سخت و خشن وادار كرد.
إنْبَاخًا [نبخ] العجَّانُ: خمير ترش شده و پف كرده ساخت،- الرَّجُلُ: در زمين نرم و بلند كشت كرد.
=الأَنْبَخ-
[نبخ] : مرد خشن و خشك، تيره رنگ، خاك بسيار.
=الأَنْبَخَان-
[نبخ] من العجين: خمير ترش و پف كرده.
=أَنْبَرَ-
إنْبَارًا [نبر] الأَنبارَ: انبار را ساخت.
=انْبَرَى-
انْبِرَاءً [بري] القَلَمُ: قلم تراشيده شد،- لهُ: به او اعتراض كرد.
=انْبَرَمَ-
انْبِرَامًا [برم] الحبلُ: ريسمان تافته شد.
اين واژه مترادف (انْفَتَل) است.
=انْبَزَلَ-
انْبِزَالًا [بزل] : آن چيز سوراخ شد. اين واژه مترادف (انْتَقَبَ) است.
=أَنْبَسَ-
إِنْبَاسًا [نبس] : از فرط خوارى و زبونى خاموش شد، شتاب كرد.
=انْبَسَّ-
أنْبِسَاسًا [بسّ] : با شتاب رفت، دور شد.
=الأَنْبَس-
[نبس] : «رجُلٌ أَنْبَسُ الوجهِ» : مرد عبوس و گرفته. ج نُبْس.
=انْبَسَطَ-
انْبِسَاطًا [بسط] الشي ءُ: آن چيز پخش شد، كشيده شد،- فلانٌ: شادمان شد، گشاده روى شد، به گشت و گزار پرداخت، خشم را كنار گذارد،- وَجْهُهُ: چهره ى او پس از گرفتگى باز شد.
=أَنْبَضَ-
إِنْبَاضًا [نبض] القوسَ و عن القوسِ و في القوسِ: زه كمان را كشيد تا صدا كند،- الوتَر و بالوتر: زه را كشيد تا صدا كند.
=انْبَضَعَ-
انْبضَاعًا [بضع] : آن چيز بريده شد.
اين واژه مترادف (انْقَطَعَ) است.
=أَنْبَطَ-
إِنْبَاطًا [نبط] الشي ءَ: آن چيز را پس از پنهان بودن آشكار كرد،- البِئْرَ: چاه را كند،- الحكمَ: حكم را با اجتهاد خود صادر كرد،- فيه: در آن چيز اثر گذاشت.
=الأَنْبَط-
م نَبْطاء، ج نُبْط [نبط] من الخيل: اسبى كه زير بغل و شكمش سفيد باشد.
=انْبَطَحَ-
انْبِطَاحًا [بطح] الرجلُ: آن مرد بر روى افتاد،- الوَادِي: آن دره فراخ شد.
=الانْبعَاث-
[بعث] : مص، رستاخيز، نهضت، قيام.
=انْبَعثَ-
انْبِعَاثًا [بعث] : برانگيخته شد، هشيار شد، بيدار شد،- في السّير: در راه شتاب كرد.
=أَنْبَغَ-
إنْبَاغًا [نبغ] الناخلُ: آرد را الك كرد،- البَلَدَ: به آن شهر رفت و آمد بسيار كرد.
=انْبَغَى-
انْبِغَاءً [بغي] : اين واژه را اغلب با فعل مضارع بكار مى برند، لازم شد، شايسته شد، ضرورى شد، واجب شد؛ «ينبغى لهُ او عَلَيهِ أن» : بر او شايسته است كه ... ،
مرغوب و مناسب شد.
=أَنْبَقَ-
إنْبَاقًا [نبق] : در يك رده از دره نهال غرس كرد.
=أَنْبَلَ-
إنْبَالًا [نبل] هُ: به او تيرها را داد،- القِدَاحَ: تيرهاى قمار را درشت ساخت،- النّخل: درخت نخل رطب داد.
=الأَنْبَلَ-
[نبل] : اسم تفضيل است، بهترين تيرانداز.
