهام و گوشه ى طرف انگشت كوچك (خِنصِر) در حاليكه كشيده شده باشد؛ «شِبْرًا فَشِبرًا» : بتدريج، كم كم، عمر.

=الشَّبَر-

خير، عطا، بخشش، إنجيل، قربانى.

=الشَّبْرَاق-

من كلِّ شي ء: سختى و صلابت هر چيزى.

=الشَّبْرَة-

قامت، اندام چه كوتاه يا چه بلند.

=الشَّبْرَة-

بخشش.

=شَبْرَقَ-

شَبْرَقَةً [شبرق] هُ: آن چيز را پاره كرد،- اللَّحمَ: گوشت را قطعه قطعه كرد،- البَازي الصَّيْدَ: باز شكار را درهم نورديد،- الشي ءَ عند العَامَّة: و در زبان متداول به معناى قسمتى از آن چيز را گرفت مى باشد،- تِ الدَّابَّةُ في مَشْيِهَا: ستور بهنگام راه رفتن گامهاى خود را فراخ برداشت،- المُوسَى على الجِلْدِ عِندَ العَامَّة: تيغ را بر روى چرم كشيد تا لبه ى آن نرم و نازك شود. اين تعبير در زبان متداول رايج است.

=الشِّبْرِق-

ج شَبَارِق (ح) : بچه ى گربه.

=الشِّبْرِقة-

پاره اى از جامه.

=شَبِعَ-

-شَبْعًا و شِبَعًا من الطعام: از خوردن غذا سير شد. اين واژه ضدّ (جَاعَ) است؛ «شَبِعْتُ من هذا الأَمْرِ وَ رَوِيتُ» : از اين كار سير و بيزار شدم.

=شَبُعَ-

شَبَاعَةً عقلُهُ: خردمند شد.

=شَبَّعَ-

تَشْبِيعًا تْ غنمُهُ: گوسفندان او آذوقه خوردند ولى سير نشدند،- هُ بِالْكَهربَاء: آن چيز را با نيروى برق پر كرد.

=الشَّبْع-

مترادف (الشبَع) است.

=الشَّبَع-

پُرى، سيرى.

=الشَّبْعَى-

مؤنث (الشبْعَان) است.

=الشَّبْعَان-

ج شِبَاع و شَبَاعَى: مرد سير.

=الشَّبْعَانَة-

مؤنث (الشبْعَان) است.

=الشُّبْعَة-

يكبار غذا خوردن سير كننده.

=الشَّبِعَة-

مترادف (الشبْعَانَة) است.

=شَبَقَ-

-شَبْقًا هُ بالعَصا: با عصا او را زد. اين واژه سريانى است.

=شَبِقَ-

-شَبَقًا: شهوت جنسي فاسد بر او چيره شد،- مِن اللَّحمِ: از خوردن گوشت با نشاط شد.

=الشَّبِق-

آنكه شهوت جنسي فاسد بر او چيره شود.

=الشَّبِقَة-

مؤنث (الشبِق) است.

=شَبَكَ-

-شَبْكًا تِ الأُمُور: كارها درهم پيچيده شد،- الشى ءَ: آن چيز در چيزى داخل شد؛ «شَبَكتُ اصَابعي بَعْضَها في بَعْضِ» :

انگشتانم را در يكديگر فرو بردم،- هُ عَنه: او را از آن كار منصرف كرد.

=شَبَّكَ-

تَشْبِيكًا الشي ءَ: مترادف (شَبَكَهُ) :

است.

=الشُّبْكَة-

خويشاوندى؛ «بَيْنَهُمَا شُبْكَة» :

ميان آن دو نفر خويشاوندي است.

=الشَّبْكَة-

ج شَبَك و شِبَاك و شَبَكَات: تور شكار. دام چه در خشكى يا آبى، زمين كه در آن چاههاى بسيار باشد، چاههاى بسيار و نزديك بهم، مجموع راههاى مواصلات و خطوط برق و قناتهاى آب ... در يك منطقه كه وابسته به يك شركت باشند؛ «نَصَبَ شَبَكَتَهُ» : اين مثل را درباره ى كسى گويند كه مكر و فريب خود را پنهان نگهدارد.

=الشِّبْل-

ج أَشْبَال و شِبَال و أَشْبُل و شُبُول (ح) :

بچه ى شير هرگاه براى شكار توانا شود.

=شَبَمَ-

-شَبْمًا الجديَ: در دهان بزغاله چوب نهاد تا نتواند از پستان مادر شير مكد.

=شَبِمَ-

-شَبَمًا الماءُ: آب سرد شد.

=شَبَّمَ-

تَشْبِيمًا الجديَ: مترادف (شَبَمَهُ) است.

=الشَّبَم-

سرما.

=الشَّبِم-

آب سرد و جز آن، آنكه گرسنه و سرمازده باشد، مرگ.

=الشَّبَمّ-

چوبى كه در دهان بزغاله نهند تا نتواند از مادر شير مكد.

=الشَّبِمَة-

مؤنث (الشَّبِم) است.

=شَبَّهَ-

تَشْبِيهًا هُ إيَّاه: او را همانند آن كرد،- هُ بهِ: او را بسان آن كرد،- الشي ءُ: آن چيز دشوار شد،- عليهِ الْأَمرَ: آن كار بر او پوشيده شد.

=شُبِّهَ-

عليهِ الأَمرُ: امر بر او پوشيده و مبهم شد.

=الشِّبْه-

ج أَشْبَاه و مَشَابِه: مثل، مانند؛ «شِبْهُ المُنْحرف» (ه) : شكلى است چهار ضلعى كه دو ضلع متوازى و نابرابر دارد كه به هر يك از آن قاعده گويند؛ «شِبْهُ المُنْحرف المُتَسَاوِي السَّاقَينِ» (ه) : چهار ضلعى است كه دو ضلع غير متوازى آن با هم مساوى باشند؛ «فى شِبْهِ عُزْلَةٍ تَامَّةٍ» : در انزواى تقريبى قرار

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت