فهرس الكتاب

الصفحة 209 من 1009

تهمتى زند كه آن كار را نكرده باشند.

=البُهَار-

بُت، پرستو، پنبه ى زده شده،- (ح) : ماهى بزرگ و سفيد دريائى.

=البَهَار-

زيبائى،- (ن) : گياهى است خوشبو كه به آن (عَيْنُ الْبَقَر) يا (بَهَارُ البَرّ) گويند.

=البِهَام-

مترادف (الْبَهْم) است. بمعناى گوساله و بزغاله و برّه ...

=بَهَتَ-

-بَهْتًا هُ: او را ناگهان گرفت،- بَهْتًا وَ بُهْتَانًا هُ: بر او تهمت دروغ وارد كرد.

=بَهِتَ-

-بَهْتًا و بَهَتًا: در شگفتى افتاد، با سرگردانى خاموش شد،- اللّونُ: رنگ او پريد.

=بَهُتَ-

-بَهْتًَا و بَهَتًا: در شگفتى شد، سرگردان خاموش شد.

=بُهِتَ-

مترادف (بَهُتَ) است.

=بَهَّتَ-

تبْهِيتًا هُ: از تهمت و دروغى كه بر او بسته بود او را سرگردان و سرگشته كرد.

=البُهْتَان-

دروغ، افترا.

=بَهَجَ-

-بَهْجًا هُ: او را شادمان كرد.

=بَهِجَ-

-بَهَجًا به: به آن چيز شادمان شد.

=بَهُجَ-

-بَهَاجَةً و بَهَجَانًا: زيبا شد.

=بَهَّجَ-

تَبْهِيجًا هُ: او را زيبا كرد؛ «بَهَّجَ اللّهُ وَجْهَهُ» : خداوند چهره ى او را روشن و زيبا كند.

=البَهِج-

شادمان.

=البَهْجَة-

شادمانى؛ «بَهْجَةُ الأَنْظارِ» :

شادمانى چهره ها، نمايان شدن خورسندى، زيبائى، شادابى.

=بَهْدَلَ-

بَهْدَلَةً هُ: او را نكوهش و تنبيه كرد، او را ناچيز و مهمل دانست. اين واژه در زبان متداول رايج است.

=بَهَرَ-

-بَهْرًا و بُهُورًا تِ الشمسُ: خورشيد روشنائى داد،- الْقَمَرُ: نور ماه بر نور ستارگان غلبه كرد،- الرَّجُلُ: آن مرد بر ساير رقيبان خود برترى يافت،- بَهْرًا فُلانًا:

بر او غلبه و برترى يافت، او را تهمت زد، او را به شگفتى انداخت،- تْ فُلَانَةُ النّسَاءَ: آن زن از ساير زنان زيباتر شد.

=بُهِرَ-

از زيادى كوشش نفسش بريد.

=البُهْر-

بريدن نفس از خستگى، «بُهْرًا لَهُ» نگون بختى باد او را.

=الْبُهْرَة-

من المكان و الزمان: وسط و ميان مكان يا زمان.

=البَهْرَج-

باطل، بد؛ «لُؤْلُؤ بَهْرَجٌ» : مرواريد تقلّبى، پول جعلى.

=البَهْرَجَان-

نخهاى فلزى برّاق، پارچه اى كه با نخلهاى فلزى آراسته شده.

=البَهْرَجَة-

شكوه و شوكت باطل.

=بَهَظَ-

-بَهْظًا هُ الحِمْلُ أو الأمرُ: آن بار يا كار بر او سنگينى كرد و باعث سختى وى شد.

=البَهَق-

سفيدى در پوست بدن بجز پيسى؛ «بَهَقُ الْحَجَرِ» (ن) : گياهى است كه بر سنگها مى رويد بسان خزه.

=بَهَلَ-

-بَهْلًا هُ: او را رها كرد،- الْوَالِي رَعِيَّتَهُ: حاكم رعيت خود را رها كرد تا هر كارى كه بخواهند انجام دهند،- هُ اللّهُ:

خدا او را لعنت كند.