=انْبَلَج-
انْبِلاجًا [بلج] الصبحُ: بامداد برآمد و روشن شد.
=أَنْبَهَ-
إنْبَاهًا [نبه] هُ من النوم: او را از خواب بيدار كرد،- الحاجَة: نياز را فراموش كرد.
=انْبَهَرَ-
انْبهَارًا [بهر] : در آن چيز مبالغه كرد، سرگشته و حيران شد. اين واژه مترادف (بُهِرَ) است.
=الأُنْبُوب-
ج أَنَابِيب [نبّ] : فاصله ى ميان دو گره از ني يا نيزه، بر هر اجوف مستدير مانند ني اطلاق مى شود؛ «أنْبُوبُ الماء» :
لوله ى آب،- مِنَ الشَّجر: يك صف يارده ى درخت؛ «أنْبوبُ الكُوز» : لوله ى كوزه؛ «انابيبُ الرِّئة» : مجارى تنفس.
=الأَنْبُوثة-
[نبث] : گونه اى از بازى بچه ها بدين نحو كه چيزى را در گودالى پنهان مى كنند و هر كس آنرا پيدا كند و بيرون كشد برنده است.
=الأنْبَوش-
ج أَنَابيش [نبش] : آنچه كه كنده شود، درخت كه با ريشه هايش كنده شده باشد؛ «انابيش العُنْصُلِ و نحوِه» : ريشه هاى پياز دشتى و مانند آن كه در باطن زمين باشد.
=الأَنْبُوشة-
ج أَنابِيش [نبش] : درختى كه از ريشه و بن كنده شده باشد.
=الإنْبيق-
ج أَنَابِيق: انبيق. اين واژه فارسى است.
=أَنْتَ-
و أَنْتِ ج أَنتُم و أنْتُنَّ: ضمير رفع منفصل براى مخاطب است اولى براى مذكر و دومى براى مؤنث.
=الأَنَّة-
ج أَنَّات: ناله و مويه. اين واژه مترادف (الأنين) است؛ «انّاتٌ و آهَات» : آهها و ناله ها.
=انْتَابَ-
انْتِيابًا [نوب] فلانًا أَمْرٌ: كارى براى فلانى پيشامد،- القومَ: پياپى نزد آن قوم آمد،- زَيْدٌ عمرًا: زيد به سوى عمرو رفت.
=الإِنْتَاج-
[نتج] : مص، نتيجه ى سودمند از كارى، فرآورده، محصول بدست آمده،- الأَدَبي: تأليف و تدوين كتاب.
=انْتَارَ-
انْتِيَارًا [نور] : نوره كشيد.
=انْتَاشَ-
انْتِيَاشًا [نوش] هُ: آن را گرفت، بيرون كشيد.
=انْتَاطَ-
انْتِيَاطًا [نوط] بهِ: به او آويخت،- الشي ءَ: آن چيز دور شد.
=انْتَاطَ-
انْتِيَاطًا [نيط] : دور شد.
=انتاقَ-
انْتِيَاقًا [نوق] في ملبسهِ أو مطعمهِ أو أموره: در پوشاك و خوراك و كارهاى خود سليقه بكار برد. اين واژه مترادف (تَأَنَّق) است.
=انْتَأَى-
انْتِئَاءً [نأي] : دور شد،- النؤْى لِلْخَيمة:
اطراف خيمه را جوى كند.
=انْتَبَثَ-
انْتِبَاثًا [نبث] الترابَ: خاك را از چاه و مانند آن بيرون كشيد،- الشي ء: آن چيز را گرفت.
=انْتَبَجَ-
انْتِبَاجًا [نبج] العظمُ: استخوان ورم كرد.
=انْتَبَذَ-
انْتِبَاذًا [نبذ] النبيذَ: نبيذ ساخت،- العنب او التّمرُ: انگور يا خرما نبيذ شد،- عن القَومِ: از آن قوم دور شد،- فلانٌ:
از مردم دور و گوشه گير شد.