=بَهِلَ-

-بَهَلًا تِ الناقةُ: ريسمان پشت ماده شتر باز شد و بچه اش را شير داد.

=البُهْلَة-

لعنت، نفرين.

=البَهْلَة-

لعنت، نفرين.

=البَهْلَوَان-

بندباز، پهلوان.- اين واژه فارسى است-

البَهْلَوانِيّ-

منسوب به (البَهلْوَان) است؛ «الْحَركَات الْبَهْلَوَانيّة» : ورزش پهلواني؛ «الطَّيَران الْبَهْلَوانِيّ» : پرواز پهلوانى.

=البُهْلُول-

ج بَهَالِيل: مرد جامع هرگونه خير و نيكى، آنكه بسيار مى خندد.

=البَهْم-

گوساله و بزغاله و گوسفند و جز آنها.

=البُهَم-

سختيهاى امور.

=البَهَم-

مترادف (الْبَهْم) است.

=البُهْمَة-

ج بُهَم: نقشه ى سخت، دليرى كه همگنان او بروى دست نيابند.

=البَهْمَة-

واحد (الْبَهَم) است.

=البَهَمَة-

واحد (الْبَهَم) است.

=بَهُوَ-

-بَهَاءً [بهو] : زيبا و نيكو شد.

=البَهْو-

ج أبْهَاء و بُهُوّ و بُهِيّ: خانه اى كه براى ميهمانان و مسافران بيگانه بر پا مى كردند، سالن پذيرائى يا استقبال ميهمانان و دعوت شدگان.

=البَهُوت-

ج بُهُت: دروغگو، دروغگوئى كه از تهمت زدن به دروغ شنونده را حيران نمايد.

=بَهِيَ-

-بَهَاءً: زيبا و ظريف شد.

=البَهِيّ-

م بَهِيَّة، ج أَبْهِيَاء [بهو و بهي] : نيكو و زيبا.

=البَهِيتَة-

سرگردانى، حيرت، دروغ، تهمت.

=البَهِيج-

خورسند، شادمان،- م مبهاج: زيبا.

=البَهِير-

آنكه بر اثر كوشش يا دويدن بسيار نفسش بند آمده باشد.

=البَهِيم-

ج بُهْم و بُهُم: سياه؛ «فَرَسٌ بَهِيم» :

اسب يك رنگ؛ «لَيْلٌ بَهِيم» : شبى كه تا بامداد تاريك و بى روشنائى باشد.

=البَهِيمَة-

ج بَهَائِم: چهار پايان اعم از ستوران خشكى يا آبى بجز درندگان و پرندگان، هر چيزى كه صامت بوده و نتواند سخن گويد و يا نطق كند.

=البَهِيمِيَّة-

وحشيگرى، خوى و صفت حيوانى، به غريزه ى حيوانى گرايش كردن.

=البَوُّ-

بچه ى ناقه (ماده شتر) ، پوست بدن حُوار (بچه ى ناقه) كه آنرا پر از كاه يا جز آن كنند و به ماده شتر نزديك كنند تا گول خورد و شير دهد؛ «فُلَانٌ اخْدَعُ مِنَ الْبَوّ» :

فلانى فريبكارتر از بوّ است.

=البُوَاء-

[بوأ] (ح) : مار بزرگ (اژدها) كه از تيره ى (الأَصَلِيّات) است- اين واژه لاتين است-

البَوَاء-

[بوأ] : برابر، مساوى؛ «دَمٌ بَوَاءُ دَمٍ» :

خونى در برابر خون.

=البَوَّاب-

[بوب] : پرده دار، دربان.

=البِوَابَة-

[بوب] : شغل دربانى، مزد دربان.

=البَوَّابَة-

[بوب] : درب بزرگ، دربان زن، اطاق دربان.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت